87/11/24
فهم آزاری
ميان صفحات سنگين تاريخ تمدن بشري
در پس چندين بار تقاضاي چاپ از طرف جوامع گوناگون
در پرانتز سطر سوم پاراگراف دوم
درست يك واژه به التيماتم فرجه ي بسته شدن
حس ويرگولي را دارم كه از يد موشكافانه ي ويراستار قسر دررفته است.
مگر مي شود اين همه جنايت را ديد و مكث كرد؟!
و اگر دست تقدير بر زبان بچسبد و ورقي پيش رود
يحتمل در فشار غلظت عربي٬ به لشگركشي اسلام به سوي ايران
درگير اكشني سخت دلهره آور
مي بايست تخمه و تنقلات را رها نمود و از حوادث بسي درس گرفت.
درسي كه در چندين واحد تاريخ٬ چه اسلاماتيك٬ چه سكولار ٬ قابل تفسير و تحليل نيست.
بي توجه به پاورقي كه اصرار بر اثبات سطور دارند٬ فكر تمدني بر سر مي خورد كه بشر نبود . و شايد جنسي غير از بشريت مي نمود! و فكري از جنس بشري كه هيچگاه نتوانست تمدني را بسازد٬ و اگر هم به حكم زور و برده داري و قدرت شلاق٬ تمدني بر پا گشت٬ هرگز بر پا نماند و زود به دست نامرد عدم سپرده شد!
و اگر خواستن از همان قديم و نديم از فعل پرشور توانستن آب مي خورد٬ آشكار مي گردد كه هرگز دست پرتواني سعي بر حفظ تمدني بشري ننموده است! و اگر هم سلاح و جنگ و جدال همان راديكال هاي تمدن بشري ست٬ لاجرم از ابتدا اين نوشت را مي بايست جر داد و يا از حرارت شعله هاي آتش بي بهره نكرد.
در اين صفحات كاغذي٬ واژه اي به رنگ و بوي "انقلاب" بسيار حس كاما را به پا مي دارد.
انقلاب چه صنعتي و چه اسلامي٬ بي توجه به پيشينه ي آن٬ خواه رنسانس٬ خواه طاغوتي و لاهوتي٬ عطش كلمه اي مقدس بنام جمهوري را ويار مي آورد. عطشي كه تصوير صندوق٬ راي٬ عدالت٬ و حتي حزب را در زونكن هاي فكري شكل مي دهد. و تلاش هاي يك عده (كه در كلاس هاي تاريخ آغشته با خواب آلودگي٬ به روحانيون مبارز ارجاع داده مي شد. پرانتز بسته٬ براي مشروطه!
واي واي واي از اين پيچيدگي لافهم تاريخ كه بوي گند سياست ميان آن٬ ما را به اندود نمودن حس بويايي خود مجبور نموده . و واژه اي سانسوري به اندازه ي تاريخ تمدن بشري!
ما را چه به ..! كتاب را مي بندم و با كمك بزرگترم آن را در جاي خود داخل كتابخانه مي نهم و كتاب مورد علاقه ي خود حسنك و قلعه سحرآميز4 را كه به تازگي هم رديف و دوش به دوش هنري پاتر پيش مي تازد ، پيش رو مي گذارم. باشد كه قدرت فهم و درك خود را آزار نداده باشم.
آمين.
87/11/20
اختلال
زمين لرزيد
در پي غرش آسمان
ابرها گره خورده
شاخسار باغستان در تكاپو
دامن گل گلي دختركي
ميان پنجه هوس باز باد
ظرافت خلقت پاي لختي٬ پيدا
دخترك از دست رفت
صبح فردا
تيتر روزنامه ها:
آزمايش باد مصنوعي با موفقيت انجام شد!
87/11/19
داستان یک عشق
يادش بخير. چه روزي بود. چقدر خوشحال بوديم. مي خنديديم٬راه مي رفتيم٬ از هم مي گفتيم. من از تو٬ تو از من. اون روزي كه تازه من و تو باهم آشنا شديم. يادت هست توي پارك٬ روي نيمكت چي بهت گفتم؟ گفتم :
مي تپد قلبم
گويي آهنگ تو را كرده ست
به گمانم امروز
پيش روي اين گل زيبا
حس خاصي٬ شايد
عشق
بهترين معنا
حيف حيف حيف كه اون روزاي خوب به برق و بادي گذشتن و ميونه ي ما شد شكر آب! تو كم كم عصبي شدي و من حتما تقصير كار. داد مي زدي٬ بهونه مي گرفتي و ... حسابي شده بودي يه آدمه ديگه. كم كم داشتم ازت مي ترسيدم. هر وقت مي ديدمت كلي استرس و اضطراب و ناراحتي! كلي جنگ و دعوا. واي واي واي كه چه روزاي بدي بود. يه روز كه حسابي قاطي كرده بودم٬ داد زدم :
انگاره از انگاره ها مي ترسم
از تو
از واژه ها
از هم زيستي نيش و كنايه ها
از لحظه لحظه زنده و مرده شدن مي ترسم .
