تبليغاتX
وب ديواري

87/10/30

پشت کار

 

نوشته شده توسط نويسنده در 23:41 |  لینک ثابت  

87/10/24

اینجا/آنجا

بوي بودن گرفته است در و ديوار

كسي اينجا بود!

كسي كه او را فهميدم

و نفهميدم

كي رفت؟

كي گريخت؟

كدام سو؟

كسي اينجا بود

با بالي به عظمت روح فرشتگان

چشمي به صداقت پاكي

و دلي مهربان

كسي كه او را درك كرد

قدرت درك شاپرك

شناخت

نسترن هاي باغچه ي همسايه

و ديد

چشم هاي دل ساقه ي گل

كسي اينجا بود

كه رفت و پرگشت

با من و بي من

كه فهميد

سهم هركس همان شاخه گل رازقي ست

نه كم و بيش

و قدر احساس

اندازه ي حس نزديكي او

كسي اينجا بود

كه اكنون نيست

و شايد جايي ست

كه كسي آنجا هست

كه نفهميده او را دوست مي دارد

عاشق اش است

و برايش از ليلي فرهاد سخن مي گويد

كسي اينجا بود

كه من اكنون امروز

در پي اش نيستم

از آسمان و زمين

از يك به يك بلورهاي برف

از صخره و دشت

از جا پاي نشسته در خاك

از جاده شنيده ام

كسي اينجا خواهد آمد

از تبار جاي ديگر

كه مرا نفهميده دوست مي دارد

عاشق ام است

و برايم سخن ها مي گويد..

نوشته شده توسط نويسنده در 11:50 |  لینک ثابت   • 

87/10/24

خیلی نزدیک

نوشته شده توسط نويسنده در 11:49 |  لینک ثابت  

87/10/21

فساد٬ تا خرخره!

درآمد

از بي كران هاي پر نور تا به انتهاي بي انتهاي تخيل راه بسيار را به نگاه ام پيموده ام. جز پرنده هايي كه بي هدف بال مي زنند و گهگاهي بال بال٬ خورشيدي ديدم كه مهتاب بود و نور را وام دار. اين چه سرﱢي ست به جان بشريت افتاده است. انسان را چه مي شود كه دگر انسان نيست. و حتي حيوان!

***

ديروز

بوي تلخ تاريكي قدري كنج باغ را فراگرفته بود. آن طرف تر صداي پارسه سگ پارسي !

برق عمارت هي مي رفت٬ هي مي آمد.

تلوزيون كه سفيدك خورده بود صورت لجن بار مرد حريص را واضح كرده بود. چين و چروك چون لايه لايه چرك و كثافت بر كله ي سگ مصب او موج مي زد. كاناپه٬ از تحمل وزن او مي ناليد و كم كم بوي الكل دهن خورده به خود مي گرفت. چشمانش بسته بود!

دخترك كه نه سالهاست "زنك" خسته و كوفته از عاقبت سكس٬ با دهني بسته خميازه مي كشيد. فضاي نمور زيرزمين برايش شده بود٬ عادت! و با تاريكي انس گرفته بود. لعنت بر پدر!

***

امروز

مرده شور٬ با قدري پول بهتر مي شورد و زبان بسته صدبار آرزو مي كرد زنده بود و تميزتر مي شست.

روغن سه بار سوخته را پيراشكي مي كنيم و با يك لايه كاكائو مي دهيم دست برادرزاده ي همسايه.

سيگار بهمن بسته اي 200 تومان ٬ هر بسته 20 عدد ٬ نخي 10 تومان = مبارزه با دخانيات

***

فردا

؟

نوشته شده توسط نويسنده در 21:29 |  لینک ثابت   • 

87/10/14

وجدان - ( قسمت دوم )

۶۲

... سراسيمه خود را جمع و جور نمود و سرويسي را كه پدرش در 16سالگي او برايش خريده بود به بدن آويخت.

در راه دائما فكرش در گذشته جستجو مي كرد.  بي حواسي او سرانجام صادق را به صدا درآورد:

-    كجايي..؟ اصلا حواس بود چي گفتم؟

-    هان! نه. هيچ جا- بيخشيد . چي گفتي؟

-    ميگم امروز هوا خيلي سردتر از ديروزه. نه؟

-     آره ٬ خيلي!

از خدا مي خواست روز هرچه زودتر به پايان برسد و به خانه برگردد. اصلا حوصله و تحمل كس ديگري را نداشت. ديگر حتي حوصله خودش را هم نداشت!

