88/08/16
چه بگویم؟
چه اشک ریزان رفتنت را زندگی کردم.
چه اندوه وار پیش چشمم خندیدی
چه اندوه وار سر به زیر انداختم.
بوی تو گرفته ست این شهر
از حضور تو اما خالی.
چه اندوه وار در نقاب ناشناسی، از تو گذشتم.
که تو ندیدی
نه شناختی
و راه کلام بر من بستی.
چه بگویم
چه بگویم از تو که مرا سوزاندی
گرچه به خشمت سوختم و ساختم.
چه بگویم جز سکوت چشم هایم
چه بگویم به عادت های تازه
به تو را دیدن ها با غریبه
چه بگویم ای دوست!
نه فراری
نه قراری
نه چاره یست مرد بیچاره را
تو را تنها به بوسه باد می سپارم
که قرارم به بادی ماندنیست.
پی نوشت:
شنبه - درماشین برگشت از دانشگاه - تمساح!
88/06/11
تقاص
پی فرجه های پایانی
نگاه به دوردست
انتقام یا بخشش؟
88/06/10
بی من ما
بر دهانم تار تنیده
بوی نم می دهد بدنم
تاریخ
در کدامین ثانیه از من گذشت؟
چه غفلت عمیقی
چه خواب سنگینی که بر پیشینه و حالم نشست
زمان
بر سر عبور من ایستاد/ تندتر شد
و سالی ثانیه گذشت
آینده بی من شد
و مکان
چو آسمان خراشی عظیم
شالوده بر خراش سینه ام/ از خاک من
پی نوشت:
۵/۶/۸۸ - .. :۱۲ - کارگاه
88/05/11
سایلنت
سکوت می کنم.سکوت می کنم تا خود را پیدا کنم.
88/04/18
گمشده
به گمانم
زیر درخت آلبالو
امتداد مسیر باغ
در پی گمشده ای گمگشته
خلوت باور من
جای پای هر کس و ناکس
بر شانه ام جامانده
در میان ازدحامی بشاش
ناگنجانده تر از پیش
در کنار باتلاق پوست می اندازم
روح من پاکیزه
ذهن من پاکیزه
همه جان من از پاکیزگی آلوده
پی نوشت:
۵شنبه - ۱صبح - بال بال زدن
88/02/23
گیج و مبهوت
... و چه ؟!
در حصار قل و زنجير
پاي بسته گام هاي نفرت انگيز
به كجا امكان؟
وحشت از ديو سياهي كه تو باشي
فرار تا به اقليم عشق
حسي رقيق؟ دوستي ساده!
خوبي كجاست؟
با كدامين ساعت مچي خوابيده است
در كنار كدام ساز لَخت گرديده
كرخ نم كدامين ديوار
از پاي درآورده ست او را
اينجا كه دنياست
به سرعت دور مي شود از هستي
و زمان چند گام عقب تر
در پي نور!
خدا چه تصوريست
كه نيست، ناياب است
كدام فضاست
كه در طرح، بويش پيچيده
و در اجرا دركش هرگز!
به گمان نقطه خداست
دور و پايان!
88/02/07
پرسش مبهم
می رباید خواب از چشمان من
فرم تصویر نگاهی
دل من را می کُشد
می برد تا سر به حد انتظار
تشنه برمی گرداند از چشمه دوست
که چقدر دلتنگم!
و تو می دانی و خود نیز بیشتر
طعم بودن یا نبودن می چشی
طعم ترش قهوه ای مانده
طعم خاکستر شدن های گذشته
***
دو راهی های انکار
روبرو امواج هولناک
هر دم فکر پیش آمدن در سر
تمام حسی ست که می شود دریافت
و ابهام سوالی که هیچگاه پرسیده نشد
من که هستم؟ اینجا کجاست؟
پی نوشت:
حقیقت این است:
مدتیست که دگر حسی نیست! خلسه ای مبهم هیزم بر آتش ابهامم می ریزد.
دیگر طعم تلخ هیچ قهوه ای شیرین نیست! زندگی را شیرین نمی کند.
دیگر هیچ دیواری نیست، حتی وب دیواری
87/11/24
فهم آزاری
ميان صفحات سنگين تاريخ تمدن بشري
در پس چندين بار تقاضاي چاپ از طرف جوامع گوناگون
در پرانتز سطر سوم پاراگراف دوم
درست يك واژه به التيماتم فرجه ي بسته شدن
حس ويرگولي را دارم كه از يد موشكافانه ي ويراستار قسر دررفته است.
مگر مي شود اين همه جنايت را ديد و مكث كرد؟!
