87/01/31
حقیقت همیشه تلخه ؟
باور خيلي از حقايق سخته . شايد اين جمله كه حقيقت هميشه تلخه درست باشه . شايدم نباشه . كي ميدونه ؟
شايد واسه كسي كه يه عمري تو يه رويا زندگي كرده باور كردن واقعيت٬ حقيقت زندگيش سخت باشه .
مطمئنا خيلي از آدمها هستند كه در طول روز در طول زندگيشون در حال جنگيدن هستن .
يه عده از اينها هم هستند كه با حقيقت مي جنگند .
روزهاي پر آشوبي مي يان و ميرن . خيلي وقتا اينقدر درگير اين آشوب ها مي شيم كه احساس مي كنيم غرق در آرامشيم . اون وقت اگر يه روز بفهميم كه اين آرامش نبوده و تنها يك اشتباه لفظي بوده٬
اونوقت كه حقيقت تلخ ميشه .
تازه مي فهميم اوه اوه يه عمره چي بوديم و چي فكر كرديم .
واژه ي قانون جنگل رو همه شنيديم. اينكه بكش تا كشته نشي . بخور تا خورده نشي . براي ادامه ي بقا بايد از همه چيز گذشت . از احساس . از عاطفه . و از خيلي كلماتي از اين قبيل .
خود تو هم خوب ميدوني كه پاي اين قانون مثل خيلي چيزهاي ديگه به شهر به تمدن و به فرهنگ انسان ها هم كشيده شده . صبح كه از خواب پا ميشم و پا به بيرون ميذاريم تا خود شب كه بر مي گرديم شاهد اعمال همين قانون هستيم . همه رو دزد مي دونيم . با همه مي جنگيم . توهم توطئه داريم .باور اينكه سرش كلاه بذار تا سرت كلاه نذاشته . كلاهتو بچسب تا باد نبرده يا هر كلاه برداري ديگه .
آره .
نگو نه كه خودتم خوب ميدوني اين يه حقيقته . شايد يه حقيقت تلخ . شايدم شيرين.
هرچي كه هست يه حقيقته .پس الان باورش كن تا ديرتر نشده .
خيلي ها هم سعي كردن سنت شكني بكنند و يه جورايي وضع رو عوض كنن .
اما نه اونايي كه كلاه ميذارن و نه اونايي كه كلاهشون برداشته ميشه ٬ نه اونايي كه مي خورن و نه اونايي كه خورده ميشن ٬ نه اونايي كه پيروز ميشن و نه اونايي كه شكست مي خورن هيچ كدومشون حوصله ي اين سنت شكني رو ندارن . عادت كردن .
پيروز ها – خورنده ها – كلاه گذارا كه هيچ وقت راضي به تغيير وضعيت نيستن . چون به اين جمله ي
تا دنيا به كام است بايد زندگي كردن اعتقاد دارن .
اونايي هم كه بازنده هستن – خورده شدن – كلاهشون برداشته شده مثل بدبخت هاي دوره ي فوداليته بر اين باورن كه حتما خواست خدا در اينه و اين تقديرشونه . براي همين صداشون در نمي ياد .
پس
اگه تو يه روز خواستي اين سنت شكني رو بكني قبلش بدون جزو كدوم گروهي و بعد به عاقبتش فكر كن اينكه چه راه سختي خواهي داشت .
اما بدون همه و همه دلشون يه تغيير مي خواد . همه منتظرا .
87/01/26
کجایی...؟
به دنبال دورترين نورها مي دوي
در پي چيستي؟
يا از كه مي گريزي؟
از تاريكي مي ترسي؟
عاشق نوري؟
يا آنكه مي خواهي وزن كم كني؟
.
.
.