آره. به قول تو شايد تقدير اين بوده .تقديري كه به دست ما تغيير كرد. صبح زود يك روز پاييزي! زنگ زدي و گفتي كه هرچي بوده و بود تموم شد. ديگه نه من نه تو و نه اين رابطه ي من با تو! آخ كه چقدر دلم شكست. گفتم باشه. هرچي تو بگي. فقط مي خواستم قبل از رفتنم آرزويي بكنم. نمي دونم چطور شد كه گوشي رو برداشتم و برات نوشتم :
باغت آباد
چرخت در گردش
بركتت افزون
دلت٬ پر ز هوس چيدن شقايق ها
و فكرت همچو بيد مجنون
واژگون
سايبان نيمكت خوبي و احسان .
87/11/18
داغ دیده
نامرد كف كفشم!
مورچه را ديد و له كرد
آن كه جفتش در 20 سانتي آن طرف تر
چشم اميدش به برگشت يار بود
و چه سخت است له شدن عزيزان پيش چشمانمان!
87/11/15
باران لب بوم
من آن نقاشم
كه نقش مي كند باورش را
گوشه ي بن بست دنيا
پول آب و رنگ طرح خود را گدايي مي كند
مي خرد احساس
مي كشد ابراز
مي فروشد به عابرهاي تنها
به خرد قيمت
به اندك پول
به يك بوسه
يك خم ابرو
من٬ آن نقاشم
كه نقش خود را روي بوم دختر همسايه مي بيند
رنگ را از قاب رهايي مي كند
جان به پرواز مي دهد
تا به افلاك مي رسد
و نهايت مي شود باران
مي چكد كم كم
نقش ها را مي زند برهم
خيس مي گردد ماهي تشنه
زنگ مي زند در زندان
مي گريزد گرگ زخمي
آب مي نوشد ريشه ي شيطان
پاك مي گردد ظاهر زشتي
من آن نقاشم
پيشه ام نقاشي ست
باران٬ قطره اي از اشك ام
بي امان مي بارد
و لب بوم من از خشكي ترك مي خورد
پی نوشت:
- مغزی که قفل شود، احساس کمکی نمی کند.
- شعر ادامه داشت. اما ...
87/11/06
با گریه تو شروع می شود
با گريه تو شروع مي شود
با لبخند آنها
تو با يك دنيا تعجب به دنيايي
با گريه آنها
با خنده هاي تو
با يك دنيا سوال مي روي از دست
از كف
همين٬ گويي به اين سادگي
در ثانيه اي
تو ميايي و من مي روم و او يك ثانيه بزرگتر
آنقدر كوتاه كه ارزش باز كردن چمدان را ندارد
اين دنيا
آن دنيا
دنياي تو
آرزوهاي قشنگ
اميد و تلاش
همت و هدف
آرمان و تكاپو
دويدن براي لقمه هاي نان
براي سير كردن شكم هاي سير
گرسنه به فكر
خسته از نفس
و رمان مي خوانيم كه يادمان برود روزي بايد رفت
شعر مي گوييم٬ رمانتيكانه
فيلم مي سازيم٬ طنز تلخ
و تخمه مي شكنيم در جمع خاله ها و عمو هاي رفتني
او امروز و فردا ديگري
بايد در آينه قدي فرم پالونمان را چك كنيم
آري٬ مهماني همين جاست!
از گوش هامان ياسين آويزان
در دستانمان باغ گيلاس
شاد و سرحال
پر شعف از زندگي
كه مي كند و مي كنيم
كه مي دهد و مي دهيم
در تعامل كامل
هنوز در پيچ و خم گوش هايم مي پيچد
دعاي عاقبت بخيري مادربزرگ
دعاي مستجاب نشده
به آمين دلهاي پاك بشري
87/11/01
وجدان - ( قسمت سوم )
... جلو آينه ايستاد. به چشمانش خيره شد. اين اولين بار بود كه خودش را در آينه مي ديد و نه موهايش و حتي آرايش صورتش! باور نداشت كه چشم ها نمي توانند دروغ بگويند. دروغگوي خوبي نبود اما به صداقت چشم ها هم اعتماد نداشت كه اگر داشت براي گفتن حرف هايش به صادق اينقدر مضطرب نبود.
چكمه اش را پوشيد و از پله ها پايين رفت. در را باز كرد. بعد از مدت ها انتظار٬ بالاخره برف غافلگيرش كرده بود. تا مچ پايش مي توانست حضور بلورهاي سفيدي كه به هزار مكافات از دست آلودگي هوا نجات يافته بودند را حس كند. قدم زدن در ميان اين دانه هاي سفيد به او حس تجربه ي زندگي نو مي دادند. حس اينكه همه ي دنيا با تمام زشتي و كثيفي در زير سفيدي برف چون نوشيدن معجون حيات بخش٬ زندگي تازه گرفته اند و فرصت خوب شدن را مي طلبند. او نيز به دنبال همين شروع دوباره بود. اما شروعي بر پايه ي دروغ و كتمان را نمي پسنديد. به همين دليل سخت تصميم خود را گرفته بود كه با صادق حرف بزند.
