تبليغاتX
وب ديواري

88/09/17

صدف های خالی

چه مانده است

بر لب تاقچه جز سرخي سيب

خاطره اي ، نامه اي ، يادي

جز ملودي هايي براي تو .

آنگاه كه حادث شدي

بوسه ها طعم خدا را زنده نمود

و لب ها به ستايش

بر نام تو كرنش كرد.

روزگاريست طغيانم

و ساحل خالي از تو

به چه اميدي موج شوم

با چه رويي در نگاه صدف ها

انكار قطره اي باران كنم

كه نمي باري و صياد

خيره خيره

تور بر اعماق من افكنده است.

شاخه هايم سخت مي لرزند.

بر جانم نواختي و بال گستراندي

چه بر سر احساست آمد

كه زردي برگ هايم را نديده پريدي

و مرا بر سر كوچ تو خزان آمد

و نه چگونه مرد پير تبر بر دست گرفت

چقدر نحيفم و خشك

مطلوب براي اجاق كلبه اي

كه جز سرخي سيبي

هيچ بر طاقچه ندارد.

بر لب هايم گرچه مي سوزند

تنها زمزمه تو را دارم

و چشم در قاب پنجره اي از دور

به روزي كه ببارد باران

قطره اي ، صدفي ، شايد!

 

 پی نوشت:

16آذر88 – دوشنبه - اتوبوس

 

نوشته شده توسط نويسنده در 0:32 |  لینک ثابت   • 

88/09/13

محصول نجس

چقدر تلخ

مردگان خويش را مي كاريم

به اميد روزي كه ببارد باران

و خورشيد بتابد، لطيف

و نباشد باد مزاحمي پيش رو

تا سر شاخسار انسانيت

از زمين نحس بيرون بزند.

و تا درو انسان قلمي

با شريان هاي اصلي آبش بدهيم.

وقت برداشت شايد

حوس انسان پيوندي

با جوانه هاي شقاوت

بر سر ذهن خلاق بخورد.

گفتگو دلال هاي داد و ستد

در فضايي ميان انگشتان دست:

                            چه حرام كاشته هاي آبداري

                        دو سه قرن از همين برايم بفرست!

پی نوشت:

۴شنبه ۴/۹/۸۸ - تاسیسات - کلاس خالی

نوشته شده توسط نويسنده در 15:16 |  لینک ثابت   • 

88/09/09

کنفرانس

۹

زير گرگر صحبت هاي نامفهوم با فشار زيادي بر شقيقه هايش در حال تمركز بر روي دفتر كه نه سررسيد سال هشتاد و شش كه ديگر دفترچه بود و در تق تق بازي با خودكار كناري، حسابي خط خطي شده بود.

از گوشه پنجره جايي كه باريكه اي نور زيركانه از دست پرده قسر دررفته بود روشنايي را بر سطح نه چندان سفيد صفحه كاغذ انداخت. طوري كه بتواند ببيند.

خودكار مشكي خود را كه اغلب براي تراوش هاي زوركي مغزي از بالا و پايينش آويزان مي شد بدست گرفت و براي نوشتن يك داستان كوتاه كه احساس مي كرد ديگر وقتش است در زير سر و صداي كنفرانس دهنده و تذكرهاي مكرر استاد و در تاريكي كلاس شروع به نوشتن كرد. اما به اين سادگي نبود. مگر نوشتن داستان كار هركسي است. آن هم زير اين همه بضاعت امكانات! با خودش گفت بهتر است حداقل بروم تلاش كنم براي توصيف فضا :

زير گرگر صحبت هاي نامفهوم با فشار زيادي بر شقيقه هايش در حال تمركز بر روي دفتر كه نه سررسيد سال هشتاد و شش كه ديگر دفترچه بود و در تق تق بازي با خودكار كناري، حسابي خط خطي شده بود.

از گوشه پنجره جايي كه باريكه اي نور زيركانه از دست پرده قسر دررفته بود روشنايي را بر سطح نه چندان سفيد صفحه كاغذ انداخت. طوري كه بتواند ببيند.

خودكار مشكي خود را كه اغلب براي تراوش هاي زوركي مغزي از بالا و پايينش آويزان مي شد بدست گرفت و براي نوشتن يك داستان كوتاه كه احساس مي كرد ديگر وقتش است در زير سر و صداي كنفرانس دهنده و تذكرهاي مكرر استاد و در تاريكي كلاس شروع به نوشتن كرد. اما به اين سادگي نبود. مگر نوشتن داستان كار هركسي است. آن هم زير اين همه بضاعت امكانات! با خودش گفت بهتر است حداقل بروم تلاش كنم براي توصيف فضا .