هرچه و هرچه دليلت باشد مهم نيست
مهم اينست كه تو هستي
نفس مي كشي
گرچه هوا آلوده است
اما
تو سالمي. يا دوستار سلامتي
راستي
مي دوني امروز چه روزيه ؟
امروز يه روز جديد يه فرصت جديد يه مهلت ديگه براي تو
امروز هنوز نفس مي آيد و مي رود هنوز نبض مي زند هنوز چشم مي بيند
امروز تو هستي منم هستم ما دوتايم پس خيلي كارا ازمون برمياد
پاشو پاشو كه سخت كار داريم . ميخوام كولاك كنيم
امروزت مبارك عزيزم
87/01/25
بازنده
بي تفاوت از كنار همه عبور مي كرد . اصلا برايش اهميت نداشت اين آدم هاي خاكي چه مي خواهند . به چه فكر مي كند . از كجا مي آيند و به كجا مي روند . از چه كسي مي گريزند و در پي كيستند..png)
روزها برايش همه يك رنگ شده بود . او نيز مثل همه مي دانست آسمان در هر كجاي دنيا همين رنگ است .
ديگر همه رنگ ها و زيبايي ها رنگ خود را از دست داده بودند. ديگر حتي بوي غذا هم او را فريفته نمي كرد . دوست داشت ساعت ها راه برود . گويي در حال فرار كردن از خويش بود.با قدم هاي سنگين خود يك به يك مغازه هاي شلوغ و پر زرق و برق را رد مي كرد و به اين مردم بي خبر از همه جا تنها يك نگاه را ارزاني مي داد. ديگر حتي نوع و مدل ماشين ها هم برايش تفاوتي نداشت . برايش فرق نمي كرد كه اكنون زير ماشين ريوي جايزه بانك تجارت خوابيده است يا ماشين پرايد از دم قسط يك مسافركش بدبخت .
ديگر ساعتها جلوي سوپر گوشت محل نمي نشست تا با چشم هاي ملتمسانه انتظار به رحم آمدن دل صاحب مغازه را بكشد. او نيز مي دانست گوشت كيلويي 10000 تومان است . او نيز مي دانست تورم سال به سال كه نه ماه به ماه رو به افزايش است . و هم چنين مي دانست خصوصي سازي يعني سرگرمي . افتخار ملي يعني شعار . خود اتكايي يعني بازي سياسي . . او از اينكه با دويست سيصد هزار تومان در ماه نمي شود زندگي كرد با خبر بود . او مي دانست براي خوب زيستن در اينجا بايد گوش هاي دراز داشت .
از همه چيز با خبر بود . او همچنين مي دانست اولين گربه اي نيست كه عشقش را از دست داده است . اما تمام ناراحتي هايش از اين بود كه چرا نزديك ترين دوستش به او اين كار را كرده است. چرا از صداقتش سوء استفاده شده است. چرا به بازي گرفته شده است .اما چه فايده كه اين حرفها هم ديگر عشقش را به او باز
نمی گردانند.
وجودش سراسر لطف و محبت بود لذا هيچگاه حس انتقام را در خود نپروراند. اما از طرفي هرگز فراموش
نمي كرد كه هميشه بهترين اشغالها براي عشقش بود. زير بهترين ماشين جاي عشقش بود و از همه مهم تر در دل پاك ترين گربه جاي عشقش بود .
روزها و ساعت ها به سرعت مي گذشتند و او هر لحظه نحيف تر و ضعيف تر از پيش به راهش ادامه
مي داد. ....
87/01/12
ربط
ساز و صدا باهم رابطه دارن. كسي هم نمي تونه منكرش بشه.
چشم و نگاه باهم رابطه دارن.
حرف و دهن .
.
.
