|
وب ديواري
|
||
۱
از نفس افتاد . دیگر نمی توانست قدمی بردارد . مطمئن شده بود که گمش کرده است . اما با این حال ، لحظه ای را در شکاف یک کوچه، پنهان وار استراحت کرد . زخم پای چپش امانش را بریده بود . لحظه ای نفس عمیق کشید و درد را قورت داد . چشمانش را برهم گذاشت. در خیال خود پدرش را به خاطر آورد.
: پسرم ، هیچ وقت از واقعیت فرار نکن !
ناخودآگاه اشك بود كه با عرق صورتش آميخته شد و از چانه اش چكيد و بر روي شلوارش نقش دايره بست . لحظاتي گذشت و نفس هايش به حالت عادي برگشتند . از جايش بلند شد و به سمت خيابان حركت كرد .
۲
اون روز خيلي سرحال بودم و تا خانه ي آقاي آلن را دويدم . در راه تصورات جالبي در مورد خانواده آلن داشتم . تصوراتي كه اغلب براي مشتريان خود در نظر مي گرفتم . پلاك ۲۴ ، يك خانه ي ويلايي بود كه ظاهري مرتب داشت . زنگ در را زدم و ظاهر خود را چك كردم . مدتي گذشت اما كسي در را باز نكرد . تصميم گرفتم دوباره زنگ بزنم كه ناگهان در باز شد و خانمي ميانسال در مقابل من ظاهر شد و خودش را خانم آقاي آلن معرفي كرد . اليزابت با رفتار گرمش به من نشون داد كه مي تونم بيشتر احساس راحتي بكنم . در مسير راهرو به سمت نشيمن ، تمام جزئيات خانه را در ذهنم ثبت كردم . براي من مهم بود كودكي كه قرار است من از او نگهداري كنم در چه محيطي بزرگ مي شود. دماي هواي داخل خانه با شومينه اي كه كنج نشيمن قرار داشت كنترل مي شد . اتاق جرج در طبقه بالا قرار داشت و با راهنمايي اليزابت به من نشان داده شد. پس از گذراندن ۸ پله به دري چوبي تزيين شده با نقاشي هايي كه منصوب به جرج بود روبرو شديم. از اليزابت خواستم قبل از در زدن بگذارد من نقاشي ها را نگاه كنم . در تمام نقاشي ها تصويري از كودكي در حال گريه كردن وجود داشت با اين تفاوت كه رنگ لباس كودك در نقاشي ها تغيير كرده بود. اغلب اين رنگ ها از توناليته ي زرد بود . حدسي در مورد درونگرايي جرج زدم اما تصميمي در موردش نگرفتم . قبل از هرچيز مي خواستم با خودش روبرو شوم. اليزابت بعد از معرفي ما بهم اتاق را ترك كرد. حدسم تا حدودي درست بود . جرج پسري آرام ، متين ، حرف گوش كن و به دور از هرگونه نا به هنجاري و طغيان بود. آرامي او به حدي بود كه مي توانست نگران كننده باشد. اما تنها نكته اي كه تجربه جرج را از ديگر تجربه هايم منحصر مي نمود تصورات جرج در مورد سرراهي بودنش بود. باور جرج هفت ساله در اين بود كه پدر و مادر اصلي او در شش ماهگي او را تنها گذاشته اند و در جلوي همين خانه رهايش كرده اند. در ابتدا فكر مي كردم ريشه ي اين تصورات يا از طريق دوستانش و يا تاثيرات فيلم هاي تلوزيوني مي باشد و دوست دارد خود را متفاوت از ديگران نشان دهد. براي همين تصميم گرفتم او را از اين تصور غلط دور كنم و حس افتخار به همچنين پدر و مادري را در او تقويت كنم. اما عصر آن روز ، زماني كه از جرج خداحافظي كردم و در نشيمن لحظات پاياني را با اليزابت مي گذراندم متوجه علتي بزرگتر شدم. پر مشغله بودن اليزابت و آقاي آلن باعث شده بود كمتر به جرج توجه كنند و اغلب محبت خود را با خريد عروسك و وسايل بازي به او نشان مي دادند. عوض كردن پرستارها ، نبردن جرج به مسافرتهايي كه براي هر كودكي در اين سن لازم است ، حس سردي او را نسبت به اين پدر مادر برانگيخت . به طوري كه براي آرامش جرج ، اليزابت و آقاي آلن تصميم گرفته بودند با تصورات ساخته ذهن او كنار آمده و او را فرزند خوانده خود تلقي كنند. شب وقتي كه داشتم خانه ي آقاي آلن را ترك مي كردم ، در تنها برخوردي كه با او داشتم به او گفتم
: آقاي آلن ، زندگي يك سناريوي واقعي ست و ما همه بازيگراني هستيم كه براي بازي دعوت شديم .