و اگر دست تقدير بر زبان بچسبد و ورقي پيش رود
يحتمل در فشار غلظت عربي٬ به لشگركشي اسلام به سوي ايران
درگير اكشني سخت دلهره آور
مي بايست تخمه و تنقلات را رها نمود و از حوادث بسي درس گرفت.
درسي كه در چندين واحد تاريخ٬ چه اسلاماتيك٬ چه سكولار ٬ قابل تفسير و تحليل نيست.
بي توجه به پاورقي كه اصرار بر اثبات سطور دارند٬ فكر تمدني بر سر مي خورد كه بشر نبود . و شايد جنسي غير از بشريت مي نمود! و فكري از جنس بشري كه هيچگاه نتوانست تمدني را بسازد٬ و اگر هم به حكم زور و برده داري و قدرت شلاق٬ تمدني بر پا گشت٬ هرگز بر پا نماند و زود به دست نامرد عدم سپرده شد!
و اگر خواستن از همان قديم و نديم از فعل پرشور توانستن آب مي خورد٬ آشكار مي گردد كه هرگز دست پرتواني سعي بر حفظ تمدني بشري ننموده است! و اگر هم سلاح و جنگ و جدال همان راديكال هاي تمدن بشري ست٬ لاجرم از ابتدا اين نوشت را مي بايست جر داد و يا از حرارت شعله هاي آتش بي بهره نكرد.
در اين صفحات كاغذي٬ واژه اي به رنگ و بوي "انقلاب" بسيار حس كاما را به پا مي دارد.
انقلاب چه صنعتي و چه اسلامي٬ بي توجه به پيشينه ي آن٬ خواه رنسانس٬ خواه طاغوتي و لاهوتي٬ عطش كلمه اي مقدس بنام جمهوري را ويار مي آورد. عطشي كه تصوير صندوق٬ راي٬ عدالت٬ و حتي حزب را در زونكن هاي فكري شكل مي دهد. و تلاش هاي يك عده (كه در كلاس هاي تاريخ آغشته با خواب آلودگي٬ به روحانيون مبارز ارجاع داده مي شد. پرانتز بسته٬ براي مشروطه!
واي واي واي از اين پيچيدگي لافهم تاريخ كه بوي گند سياست ميان آن٬ ما را به اندود نمودن حس بويايي خود مجبور نموده . و واژه اي سانسوري به اندازه ي تاريخ تمدن بشري!
ما را چه به ..! كتاب را مي بندم و با كمك بزرگترم آن را در جاي خود داخل كتابخانه مي نهم و كتاب مورد علاقه ي خود حسنك و قلعه سحرآميز4 را كه به تازگي هم رديف و دوش به دوش هنري پاتر پيش مي تازد ، پيش رو مي گذارم. باشد كه قدرت فهم و درك خود را آزار نداده باشم.
آمين.
87/11/06
با گریه تو شروع می شود
با گريه تو شروع مي شود
با لبخند آنها
تو با يك دنيا تعجب به دنيايي
با گريه آنها
با خنده هاي تو
با يك دنيا سوال مي روي از دست
از كف
همين٬ گويي به اين سادگي
در ثانيه اي
تو ميايي و من مي روم و او يك ثانيه بزرگتر
آنقدر كوتاه كه ارزش باز كردن چمدان را ندارد
اين دنيا
آن دنيا
دنياي تو
آرزوهاي قشنگ
اميد و تلاش
همت و هدف
آرمان و تكاپو
دويدن براي لقمه هاي نان
براي سير كردن شكم هاي سير
گرسنه به فكر
خسته از نفس
و رمان مي خوانيم كه يادمان برود روزي بايد رفت
شعر مي گوييم٬ رمانتيكانه
فيلم مي سازيم٬ طنز تلخ
و تخمه مي شكنيم در جمع خاله ها و عمو هاي رفتني
او امروز و فردا ديگري
بايد در آينه قدي فرم پالونمان را چك كنيم
آري٬ مهماني همين جاست!
از گوش هامان ياسين آويزان
در دستانمان باغ گيلاس
شاد و سرحال
پر شعف از زندگي
كه مي كند و مي كنيم
كه مي دهد و مي دهيم
در تعامل كامل
هنوز در پيچ و خم گوش هايم مي پيچد
دعاي عاقبت بخيري مادربزرگ
دعاي مستجاب نشده
به آمين دلهاي پاك بشري
87/10/21
فساد٬ تا خرخره!
درآمد
از بي كران هاي پر نور تا به انتهاي بي انتهاي تخيل راه بسيار را به نگاه ام پيموده ام. جز پرنده هايي كه بي هدف بال مي زنند و گهگاهي بال بال٬ خورشيدي ديدم كه مهتاب بود و نور را وام دار. اين چه سرﱢي ست به جان بشريت افتاده است. انسان را چه مي شود كه دگر انسان نيست. و حتي حيوان!