.اما من و تو چي ؟
باهم رابطه داريم ؟
اصلا كسي هست كه بخواد منكرش بشه ؟
ميدوني چيه ؟
من عاشق اون واو بين من و تو ام
اون تنها چيزيه كه منو به تو ربط ميده
من دوست داره ما بشه

خيلي هم سعي كرده
اما
نشد
اشكال نداره
ايشاالله دفعه بعد
يه من جديد
يه تو جديد
اما
اميدوارم همون ما قديم
اوني كه نشد كه بشه
87/01/12
پیاده روی
امروز داشتم تو خيابون راه مي رفتم مثلا – پياده روي – مي كردم كه چشم به سيستم نوين حمل و نقل عمومي خودمون – BRT – افتاد كه چقدر ؟ زيبا ملت شهيد پرور رو كه با لباس هاي نوو عيد رهسپار ديد و بازديد شده بودند انتقال مي داد. ذره اي كه دقت را در ايستگاه كردم ديدم اووووووو ملت فرهنگ نشين ما زدن شيشه هاي ايستگاه مجهزانه رو پايين آوردن و ان قريب است كه شيشه خرده پاي مردمي كه به تازگي از پاي صندوق هاي راي آمده اند را آش و لاش كند .
همون لحظه بود كه دلم خيلي گرفت و تصميم گرفتم برم سينما .
قبل از اينكه بگم تو سينما چي خبر بود و اصلا چكار كردم و چي شد بگذاريد ذاتا واژه نا معلوم الهويه" سينما" رو بشكافم كه چي بود و چي شد و اصلا عموما يعني چه ؟!!
در صد و اندي ( منظور خواننده غريبه خيزه غريبه دوست غريبه نشين نيست ) سال پيش تقريبا در زمان قجرهاي صفت دوست بانويي بود ديدني چون مهتاب در شب چهاردهم !
از حيث زيبايي او را هيچ كم و كاسي نبود چه بسا اضافه هم داشت.
بطوري كه هيچ جوان عذب اقلي ( اذب اقلي – عزب اقلي شايدم اصلا اظب اغلي) نبود كه او را نديده باشد و برود شهرفرنگ تماشا !
از همين رو ؟ خانواده ي دخترك تصميم گرفتن براي كاهش بار ترافيك وقت و همچنين براي كسب رزق حلال افضل من الشير مادر روزهاي پنجشنبه و جمعه دخترك بانو را به اكران عموم قرار دهند.
نام دخترك بود سيما
و محلي كه دخترك به ديد عموم هويدا مي نمود را نهادند سيما نما
و چيزي كه زمان قديم بسيار باب شده بود كه از باب زيادي خز شده بود اين بود كه سرته واژه ها را هم مي آوردند و بنابر اين ؟ نام محل براثر استعمال زياد به سينما چرخيدن كرد .
لازم به ذكر تذكر است كه ديدن سيما بانو دخترك فقط به رخ بسنده مي نمود و بس . و لهذا خواننده هاي راست فكر كج فكري من حقير الجثه را بخشيده باشند انشالله و خيرا حافظا.
اين بود تاريخچه سينما بانو .
حالا ما 2000 تومان وجه نقد مملكت اسلامي ايران كه88888 \98 نفر درصد از مردم وقت به آن راي آري دادند را داديم تا فيلمي مجازي بر روي پرده كه با قدرت فيزيك و لنز و عدسي و ... ترتيب داده بودند ببينيم كه بماند جز منه چشم پاك ذات سفيد خدا دوست خدا ترس خدا پرست و عده اي كور و كر و لال و كچل كسي نبود كه فيلم را ببيند و با بغل دستي اش و يا چه بسا بغل دست هايشان كارهاي اعوذ بالله چه بگويم نكند ؟!!!
تيپ ها بماند هركدام يك سيما بانو .
از لحاظ حجاب هم بايد بگويم خدايا شكر كه گشت ارشاد الي البهشت پايگاه در سينما نداشت و شد حتي براي لحظاتي بهشت و حوري و نهر جاري و راني هولو را تجربه كنيم و زير سايه درختان سرسبز بر روي صندلي تكيه نهاده و شكر رب بجاي آوريم.
