تبليغاتX
وب ديواري

87/07/25

پرتغال فروش

پیشنهادی بی شرمانه

مادربزرگ را از خواب به حال کشید

بی آنکه فکر آینده را بکند

مهریه خود را گذاشت ، اکران

پدربزرگ پول نداشت

پدربزرگ زندان رفت

نوه ها کار کردند

سکه ها داده شد

پدربزرگ آزاد شد

 

صبح جمعه بربری پخت نکرد

همه گرسنه ماندند

نوزادان مردند

پیرها واماندند

مملکت هرج و مرج شد

وزیر استیضاح شد

فانتزی ارزان شد

 

سردر پارک کوبیدند: بوستان

به سعدی دوستان برخورد

اعتراض کردند

جنجال کردند

گیس کشیدند

دماغ شکاندند

کمیته تشکیل شد

شهردار بیکار شد

 

راننده اتوبوس به زنی گفت

از در عقب سوار شو

زن بی عصمت شد

شوهرش غیرتمند شد

راننده تیکه تیکه شد

دادگاهی تشکیل شد

زن سنگسار شد

 

تحصیل کرده در فرنگی

با هواپیمای ملی ایران ، هما

پر از افتخار و غرور

با خروارها دفتر و دستک

به میهن بازگشت

و برنامه هفتگی خود را به دیوار اتاق کوبید

روزهای فرد دکان پدر را می چرخاند

روزهای زوج در پارک می چرخید

تا به این که فشارش افتاد و مرد

به حرمت کلمه لا الله اله الله بگو :

لا الله اله الله

مرگ بر امریکا

مرگ بر انگلیس

مرگ بر منافقین وصدام

مرگ بر اسرائیل ...

نوشته شده توسط نويسنده در 17:33 |  لینک ثابت   • 

87/07/21

خیس خیس از لبخند

یک روز دلپذیر پاییزی

راس ساعت اول مهر

در خیابانی همه از جنس لطافت

هم قدم می شوم با کودکانی یک دست

یک رنگ

پاک و معصوم

 

یک روز رویایی

کودکی دست در دست پدر

کودکی دست در دست مادر

کودکی کیف به پشت

مقنعه به سر

کودکی خواب آلود

از پس مهمانی شب

کودکی حس ۷ ساله شدن

حس غرور

و تمام دنیایش

لقمه ها و میوه هایی

لا به لای دفتر مشق ، کتاب علوم

و دو دلی

بر سر خوردن یا نخوردن

 

یک روز پاییز مهری

لحظه ای که زمین را آسمان خیس می کند

حضور معصوم هایی با دست کوچک ، شاید

حس التفات بارانی خدا را برانگیخت

بارانی با قطره های نور

در میان دنیای تاریکی

قطره هایی همه از جنس شکوه

قطره هایی همه از جنس پرستش

قطره هایی گریان از رانده شدن

از زمینی شدن

همرنگ فاضلاب شدن

قطره هایی پر از افسوس

از رسیده شدن

و کاش کال ماندن

قطره هایی پر از لعنت

بر قانون جاذبه

بر بی رنگی زمین

بر سر من

که منی دلتنگ

منی مملو از اشک

به رنگ جدایی

به رنگ تنهایی

به رنگ قطره های بارانی

منی هم قدم با کودکان یک دست

یک رنگ

پاک و معصوم

در یک روز دلپذیر پاییزی

 

 

نوشته شده توسط نويسنده در 18:17 |  لینک ثابت   • 

87/07/17

اشغال

 ۴

-  هرجا كه تونستيد پياده ميشم . چقدر تقديم كنم ؟

-  400 تومن

از قبل 400 تومان كنار گذاشته بودم و حدس هم مي زدم كه 50 تومان بيشتر به خاطر يك تيكه مسير كه حوصله پياده رفتن نداشتم بگيرد. درب تاكسي را بستم و كيف خود را از دوش آويزان كردم. ميدان آزادي مثل هميشه شلوغ ٬ كثيف و پر از هرج و مرج بود.هر وقت گذرم به اين سمت مي افتاد دلهره و استرسم بيشتر مي شد. به طور كل فضاي شلوغ من را به فردي مضطرب و دستپاچه تبديل مي كرد. از همان ابتداي مسير و از همان لحظه ي پياده شدن از ماشين ٬ بوي تعفن خاصي به مشامم خورد كه انگار در ميان خروارها كيسه ي زباله و اشغال گيرافتاده بودم. عادت نداشتم براي هر اتفاق و تغيير فضايي دست به بيني خود ببرم و جلوي آن را بگيرم و معمولا سعي مي كردم با فكر جلوي بو كشيدن را بگيرم. نگاهم را به اين سو و آن سو دواندم و در پي كيسه هاي زباله و اشغال گشتم. ولي خبري نبود. مسافت كمي را گذراندم و بر سر يك چهاراه رسيدم. همچنان بوي بد حس مي شد. بي صبرانه منتظر چراغ سبز پياده رو بودم ولي انگار چراغ هم آن روز قصد اذيت من را داشت. مثل ساير عابرين از لاي ماشين ها گذشتم و چند خودرويي را هم  مجبور به ترمز كردن نمودم و بالاخره به آن سوي چهارراه رسيدم. شلوغي فكر من را به طور كل مختل كرده بود و هر لحظه من را مضطرب تر مي كرد. بعد از چند قدم باز متوجه بوي بد شدم! ديگر شدت عصبانيتم به اوج خود رسيده بود. شروع كردم به زمين و زمان بد و بيراه گفتن :