- اينجا چيكار مي كني تو؟!!! چرا با ماشين نيومدي - به خدا كارا مي كني تو! سرما مي خوريم دختر. پاشو حداقل بريم يه كافه اي چيزي اونجا حرف بزن.
- نه تورو خدا. هوا به اين خوبي. راه مي ريم قدم مي زنيم من حرف مي زنم سرما يادت ميره.
- آخه اين چه جورشه من نميدونم !!!
- اينقدر غر نزن صادق! بزار تمركز داشته باشم. حرف هايي كه مي خوام بزنم خيلي مهمه. حداقل واسه من! پس خواهشا جدي بگير و كمكم كن راحت بگم.
- وااا ! خوبي تو؟
- گوش كن. حدودا ده سال پيش بود كه من با پسري به ...
و در تمام طول صحبتش نگاهش را از جلوي پاي خود برنمي داشت. گويي از برف ها انرژي مي گرفت و هر لحظه كه پيش مي رفت بر تصميمي كه گرفته بود مصمم تر مي شد. به طوري كه تمام داستان گذشته اش را براي صادق تعريف كرد و حتي نام و فاميلي و مشخصات آن پسر را هم از ياد نبرد.
وقتي به كلمات آخر صحبتش رسيد٬ نفس هايش به شماره افتاد. مي ترسيد بعد از اتمام حرف هايش چگونه به چشمان صادق خيره شود. لحظه اي سرش را چرخاند. كسي در كنارش نبود. با تعجب به عقب خود نگاه كرد. ده قدم عقب تر صادق دو زانو برزمين افتاده بود و آرام آرام شانه هايش بالا و پايين مي رفت. قطره هاي اشك او برف هاي جلوي چشمش را به سرعت آب مي كردند و در دل زمين مخفي مي شدند. صادق در حال گريه كردن بود!
سكوت آزاردهنده اي دردل شلوغي شهر در گوش آنها مي پيچيد. گويي لحظه اي زمان ايستاده بود. چه در ده سال قبل و چه در اكنون! صادق به آرامي سرش را بالا آورد. با حالت گريه پرسيد:
- گفتي اسم اون پسر چي بود؟
- چي ؟
- اون پسر. اسمش چي بود؟
- آرمان. آرمان وطني.
و انگار با تكرار اين اسم زخم هاي صادق عميق تر مي شد و گريه هايش جان تازه مي گرفت.
- حدودا ده سال پيش بود كه من و آرمان تو دانشگاه با هم آشنا شديم و بعدها فهميدم با يك كوچه اختلاف ٬ بچه محل هم هستيم.
و در حالي كه گريه هايش را مي خورد ادامه داد:
- آرمان پسر شري بود اما ته دلش مهربون بود. معتقد نبود ولي به اعتقادهاي مردم احترام مي گذاشت. نمي دونم چي شد كه يه روز نشست و با من درد و دل كرد. گفت كه با يه دختر دوست شده. گفت كه فنچه - بچه س! اما خيلي خوشگل و خوش اندامه. گفت دختره دوسش داره. از اون عشق هاي بچگانه. گفت دعوتش كرده خونش. مي گفت پدر مادرش پولدارن. منم بهش گفتم خري اگه ولش كني. همون روزي كه رفتي خونش كارو تموم كن. عجب شانسي داره تو پسر!!
باد صورت خيس صادق را لرزاند. آب دهانش را به سختي قورت داد و گفت:
- چند روز بعد وقتي آرمان رو تو دانشگاه ديدم٬ اصلا خوب به نظر نمي رسيد. صورت آشفته و نگراني داشت. دليل اين ناراحتي پرسيدم. تعريف كرد كه تو اتاق دختره چي كار كرده. گفت كه چطور اختيار خودشو از دست داده و عصمت و پاكي اون دختر رو زير سوال برده. گفت كه نمي خواست اين كارو بكنه ولي اصلا تو حالت عادي نبوده. آرمان داشت مثل يه بچه گريه مي كرد و من فقط دلداريش مي دادم. مي گفت كه نمي دونه چيكار مي خواد بكنه و اصلا چه بلايي سر اون دختر مي ياد. من٬ من٬ منه خر بودم كه به آرمان گفتم اون دخترو بپيچونه. اين من بودم كه وجدان آرمان رو ساكت كردم. اين منه بي وجدان بودم كه راهنماييش كردم. من بودم كه ..
بلورهاي برف آرام آرام به زمين مي نشستند. مه غليظي دوردست را فراگرفته بود. سرما تا مغزاستخوان مي پيچيد و گريه ي مردي سكوت را به زانو درآورده بود.
پايان
پي نوشت:
کل داستان را در" ادامه مطلب" مطالعه فرمایید.
ادامه مطلب