پی نوشت:

مديريت و تشكيلات / كنفرانس .

نوشته شده توسط نويسنده در 23:37 |  لینک ثابت   • 

88/09/03

میهمان ناخوانده

 

نوشته شده توسط نويسنده در 0:3 |  لینک ثابت   • 

88/08/30

خواب

ناگاه از خواب بيدار شدم!

من كي از تو گذشتم؟

حركت سيال من پشت كدام رويا

مدار چشمان تو را از ياد برد؟

آه. افسوس.

در خواب كنارم كه نه در من بودي

فاصله سر انگشت اشاره

رو به لمس گيسوانت

از حجم درخشش نور

در قطره اي آب كمتر بود.

با كدام منطق به سمت درك تركت بروم؟

اين مني كه چيدن سرخي لبانت را تا آن طرف تر از عبور از خويشتن

با يك خم ابرو تو صدها بار مي رفتم

چگونه لحظه غروب اين حقيقت ناپذير رابطه

دست در جيب غفلت كردم؟

چگونه چشم بر افول احساسم بستم؟

چگونه از تو گذشتم؟

آه. افسوس.

منزلت در آسمان و من

خانه به خانه در زمين مي جستم.

چشم به آسمان دوخته و

دل به عبور ستاره اي دنباله دار

يكدم آرام نمي گيرم.

دلخوشي هايم اندك و حرص يك لحظه نگاهت

تاب از من خسته ربوده است.

نگاهم كن.

نگاهم كن كه من به نگاه خويش در نگاهت محتاجم.

به درخشش چشم هايت صبح در من مي شود

و لب پنجره احساسم  رو به سمت ابديت باز مي گردد.

به نگاهت سوگند كه شرمسارم.

تو به وسعت دريا و من ندانسته تو را در قفس ديده خود جا دادم.

چه عذابي

چه عذابي

خوب مي دانم.

مستحق اين خواب بودم، خوب مي دانم.

اما به نگاهت سوگند

كه پس از تو ديگر

چشمان من بسته مي ماند.

پی نوشت:

باز شنبه / بیداری از غفلت / اتوبوس - به خاطر تمام ندانستن ها مرا ببخش.

نوشته شده توسط نويسنده در 21:51 |  لینک ثابت   • 

88/08/29

سکون سرما

در صف انتظار حركت

نيمكتي خيس در سكون توست.

نورهاي زرد

در تلاطم گشت

     گرد هم مي گردند.

حجمه دستاويز خزان

خشك و بي روح

چشم در راه زمستاني سرد

       فرم از دستان تو مي گيرند.

قامت ايستاده درخت

 زير نور مهتاب

     سر به سوي ظلمات گردانده  است.

اسير رنگ موسيقي

قالب تهي نموده ست ، جان

مي رقصد در هياهو

          چو پروانه گرد شمع

لحن گفتار نگاه ات اينك

فراخوانده ست مرا گويي

روي برگردانده ست اقبال

        از طالع شومت دگر بار

 پی نوشت:

5شنبه – ولیعصر/سعيدي – انتظار / ترافيك – سرم ا

نوشته شده توسط نويسنده در 12:50 |  لینک ثابت   • 

88/08/26

خداحافظ را پنهان كن

نگو خدانگهدار!

و خدا نگهدار

و خود نگهدار٬ دلم را

دستمال خرد شد از گريه ي من

و من خرد از گريه ي تو

نگو! هنوز در كنار توست نوسان قلب من

زمزمه هاي ريتم " من تو را دوست دارم".

دستانم را بگير و لبخند بزن

نگو كه چاره ندارم

نگو تقدير

نگو قسمت

نگو شايد همين بود٬ يك فرصت

 

خداحافظ را پنهان كن

پشت چارقد گل گلي ات

مشت كن در بغل

يك بغل قاصدك

فووت كن هرچه آرزويي ست در سرت

اين منم!

گوش به فرمان خم ابروي تو

گر اشارت مي كني٬ ورنه

خم شوم تا پاي تو

هرچه احساسي ست احساسش كن

هرچه ابرازي ست ابرازش كن

دست را حلقه بزن

در كمركش هاي خوشبختي

بوسه

پی نوشت:

دوستتان دارم، آدم هاي يخي

گرچه گرماي نگاهم پشت عينك تريد مي ماند

 

نوشته شده توسط نويسنده در 22:47 |  لینک ثابت   •