-  اينم با اين مملكتشون . بوي گند همه جارو برداشته . پول دارن بدن به لبنان و عراق ٬ اما يه ذره خرج همين تهران كوفتي نمي كنن . اينم شد شهر . مثلا خير سرش پايتخته ...

و گفتم و گفتم و گفتم تا به اينكه به درب خانه اي رسيدم كه قسمت اعظم آن شيشه كاري شده و از نوع شيشه رفلكس بود. طبق معمول نگاهم به سمت شيشه ي رفلكس شده كه حالا به علت نور خورشيد به آينه اي سبز رنگ تبديل شده بود برگشت و براي چك كردن زيبايي خود و حالت موهايم در شيشه دقت كردم. چيز عجيبي چشمان من را به خود دوخت و حركت قدم هاي من را آرام تر و آرام تر كرد تا جايي كه به طور كامل ايستادم و با تعجب بسيار به شيشه نگاه كردم! بعد از چند لحظه به خود خيره شدم. تازه فهميدم كه يك اشغال بيشتر نيستم.

نوشته شده توسط نويسنده در 12:22 |  لینک ثابت   • 

87/07/17

دوست دارم عزیزم

 

 

 

 

 

 

 

 

 دعا کن عزیز ،دعا کن!

 

نوشته شده توسط نويسنده در 12:16 |  لینک ثابت  

87/07/16

اعتراف

من اكنون بر سر چهارراه سنت و تجدد يك لنگه پا ايستاده ام !

همچنان كه چكمه ي گلي بر پا دارم و تمام وجودم بوي پهن تازه مي دهد ٬ مشغول تكميل

 نتايج تحقيقاتم در كالج هستم .

و سخت تحقيق مي كنم كه آيا علم بهتر است يا ثروت ؟ !

گويا چند سالي است بر سر چنين سوالي مانده و تكرار مكررات را نشخوار مي كنم .

من اين بار ٬ با صداي غيرمسلح و با دهاني باز به قاعده  پنج انگشت بر سر بلندترين پله

ايستاده فرياد مي كشم و اعتراف مي كنم كه هنوز بر سر" بابا نان داد " و " آن مرد در باران آمد "

 مانده ام.

زيرا چشم من ديد كه بابايي خواست نان بدهد ٬ اما نتوانست و كمرش شكست .

بابايي براي دادن يك نان دزد شد  - قاتل شد – مقتول شد .

و همچنان ديد كه آن مرد همان كه همه مي خواستيم ٬ خواست كه بيايد اما باران نباريد و

 او به احترام كتاب دبستان و به حرمت اعتماد كودكان منتظر باران شد تا كه

خشكسالي سراسر وجودمان را فراگرفت.

آري . مي خواهم پاچه ي شلوار جيني را بالا بزنم و از رودي عبور كنم كه سالهاست ميان

من و خويشتن فاصله انداخته است و هربار طغيان تر از پيش تنها انتظار

را براي من به ارزاني داشته است. انتظار تا زمان گل آلود شدن . كه شايد بتوان

در گل آلودش خره اي چيد !

من امروز اعتراف مي كنم كه در همين خط و با آخرين نقطه به پايان رسيدم .

نوشته شده توسط نويسنده در 0:33 |  لینک ثابت   • 

87/07/14

شبدار

همه هستي ام را يك شب بعد از يك شام لذيذ فندك زدم -  سوزاندم

دو سه پيك از كهنه شراب

و دودي به سفيدي لباس يك قديسه

اينك ٬ من و تو و قصه ي خانه ي خالي

صعود و نزول بدن تراشيده - عريان

و ثانيه هاي تند با عقربه هاي شهوت انگيز

 

قلبي با شتاب

فكر از پيش تر متمركز – تر

و دماي بدن در نهايت حرارت

استرس حكم فرماست !

حركت قطره عرقي بر پشت كمر

لرزش صدايي كه آرام آرام رو سوي فرياد مي رود

و نهايت ٬ ارگاسم !