***
ديروز
بوي تلخ تاريكي قدري كنج باغ را فراگرفته بود. آن طرف تر صداي پارسه سگ پارسي !
برق عمارت هي مي رفت٬ هي مي آمد.
تلوزيون كه سفيدك خورده بود صورت لجن بار مرد حريص را واضح كرده بود. چين و چروك چون لايه لايه چرك و كثافت بر كله ي سگ مصب او موج مي زد. كاناپه٬ از تحمل وزن او مي ناليد و كم كم بوي الكل دهن خورده به خود مي گرفت. چشمانش بسته بود!
دخترك كه نه سالهاست "زنك" خسته و كوفته از عاقبت سكس٬ با دهني بسته خميازه مي كشيد. فضاي نمور زيرزمين برايش شده بود٬ عادت! و با تاريكي انس گرفته بود. لعنت بر پدر!
***
امروز
مرده شور٬ با قدري پول بهتر مي شورد و زبان بسته صدبار آرزو مي كرد زنده بود و تميزتر مي شست.
روغن سه بار سوخته را پيراشكي مي كنيم و با يك لايه كاكائو مي دهيم دست برادرزاده ي همسايه.
سيگار بهمن بسته اي 200 تومان ٬ هر بسته 20 عدد ٬ نخي 10 تومان = مبارزه با دخانيات
***
فردا
؟
87/08/18
نمازجماعت
صدای موذن در میان خیسی هوا به سان نعره های فراموش شده ای در ژرفای چاه آب ، بعید به گوش می رسید. همچنان زنگ در فاحشه خانه ها ، نایت کلاب ها و کاباره های دهه ۴۰ به صدا می آمد و لشکرکشی عظیمی بلاتشبیه سپاه یزدانیان در مقابل درب شکل گرفته بود. و هرآنکه مریض داشت و یا فرصتی نیافته بود ، به رسم سنت ، زنبیلی قرمز رنگ به نشانه حرارت عشق در لا به لای مشتاقان نهاده بود. باران همچنان می بارید. و پلان، راوی دایره های سیاه رنگی بود که یک به یک باز می شد و ندای هل من ینصرنی را زمزمه می نمود. ته صدایی که در میان بسامط اصوات حاضران بی رمق وار به گل نشسته بود. یک به یک آستین های دست بالا می رفت و برای گرفتن وضو از زیر ناودان فاحشه خانه ، زن و مرد در تکاپو افتادند و تصویر حی علی الصلاه را شکل دادند. بی آنکه صف ها را برهم بزنند ، صفوف نماز جماعت را برپا کردند. همچنان به تعداد افراد اضافه می شد و تمام کوچه را صف داران پر کرده بودند. باران بی وقفه می بارید. سکوت طنین انداز بود.
87/08/01
سرمقاله وار !
در دنیای مادی ، امتداد هر خطی انتهایی دارد و الزاما تمام خطوط برداری بیش نیستند . بی توجه به طول آن ، لحظه ای در پیش خواهد بود که بیداری نامیده می شود. لحظه ای که چشم و گوش ، می بیند و می شنود. گفتار بر زبان ها جاری می گردد و فکر از جای جای سلول های مغز تراوش خواهد کرد.
آری. اکنون ما خسته ایم از حقیقت - از دروغ - از درآمیختگی اصل و فرع - از گره خوردگی حلال و حرام - از زندگی کردم همچون فردی که از چنگال حیوان درنده ای در حال فرار است و با آنکه تک تک اعضای وجودش خسته از دویدن است اما تصور لحظه ای ایستادن را نیز در سر راه نمی دهد. و ما خسته ایم از هرچیز که به نحوی ما را خسته کره است و حتی اگر نفس کشیدن نیز به قدرت غریزه نبود ، یقینا اکنون ما خسته بودیم از تکرار اینهمه دم و بازدم !
و این خستگی است که قدرت اراده را از ما گرفته است ، اراده برای مخالفت ، اراده برای تصمیم گیری ، اراده برای تغییر کردن - تغییر دادن . هدف نویسنده از نوشتن این مطلب ، ایجاد شور و جنبش انقلابی نیست. هدف ، درخواست لحظه ای زندگی کردن است. من خسته ام پس هرچه به من نشان دهند می بینم. خسته ام پس هرچه برایم پخش کنند می شنوم و من خسته ام پس هرچه برای من تدارک دیده باشند می خوانم ، می خورم ، می پوشم و استفاده می کنم و در انتها از این لذت تزریقی ایجادی ، چنان ذوق مرگ می شوم که گویی خوشبخت تر از من مخلوقی نزیسته و نخواهد زیست .