به فرزندت بياموز هيچگاه از واقعيت فرا نكند
تپش های توهم
فراری ز احساس
نگاهی پر تلاطم
رقص یک واژه زیبا
در میان فاصله ها
صدای دود و آتش
سرانجام نامه ی ما
تو چه خوش می گفتی
قسمت است جدایی ما
و در این بین خدایی
شاکی از بازی ما
زیر آبشار محبت
با یک چتر مشکی دیدم
منتظر ایستاده بودی
رو به سمت روشنی ها
رفتنت پایان غم بود
رفتنت پایان تردید
رفتن تو شکل تازه
به این زندگی بخشید
آتش آن نیست که از شعله او خندد شمع آتش آن است که در خرمن پروانه زدند

نخند آقا/خانم . آرامش کلمه ای جدیست و خنده اش از جدیت زیاد است اما تو نخند . چون این بار می خواهم خوب گریه کنی و نه به مشکلات من و یا اینکه فلانی آمد و آتش زد بر جانم و رفت و یا پول ندارم زن دارم بچه دارم چند سر عائله دارم و یک تاکسی فرسوده و دیگر هیچ !
می خواهم بنشینی روبرویم ، من در دستم کاغذی باشد و بر روی آن بزرگ بنویسم آرامش و تو زار زار بر آن گریه کنی و می خواهم اشک هایت را پاک نکنی و نگهشان داری که اگر روزی آب هم قطع شد رقبت کنیم اشک های خود را با ناله های شبانه روز سودا سازیم و قدری بر زخم های چند شب مانده نمکی بپاچیم و بر سر سفره شام پارچ پارچ نوش جان !
آسایش ؟!
باز که خندیدی مخاطب ! مهم نیست بخند تا که شاید خنده بر هر درد بی درمانی جز سرطان ریه درمان باشد . حالا هی برو سیگار بکش !
یک لحظه ..!
آ . داشتم فکر می کردم به اینکه چه کلمات زیبایی داریم که هیچ وجود خارجی ندارند !
دیشب خواستم با مادرم در مورد مرگ عده ای در فلان جا بر اثر فلان حادثه را بزنم که تا یکم به دو نرسید حرفم را با بی رحمی قطع کرد و گفت : حرفو عوض کن ! حرف عروسی بزن !؟
و من در آن لحظه احساس کردم که دلم می خواهد که چقدر بگیرد .
آخر شادامادی که ماهانه بی ارزش تومن می گیری و در فلان جا آباد حاشیه تهران خانه ای اجاره ای از جنس حلب داری تجویز می کنم اینجانب نویسنده که به همراه بانو بروی و سرت را بگذاری زمین و بمیری که به خدا شرف دارم بر این زندگی .
حالا برو زیر کولر گازی هی به آرامش و آسایش بخند .
انتظار داشتم ديروزي كه گذشت يك روز كاملا متفاوت باشد .
يك روز كه هم آسمان و هم زمين شكلي دگر باشند .
آسمان آبي تر از هميشه و زمين با نشاط تر از قبل .
انتظار داشتم هيچ پرنده اي از خواندن باز نماند همچون هيچ انساني از لبخند .
انتظار داشتم همه با هم مهربان باشند .
انتظار داشتم همه با من مهربان باشند .
انتظار داشتم همه من را متفاوت از روزهاي ديگر نگاه كنند .
انتظار داشتم ...
.
اما بايد بگم ديروزي كه گذشت يك روز كاملا عادي بود .
شايد عادي تر از بقيه روزها
هوا همچنان گرم و سوزان – زمين پر از بي رنگي
انسانها همچنان پر دروغ
چشم ها كينه دار
برق همچنان در حال رفتن
تورم همچنان بالا
گراني همچنان بي داد
تهمت همچنان به را
گشت ارشاد همچنان فعال
جوانان همچنان بيكار
و احساس همچنان درگير
...
.
اي كاش هركس ، روز تولدش ، اين توقع را داشت
اي كاش همه ، روز تولد ديگري ، توقع او را برآورده مي كرديم
چه دنياي زيبايي چه دنياي رويايي
تعجبي نيست !! هر تصوري كه امكان پذير نيست .
بگذاريد به حساب دل خوش نويسنده
تمام
كارگران راه طبيعت نيمه جان
دشت عطش نهاد ماه ،غمناك
راه پر آفتاب راه ، نمناك
پرواز باد گرم ماهي قرمز افتاده بر خاك
خوشيد بي شتاب
خاموشي وسيع آبادان
تك چادر سياه
شن ريزه هاي داغ رود ، گل آلود
چشمان خشك چاه نخل ، پريشان
ساحل ، در سايه هاي سوخته ؛ خاموش
طرحي ز چند مرد در هر كنجي ، هراس خورده و مبهوت
بر پرده غبار طرحي محو و شكسته بسته ز انسان
يك كوزه ، چند بيل شهر به دامي هزار رشته ، گرفتار
فرسودگي و كار مشعل بر كف به راه ، غول بيابان
( س . كسرايي )
سترون صبوحي
آه در باغ بي درختي ما
اين تبر را به جاي گل كه نشاند؟! برداشت آسمان را
چه تبر اژدهايي از دوزخ چون كاسه اي كبود
كه به هرسو دويد و ريشه دواند و صبح سرخ را
بشنو از من كه اين سترون شوم لاجرعه سر كشيد
تا ابد بي بهار خواهد ماند آنگاه
هيچ گل از برش نخواهد رست خورشيد در تمام وجودش طلوع كرد ...
هيچ بلبل بر او نخواهد خواند
( ه . ا . سايه )
|
|