91/02/11
من مست عطری از تو که بر لباس شیطنت واژه واژه آن خطی قرمز می شد وقتی که از سرسره کودکی اش پایین آمد
عطری که از نامه ات بلند می شود
حواسم را بهم می زند :
من حالا دیگر با چشم هایم می بویم
با حس چشایی به جان طنین واژه واژه اش می افتم
حالا دیگر حرف های این کلمات مزه مزه می شوند میان سیاهی و سفیدی چشم
نقطه و خط های تیره با احتیاط بسیار دست می کشند بر امواج لامسه
از حس ششمم اشک می ریزد روی شیرینی این بو – ملس می شود
دستم می بیند – گوشم هوس می کند
حالا دیگر . . .
.
.
.
.
.
مـن = شــــال قــرمـزت در بــــــــــــــــــــاد
سـرم = رها در رقص چین دامنی بر تن
نــــوا : هی هی هی هی هی هی هی هی هی هی هی هی هی هی هی هی هی هی هی هی هی هی هی هی هی هی هی هی هی هی هی هی هی هی هی هی هی هی هی هی هی هی هی هی هی هی هی هی هی هی هی هی هی هی هی هی هی هی هی هی هی هی هی هی هی هی هی هی هی هی هی هی هی هی هی هی هی هی هی هی هی هی هی هی . . .
91/01/21
سرزمین عشق های اساطیری
سوار بر جاده تکیه داده ام .
دست م را بیرون می کنم ...
و باد می آید ... د سـ تـ م ... و باد می رود ...
.
هوا تاریک است !
امشب را در منجیل نخواهم ماند.
91/01/15
یک پذیرایی ساده یا شام سبک برای خیلی
نور با همه سایه ها دست می داد درحالی که عروسک های لخت روی کاناپه لم داده بودند و لباس هایشان در تشت وایتکس آویزان بود.
صدای در آمد.
قلب ولنتاین وقتی دید کسی نیست که در را باز کند، مجبور شد با آن لوله که در ماتحتش فرو بود لنگان لنگان به سمت آن بدود.
پشت در صدا بود.
وقتی که وارد اتاق شد، ریتم تند ش همه جا پیچید . بوی عجیبی داشت!
ناگهان توله سگ پنبه ای با سکوت های پی در پی فرکانس گوش حضار را بهم ریخت.
نه ! بو بوی ریتم صدا نبود. یکی از عروسک های لخت در حالی که با دو دست جلوی خود را می گرفت، دوان دوان پی توله سگ را گرفت تا دلیل آمدن بو را بفهمد...
بعد از چند لحظه صدای جیغ عروسک همه را از خواب بیرون کرد...
چراغ روشن شد .
باور کردنی نبود !
خودسوزی کُره خر پلاستیکی !!!!
اما چرا ؟ چرا باید او خود را می کشت ؟ چه نیرویی او را به سمت مرگ کشاند؟ چه چیز این نژاد بازیافتی پلاستیک را به سوختن وادار کرده بود؟
مهمان ها با ترس و اضطراب بهم نگاه می کردند. هیچ کس حرفی نمی زد. در این بین صدا که حسابی می لرزید، اشاره به کاغذی کرد که کمی آن طرف تر از محل حادثه، به دیوار زده شده بود :
(( جنگل پلاستیکی با همه درختان سبز و حیواناتش/ در جابه جایی اخیر / گم شد ))
91/01/09
...
تمام باورهایم آفت خورد ...
من رفته بودم تا شهر و برگردم !
.
.
.
پی نوشت:
من را ببخش که اینقدر بدم - و تو اینقدر خوبی - و من باز خودخواهم ...
90/07/02
انسان تهی - تــــــو -
تو اگر بال داشتی
نهایت مرغی می شدی سرگرم تخم ت .
پی نوشت :
پرواز ، سقوط فکریست بلند پرواز
حسرت آسمان را نخور!