 

خستگي از جنس يك كوهنوردي در قله هاي شهوت

خستگي از جنس بار يك گناه

و خدايي كه در آن كنج اتاق

از اول ماجرا نظاره گر بود

آن را نديدي

و اعتقادي كه از مجراي خود پرتاب نمودي

بيخيالي؟ شايد !

چه شب يلدايي

به ٬ عجب احيايي

و هنوز قرآني كه بر سر طاقچه است

 

موذن با احتياط مي گويد:

الله اكبر

خدا بزرگتر است

نوشته شده توسط نويسنده در 2:33 |  لینک ثابت   • 

87/07/09

دوش

ديشب پدرم فحش مي داد – مادرم حرف مي زد و خواهرم دوست داشت لحظه اي كر باشد !

ديشب دندان هايم را دو بار مسواك زدم و بعد از آن دو گاز به كلوچه ي لاهيجان

ديشب ديروقت فهميدم كه مي شود خدا را در مشت نگه داشت و خالي بازي نكرد

ديشب باد اين پهلو آن پهلو شد

ديشب در پارك ٬ دود بود ٬ سيگار بود ٬ انسان بود

ديشب در پارك ٬ پلاك و مين و ايمان بود

ديشب كوچه بود و يك خش خش جارو

ديشب شب بود ٬ شبگير بود

ديشب ترس ٬ ديشب مرگ ٬ ديشب فرياد

ديشب شوق ٬ ديشب كودك ٬ ديشب سينه ي مادر

ديشب پليس بود ٬ دزد بود ٬ قاتل بود

ديشب نماز بود ٬ شراب بود ٬ زنا بود

ديشب ريا زود خوابيده بود براي صبح

ديشب تواضع در زير مهتاب بود

ديشب دنيايي بود

حيف – حيف كه من خوابم برد !

نوشته شده توسط نويسنده در 16:10 |  لینک ثابت   • 

87/07/09

آناتومی تو ، سرحال !

چراغ دلت روشن - نهر روانت جاری - بیشه زار احساست سرسبز

نوشته شده توسط نويسنده در 16:4 |  لینک ثابت  

87/07/01

لطافت طبیعت

۳

فضاي مه آلودي را تصور كن كه در آن ابرها از كنار گوش تو بي هيچ كلامي مي گذرند. فضايي كه تا رسيدن به خدا راهي نمانده است. آهسته آهسته و با چشماني تعجب زده گام برمي داري و دست عقل خود را به علامت حس تجربه بر اين فضاي لطيف مي كشي ! گويي در خلاء در حال رقصيدن هستي و چنان كه اگر از خود خارج شوي و به خويشتن بنگري ٬ بر مرتبه تعجب تو بارها و بار افزوده خواهد شد. فضايي بكر كه هر مخلوقي را بر سر ذوق مي آورد و چشمان هر بيناي دلي را به اوج تماشا مي كشاند.

و صدا ٬ صدايي كه فراتر از موسيقي نام دارد و تفكر نوشتن هر نت آن ٬ آرام و قرار را از وجود هر موسيقيدان قهاري ربوده است . تفكري خام ٬ كه خود نيز بر آن نيك واقف اند. اما حس وسوسه است كه چون بر وجود آدمي رخنه كند ٬ رهايي از آن ناممكن مي شود.

در اين هياهوي ناگه گرفته ٬ تصوير قورباغه اي بر روي تخته سنگي ٬ در ميان سياهي چشم تو نقش مي بندد. در هر دفعه از باد شدن گلوي قور به ياد آرغ هاي پدر بعد از خوردن نوشابه اي گازدار مي افتي و در شگفتي كه اين حس گازدار بودن چه حس لطيفي ست.

نوازش نسيمي ٬ فكر لبخند را در تو مي پروراند !  و مي خندي . خنده اي كه تمام وجود تو با آن همگام است. خنده اي كه تو را حتي اگر بزرگترين ستمگر تاريخ باشي ٬ مهربان مي كند ! خنده اي كه تعجبي ست به عظمت تاريخ بر خنده هاي گذشته !

و در اين بين صداي عجيب و آشنايي سر تو را بي اختيار برمي گرداند و لبخند با شكوهت را به جمع شدن دعوت مي كند. اسب سفيد و زيبايي را مي بيني كه ايستاده ايستاده علوفه مي خورد. و صدا باز تكرار مي شود. صدايي كه شايد بارها به آن خنديدي و يا با آن حس راحتي را عميقا درك نمودي ٬ ولي اين بار در كمال تعجبي كه مگر اسب ها هم مي گوزند! و در اين تعجب سخت دستگيرت مي شود كه علوفه ها هم باددارند!

و در ميان لطافت طبيعت صد برابر لطيف تر مي شوي و به خود مي باوراني كه گويي تازه متولد شده اي . تولدي از دامان طبيعت !

نوشته شده توسط نويسنده در 22:34 |  لینک ثابت   •