در تمام طول روز فكر و حواسش در عوالم گذشته سير مي كرد و ديگر آن حس و حال اوليه براي گشت و گذار را نداشت. شب وقتي به خانه برگشت٬ فرصتي پيدا كرد تا نگاهي از دور به خودش بياندازد٬ راجع به كارهايش تصميم درستي بگيرد.

گاهي خود را مقصر مي دانست و با خود مي گفت كه: رفتار من عين نامردي و دروغ است.عين خيانت. خيانتي كه مي تواند ساليان سال طول بكشد و شايد تا لحظه مرگ! و در اين لحظات به ياد خوبي هاي صادق مي افتاد و اينكه چرا بايد چنين جوان پاك و معصومي كه انتظار همسري پاك را خواهد داشت و حقيقتا انتظار به جايي است٬ گير دختري كثيف و دروغ گو بيافتد؟ چرا بايد پاكي او خرج دختري هوس باز شود؟

و گاهي از خود رفع اتهام مي نمود و با استدلال هاي ريز و درشت خود را تبرئه مي كرد و مي گفت:  اصلا چه لزومي دارد دختر و پسر تا قبل از ازدواج نسبت به يك فرد خيالي متعهد باشند؟ انسان تا قبل از ازدواجش متعلق به خودش است ٬ كمااينكه بعد از ازدواج نيز متعلق به خود است و فقط قدري متعهدتر به چيزي يا كسي مي گردد. متعهد به حقله اي دردست و يا خطي در شناسنامه!  از كجا معلوم صادق هم در گذشته كاري نكرده باشد٬مگر اصلا مي شود در اين زمونه زندگي كرد و پاستوريزه ماند؟ مگر پسر پيغمبر است؟ چه لزومي دارد او نسبت به 10 سال بعد كه قرار است مثلا با فلان كسي مثل من ازدواج كند٬ از پيش متعهد باشد!

و مي گفت و مي گفت و با وجدان خود ساعت ها كلانجار مي رفت.

ساعت 10 صبح بود كه چشمانش آرام آرام باز شد و آن را از روي عقربه هاي ديواري فهميد. خود را به پهلو چرخاند و دستش را به سمت تلفن همراهش دراز نمود. نگاهي انداخت٬ يك پيامك داشت:

-    سلام به روي معصوميت و سفيدي برف هاي صبحگاهي

صبح بخير گلم! چشمانت كه باز شد٬ نگاه پاكت را به آن سوي پنچره ها بيانداز.

ياقينا پيش چشم قديسه اي چون تو آب خواهند گرديد!

به سرعت خودش را به سمت پنجره ي رو به كوچه انداخت و با عجله پرده را كنار زد. دنيا پيش چشمش يك دست سفيد شده بود. سفيده سفيده سفيد! برف همه جا را پوشانده بود.

گويا تمام شب كه او با خودش درحال جنگ و جدال بود٬ برف آرام آرام و بي دغدغه درحال پوشاندن دنيا بود. نگاهش را به سمت درختان چرخانيد. شمايل يك آدم برفي بزرگ به خود گرفته بودند. جدول هاي كنار٬ ديگر يك در ميان سياه و سفيد نبود. و آسفالت خيابان خط تعقيب سواره ها٬ عابرها و حتي گربه ها را دربرداشت. شئي زير درخت نگاهش را دزديد. قدري در آن موشكافانه تر شد. سرانجام فهميد كيسه ي زباله اي كه ديرهنگام به دست همسايه پر شده بود٬ زير خروارها برف دفن شده و از دست گربه هاي برف ديده در امان مانده است.

بلند با خودش تكرار كرد: كيسه ي سياه زباله زير سفيدي برف!

سرش را به سمت گوشي خود چرخاند و پيامك صادق را بارديگر خواند.

معصوميت! پاكي! قديسه؟

و اين دفعه به ياد حرف هاي شب خود افتاد ...

نوشته شده توسط نويسنده در 23:33 |  لینک ثابت   • 

87/10/10

حرکت

نوشته شده توسط نويسنده در 0:11 |  لینک ثابت  

87/10/08

وجدان - ( قسمت اول )

۶۱

حال و هواي خوبي داشت. لبخند از گوشه ي لبش بيرون نمي رفت. مثال كودكان گرد خود مي چرخيد و با عروسك هاي دوران كودكي اش حرف مي زد٬ بازي مي نمود٬ از دليل خوشحالي اش مي گفت و تك تك آنان را مي بوسيد. در همين حس و حال بود كه تلفن همراهش زنگ خورد. با سرعتي باورنكردني خود را به گوشي رساند و به محض اينكه فهميد صادق است٬ دكمه سبز را فشار داد.

-   سلام عزيزم

-   سلام خانم. چطوري؟ چه خبر؟

-   سلامتي. خوبم. كجايي؟

-   اومدم يه سر شركت يه برگه رو بايد تحويل مي دادم.