از سينما كه اومدم بيرون شب شده بود و مردم شب خيز به خيابان ها هجوم نهاده بودند و قربونش برم خيابان ولي عصر ( عج ) پر از مردم ريز و درشت و كوتاه و بلند بود كه بي صبرانه فرج آقا را در خيابانش به انتظار مي كشيدند و خود را براي فرج آن امام بزرگوار معطر كرده و سرمه با خاك كويش به چشم كشيده بودند و بخاطر تاخير در فرجش گيسوان خود را پريشان نموده بودند.
من كه در اين بين ديدم نمي توانم اين شور و حماسه ي همه گير را تحمل كنم سريعا رو سوي خانه كردم و در راه هزاران بار خود را شماتت كردم كه آخر تو را چه به پياده روي
87/01/11
خدایا, تو خودت مواظبم باش کار دست خودم ندم
تو در همه جا هستی
اما نمی دانم چرا فقط وقتی که سر رو به آسمان می کنم از تو خجالت می کشم
خدایا
من نمیدانم چرا اینگونه ام
یک ویروس کوچک من را از پا در می آورد اما باز مغرور می شوم و در مقابل بزرگی چون تو قد الم
می کنم و تو هستی که با متانت هرچه تمام تر با بزرگی خود فقط نظاره گر من هستی
خدايا
هيچي
شكرت

87/01/11
بازی تمومه
فکر می کرد همیشه هست همیشه صبحها که از خواب برمی خیزد آفتاب به او می تابد
فکر می کرد همیشه شبها با مهتاب به اوج احساس می رسد
اما نمی دانست روزی فراخواهد رسید که دیگر زنده نیست
او برای همچین روزی هیچ برنامه ای نداشت
جوانی و شادابی همه ی واقعیت ها را از ذهن او دزدیده بودند
مرگ سراغش آمد
بدون آنکه در بزند
87/01/11
چن خط
شايد روزي برسد كه باور كنم من هم مي توانم بنويسم
بنويسم از تو
از خدا
از دل
از خود
آن روز حتما مي نويسم كه تو هم مرا ترك كردي
و
رفتي سوي دل خويش
و من
بي دل ماندم
با يك دنيا دروغ به غير
در همچون روزي خواهم نوشت از خويشتن
از آن كه دادم از دست
زيرا جايي خوانده بودم كه
در راه رسيدن به تو بايد از جان از خود گذشت
و من گذشتم و تو نيز گذشتي
تو مرا نديدي
من بودم در كنارت ولي تو چشمانت را بستي
رو سوي جاده كردي
با چشم نم زده
و من
هيچكس نپرسيد و تو
هيچكس نديد
حتي خود من
·
بيا لحظه اي خودخواه نباشيم
نه من نه تو
بيا از خود دور شويم
از يك نگاه ديگر ببينيم
بيا قضاوت كنيم
يكي ظالم يكي مظلوم
نمي دانم شايد دو مظلوم
يا دو ظالم
روزها را به خاطر بياور
روزهايي كه تو در خاطره ها بودي و من هم
تو در خاطره هاي گذشته
و من در خاطره هاي نبوده
آري تو كه نمي داني
در خيالم خيالاتي برايت داشتم
دنيا بود و تو بودي
همه با بودنت بودن و بي بودنت هيچ
گويي خلقت هنوز آغاز نگشته
تو نفهميدي و حتي نخواستي بداني من ..
هيچ
·
چرا دنيا اينگونه ست
چرا در خوشي نگراني پايان آن است
ولي در غم شادي پاياني هرگز
گلم
چرا هاي زيادي برايم باقي ست
جوابي نمي خواهم
فقط
دو گوش براي شنيدن
جز خدا چه كس مي شنود
اي كاش اي كاش مي توانستم عاشق خدا باشم
براي عشق نخست بايد معشوق را فهميد
بايد او را با دل لمس كرد
حيف كه من خيلي كوچكم و تو خيلي بزرگ
اما
دوستت دارم

