87/08/25
سیگار
پک عمیقی به سیگار خود زد. منتظر خروج دود از دهانش بودم. چند ثانیه ای گذشت. آرام آرام و با تمانینه دود را از دهان و بینی خود خارج کرد. چای را در نعلبکی ریخت و بعد از یکی دو فوت با شکرپنیری که در دهان داشت خورد. صبر کردم تا در آرامش کامل آتش را به فیلتر سیگار نزدیک کند. سیگار را به پایان رساند و ته مانده ی آن را با نفرت عجیبی که از فشار در انگشتان دستش معلوم بود ، در زیرسیگاری همیشگی اش حسابی چلاند و دود حاصل از آخرین پک را از بینی خود خارج نمود. لذتی از کشیدن نمی برد ولی توانایی ترک آن را هم نداشت. ۵۰ سال زمان کمی نبود برای عادت کردن. وقتی کار خود را به اتمام رساند تصمیم گرفتم جملاتی که از مدت ها پیش در ذهن خود زیر و رو کرده بودم را بیان کنم. گوش هایش سنگین بود. فریاد زدم: جواب عکسات اومده پدرجان. دکترا می گن مشکل ریوی داری! نگاهی با ریشه هایی از لیخند بر من زد و گفت : دکترا واسه خودشون میگن. چیزی حالیشون نیس. و من سالهای سال پس از مرگ او نیز ، هرگز نتوانستم کلمه سرطان را بر زبان بیاورم.
87/08/18
نمازجماعت
صدای موذن در میان خیسی هوا به سان نعره های فراموش شده ای در ژرفای چاه آب ، بعید به گوش می رسید. همچنان زنگ در فاحشه خانه ها ، نایت کلاب ها و کاباره های دهه ۴۰ به صدا می آمد و لشکرکشی عظیمی بلاتشبیه سپاه یزدانیان در مقابل درب شکل گرفته بود. و هرآنکه مریض داشت و یا فرصتی نیافته بود ، به رسم سنت ، زنبیلی قرمز رنگ به نشانه حرارت عشق در لا به لای مشتاقان نهاده بود. باران همچنان می بارید. و پلان، راوی دایره های سیاه رنگی بود که یک به یک باز می شد و ندای هل من ینصرنی را زمزمه می نمود. ته صدایی که در میان بسامط اصوات حاضران بی رمق وار به گل نشسته بود. یک به یک آستین های دست بالا می رفت و برای گرفتن وضو از زیر ناودان فاحشه خانه ، زن و مرد در تکاپو افتادند و تصویر حی علی الصلاه را شکل دادند. بی آنکه صف ها را برهم بزنند ، صفوف نماز جماعت را برپا کردند. همچنان به تعداد افراد اضافه می شد و تمام کوچه را صف داران پر کرده بودند. باران بی وقفه می بارید. سکوت طنین انداز بود.
87/08/01
سرمقاله وار !
در دنیای مادی ، امتداد هر خطی انتهایی دارد و الزاما تمام خطوط برداری بیش نیستند . بی توجه به طول آن ، لحظه ای در پیش خواهد بود که بیداری نامیده می شود. لحظه ای که چشم و گوش ، می بیند و می شنود. گفتار بر زبان ها جاری می گردد و فکر از جای جای سلول های مغز تراوش خواهد کرد.
آری. اکنون ما خسته ایم از حقیقت - از دروغ - از درآمیختگی اصل و فرع - از گره خوردگی حلال و حرام - از زندگی کردم همچون فردی که از چنگال حیوان درنده ای در حال فرار است و با آنکه تک تک اعضای وجودش خسته از دویدن است اما تصور لحظه ای ایستادن را نیز در سر راه نمی دهد. و ما خسته ایم از هرچیز که به نحوی ما را خسته کره است و حتی اگر نفس کشیدن نیز به قدرت غریزه نبود ، یقینا اکنون ما خسته بودیم از تکرار اینهمه دم و بازدم !
و این خستگی است که قدرت اراده را از ما گرفته است ، اراده برای مخالفت ، اراده برای تصمیم گیری ، اراده برای تغییر کردن - تغییر دادن . هدف نویسنده از نوشتن این مطلب ، ایجاد شور و جنبش انقلابی نیست. هدف ، درخواست لحظه ای زندگی کردن است. من خسته ام پس هرچه به من نشان دهند می بینم. خسته ام پس هرچه برایم پخش کنند می شنوم و من خسته ام پس هرچه برای من تدارک دیده باشند می خوانم ، می خورم ، می پوشم و استفاده می کنم و در انتها از این لذت تزریقی ایجادی ، چنان ذوق مرگ می شوم که گویی خوشبخت تر از من مخلوقی نزیسته و نخواهد زیست .
برای زمانی که بیدار شدیم و با خمیازه ای دست و پای خود را هرچه بیشتر کشاندیم و حس کسالت بعد از خواب را از وجود خود زدودیم. آن لحظه که استکان چای ، ما راکمی بیشتر سر حال آورد. دیگر وقت آن می رسد که خودمان ارزش و ضد ارزش را تعیین نماییم - خودمان بر روی جعبه ی کالاها برچسب خوب یا بد را بچسبانیم و اگر حتی تمام کالاهایمان بی کیفیت بود ، خودمان به حول قوه ی تفکر تولید کالای کیفیت دار بنماییم. خودمان موسیقی را تعریف کنیم. خودمان فیلم را فیلم بنامیم . خودمان کتاب را ارزشمند تصور کنیم و خودمان با قدرت نیروی عقلمان و تجربه های بشری و با تکیه بر اعتقادمان مناسب را از میان نامناسب تشخیص دهیم.
در دنیایی که ضدارزش ارزش است و حرام از شیر مادر نیز حلال تر است ، تسلط نفسانیت بر عقلانیت به هیچ وجه دور از تصور نیست. در خواست لحظه ای انسان بودن ، گرچه درخواست بزرگی ست اما غیرممکن نیست. کافی ست در کنار خاموش کردن برق های اضافی و صرفه جویی در مصرف آب ، از گفتارهای مازاد خود بکاهیم و تفکرات مثبت جهت دار را در خود گسترش دهیم.