-   آها.

-   آماده شو تا 1 ساعت ديگه ميام دنبالت يه چرخي بزنيم.

-   باشه٬ منتظرتم.

-   Ok. پس مي بينمت

چه روز خوبي داشت. باور هم نمي كرد روزي به اين زيبايي را در زندگي تجربه كند. با سرعت هرچه  تمام تر به سمت كمد لباسهايش رفت.

-   اين نه٬ اينكه اصلا٬ اين يكي رو ! مثل الويه وا رفته . اين..؟! آاااا . آره همين خوبه.

و در حالي كه انگار يكي از مانكن هاي شوي لباس باشد در عرض چند ثانيه لباس خود را عوض نمود. به سمت لوازم آرايش خود رفت و با چند وسيله ي ساده چنان خود را زيبا نمود كه قابل تشخيص با قبل نبود. تجربه ي زيادي داشت. از 12 سالگي با اين لوازم بزرگ شده بود. بعد از آن به سراغ جعبه ي جواهراتش رفت. اين طرف آن طرف نمود و به دنبال گوشواره هايي كه پدرش در جشن تولد 15 سالگي به او داده بود گشت.

پس از لحظه اي جستجو خشك اش زد. به يك باره تمام شوق و شوري كه در تك تك اعضاي بدنش شفاف بود به مصيبتي سخت ناگوار تبديل گشت. پوست صورتش از زير خروارها ماده شيميايي رنگ گچ به خود گرفته و دنيا لحظه اي برايش تنگ تر از سلول انفرادي شده بود. يادش آمد كه پول گوشواره ها را خرج بازگرداندن عفت خود كرده است. خرج تعمير و بازسازي پرده ي پاكدامني! در سن 16 سالگي و طي يك رابطه احساسي كه بعدها به آن رابطه ي بچگانه مي گفت٬ دست به ريسك بزرگي زد و پاكي خود را صرف چند دقيقه هوس نمود. شايد هم تقصير گردن آن پسر باشد كه با حرف هايش او را راضي كرد و اكنون خودش بي هيچ نشانه و لك و ننگي با يك قديسه زندگي مي كند و حتما چند فرزند ريز و درشت هم دارد.

اما او كه نمي تواند خود را گول بزند. خود نيز آن روز راضي به اين تصميم بود. و بعدها بدون هيچ پيگيري دقيقي از طرف والدين توانست دروغي به شكل گم شدن گوشواره ها تحويل آنان بدهد! و شايد هم تقصير گردن والدين باشد.

در گيرودار خاطرات تلخ گذشته بود كه ناگاه زنگ در به صدا آمد. نامزدش صادق بود...

نوشته شده توسط نويسنده در 12:27 |  لینک ثابت   • 

87/10/05

مناجات نامه

آنقدر بزرگواري كه باز بر من مي تابي

سرافكنده تر از هميشه

خود را در ميان قطره اشكي غرق مي كنم و در برابرت سرازير مي شوم

پرده هاي ضخيم پنجره را كشيده ام

روزنه ای می یابی

در اين محيط كه صدها هزار لامپ روشن نموده ام

باز خود را بر من مي تاباني !؟

تو همان نوري كه چشم ها را نمي زند

تو طيفي٬ لطيف و زيبا

 ***

از دور مي بوسمت

با لبي كه نامت را از ياد برد

و تو يادش بودي

كه زمين خورد٬ بلندش كردي

تكانديش

پاره گي هایش را وصله كردي

صورتش را شستي

و چون تميز گشت

باز تو را از ياد برد

كجاست جايي كه از لطف تو در امان باشد؟

بار به قصد كجا ببندم كه تو نباشي ؟

سرافكنده تر از هميشه ام

رهايم نمي كني ؟

 

نوشته شده توسط نويسنده در 15:44 |  لینک ثابت  

87/10/03

پشت سرم هست..

پشت سرم نگاهي ست

پشت سرم صدايي بر آسفالت داغ شبنمي خط مي اندازد

پشت سرم امتداد دو خط موازي ٬ متنافرست

پشت سرم فضا

به اندازه ي سه حرف٬ دو صدا

جايي گرفته است به وسعت منظره ايي در قاب عكس

تنهاي تنها

دستي لطيف

از پشت سر به شانه ام مي زند

به شانه ام مي خورد

از پشت سر

دستي لطيف

و مي گريزم

تند تند

با تمام وجودي در حال دويدن

با اميدي

شايد ٬ از پشت سر خود را لمس كنم

نوشته شده توسط نويسنده در 23:6 |  لینک ثابت   •