تبليغاتX
وب ديواري

88/03/09

دشواری ساده

ساده از کنارم می گذری

از نگاهت می گذرم

ساده بر رویم می خندی

خنده ساده ات را می فهمم

دستانم را می گیری

بر چشمانت می کشی

انگشتانم چه ساده اند

نگاهت چه ساده میان چشم ها می گریند

چه ساده درگیر دشواریت شدم!

نوشته شده توسط نويسنده در 11:25 |  لینک ثابت   • 

88/02/23

گیج و مبهوت

... و چه ؟!

در حصار قل و زنجير

پاي بسته گام هاي نفرت انگيز

به كجا امكان؟

وحشت از ديو سياهي كه تو باشي

فرار تا به اقليم عشق

حسي رقيق؟ دوستي ساده!

 

خوبي كجاست؟

با كدامين ساعت مچي خوابيده است

در كنار كدام ساز لَخت گرديده

كرخ نم كدامين ديوار

از پاي درآورده ست او را

 

اينجا كه دنياست

به سرعت دور مي شود از هستي

و زمان چند گام عقب تر

در پي نور!

 

خدا چه تصوريست

كه نيست، ناياب است

كدام فضاست

كه در طرح، بويش پيچيده

و در اجرا دركش هرگز!

به گمان نقطه خداست

دور و پايان!

نوشته شده توسط نويسنده در 14:25 |  لینک ثابت   • 

88/02/23

دوباره از نو

از نو شروع شدي!

دل انگيز من. از نو مي بينمت‏‏، پشت پرچين آن ديوار كاه گلي

كه حس من ست. بويش عطر من، جنس جوهره من

و فضايش دنياست!

كه تو دنياي مني.

از نو در آغوشم، گرماي وجودست وجودت

و نور در شكست انحناي گونه ات، سرد مي شود – يخ مي زند

آب مي شود و جاري.

و دلهره من كه تو گرياني و دلت خون.

چه تلخ حسي ست دوري از برق نگاهت

دوري از خط لبخند بر چهره تو!

از نو مي خواهمت. كه خواستن توانستن است.

و توان من در خواستن توست.

...

پی نوشت:

می بایست می بود که نشد!

نوشته شده توسط نويسنده در 14:16 |  لینک ثابت   • 

88/02/07

پرسش مبهم

فکر خوابی شب به شب

می رباید خواب از چشمان من

فرم تصویر نگاهی

دل من را می کُشد

می برد تا سر به حد انتظار

تشنه برمی گرداند از چشمه دوست

که چقدر دلتنگم!

و تو می دانی و خود نیز بیشتر

طعم بودن یا نبودن می چشی

طعم ترش قهوه ای مانده

طعم خاکستر شدن های گذشته

***

دو راهی های انکار

روبرو امواج هولناک

هر دم فکر پیش آمدن در سر

تمام حسی ست که می شود دریافت

و ابهام سوالی که هیچگاه پرسیده نشد

من که هستم؟ اینجا کجاست؟

پی نوشت:

حقیقت این است:

مدتیست که دگر حسی نیست! خلسه ای مبهم هیزم بر آتش ابهامم می ریزد.

دیگر طعم تلخ هیچ قهوه ای شیرین نیست! زندگی را شیرین نمی کند.

دیگر هیچ دیواری نیست، حتی وب دیواری

نوشته شده توسط نويسنده در 11:35 |  لینک ثابت   • 

88/01/19

last smoking

۷

خیره به میز می شوم. از پله ها پایین می آیی. مقابلم می نشینی. دست دراز می کنی و پاکت را برمی داری و آخرین سیگار آن را بیرون می آوری. میان لبهایت گیر می دهی و شعله فندک را مقابلش می گیری.

یاد بوسه هایت می افتم. نمی دانم لبهای من را بیشتر دوست داشتی یا فیلتر سیگار.

مثل همیشه اولین پک، عمیق و پر احساس چشمانت را شهلا می کند.

گفته بودی دوستت دارم!

دود آرام از انحنای حفره های دماغت خارج می شود. دهانت را باز نمی کنی.

"سکوت تنهاترین کلمه در زبان توست." فریاد می زدی و این را می گفتی.

چشمانت را می بندی و پک دیگری به سیگار می زنی. قطره اشکی از گوشه چشم راستت بیرون می زند و به سرعت از صورتت پایین می آید.

زیاد آرایش می کردی. آنقدر لک داشت که مجبور بودی مدت ها وقت بگذاری.

دود را با عصبانیت از دهان بیرون می دهی.

دیگر دوستت نداشتم. دوست داشتی باور نکنی.

نگاهی به سیگار می اندازی. به عنوان آخرین پک کوتاه و سطحی دود را سریع بیرون می دهی.

می گفتی: متنفرم ازت.آدم نیستی.یه عوضی اشغال!

دستانت می لرزند و تظاهر می کنی آرام هستی. سیگار را بر روی شیشه میز خاموش می کنی. می ایستی. کیف خود را برمی داری.

گفته بودی اگر روزی بروم، بی خداحافظی!

بر می گردی. پشت به من می کنی و آرام آرام خارج می شوی. صدای قدم ها دور می شوند.

 

نوشته شده توسط نويسنده در 13:54 |  لینک ثابت   • 

88/01/15

گرفتار تکرار

فردایی که منتظرش بودم

دیروز آمد/آرام و ناگاه

کوتاه از نظرم رد شد

و پنداشتم

 حادثه ای در گذر پشه ایست نوبر بهار!

.

.

بُعد زمان عجب بحث غریبی ست

که پس اش آرزوست و پیش اش خاطره

.. و امان از حال

پی نوشت:

یک دور کامل به دور خورشید زدیم.

وب دیواری هم.

و به دور خودمان کامل.

سرمان گیج رفت.

حافظه ها کندتر شد.

نوشته شده توسط نويسنده در 20:8 |  لینک ثابت   • 

87/12/19

بازی روزگار..

نزدیکم می آیی

                دور می شوم

به کنارت می آیم

               فاصله می گیری

به گوشه ای می رویم، یک جهت

گرفتار محیط دوار می شویم!

تو تنها و برای تنهایت من را

من تنها و فکر چاره در سرم تو را

فریاد ... فریاد ...

نوشته شده توسط نويسنده در 22:51 |  لینک ثابت   •