برای زمانی که بیدار شدیم و با خمیازه ای دست و پای خود را هرچه بیشتر کشاندیم و حس کسالت بعد از خواب را از وجود خود زدودیم. آن لحظه که استکان چای ، ما راکمی بیشتر سر حال آورد. دیگر وقت آن می رسد که خودمان ارزش و ضد ارزش را تعیین نماییم - خودمان بر روی جعبه ی کالاها برچسب خوب یا بد را بچسبانیم و اگر حتی تمام کالاهایمان بی کیفیت بود ، خودمان به حول قوه ی تفکر تولید کالای کیفیت دار بنماییم. خودمان موسیقی را تعریف کنیم. خودمان فیلم را فیلم بنامیم . خودمان کتاب را ارزشمند تصور کنیم و خودمان با قدرت نیروی عقلمان و تجربه های بشری و با تکیه بر اعتقادمان مناسب را از میان نامناسب تشخیص دهیم.
در دنیایی که ضدارزش ارزش است و حرام از شیر مادر نیز حلال تر است ، تسلط نفسانیت بر عقلانیت به هیچ وجه دور از تصور نیست. در خواست لحظه ای انسان بودن ، گرچه درخواست بزرگی ست اما غیرممکن نیست. کافی ست در کنار خاموش کردن برق های اضافی و صرفه جویی در مصرف آب ، از گفتارهای مازاد خود بکاهیم و تفکرات مثبت جهت دار را در خود گسترش دهیم.
87/07/25
پرتغال فروش
مادربزرگ را از خواب به حال کشید
بی آنکه فکر آینده را بکند
مهریه خود را گذاشت ، اکران
پدربزرگ پول نداشت
پدربزرگ زندان رفت
نوه ها کار کردند
سکه ها داده شد
پدربزرگ آزاد شد
صبح جمعه بربری پخت نکرد
همه گرسنه ماندند
نوزادان مردند
پیرها واماندند
مملکت هرج و مرج شد
وزیر استیضاح شد
فانتزی ارزان شد
سردر پارک کوبیدند: بوستان
به سعدی دوستان برخورد
اعتراض کردند
جنجال کردند
گیس کشیدند
دماغ شکاندند
کمیته تشکیل شد
شهردار بیکار شد
راننده اتوبوس به زنی گفت
از در عقب سوار شو
زن بی عصمت شد
شوهرش غیرتمند شد
راننده تیکه تیکه شد
دادگاهی تشکیل شد
زن سنگسار شد
تحصیل کرده در فرنگی
با هواپیمای ملی ایران ، هما
پر از افتخار و غرور
با خروارها دفتر و دستک
به میهن بازگشت
و برنامه هفتگی خود را به دیوار اتاق کوبید
روزهای فرد دکان پدر را می چرخاند
روزهای زوج در پارک می چرخید
تا به این که فشارش افتاد و مرد
به حرمت کلمه لا الله اله الله بگو :
لا الله اله الله
مرگ بر امریکا
مرگ بر انگلیس
مرگ بر منافقین وصدام
مرگ بر اسرائیل ...
87/07/16
اعتراف
من اكنون بر سر چهارراه سنت و تجدد يك لنگه پا ايستاده ام !
همچنان كه چكمه ي گلي بر پا دارم و تمام وجودم بوي پهن تازه مي دهد ٬ مشغول تكميل
نتايج تحقيقاتم در كالج هستم .
و سخت تحقيق مي كنم كه آيا علم بهتر است يا ثروت ؟ !
گويا چند سالي است بر سر چنين سوالي مانده و تكرار مكررات را نشخوار مي كنم .
من اين بار ٬ با صداي غيرمسلح و با دهاني باز به قاعده پنج انگشت بر سر بلندترين پله
ايستاده فرياد مي كشم و اعتراف مي كنم كه هنوز بر سر" بابا نان داد " و " آن مرد در باران آمد "
مانده ام.
زيرا چشم من ديد كه بابايي خواست نان بدهد ٬ اما نتوانست و كمرش شكست .
بابايي براي دادن يك نان دزد شد - قاتل شد – مقتول شد .
و همچنان ديد كه آن مرد همان كه همه مي خواستيم ٬ خواست كه بيايد اما باران نباريد و
او به احترام كتاب دبستان و به حرمت اعتماد كودكان منتظر باران شد تا كه
خشكسالي سراسر وجودمان را فراگرفت.
آري . مي خواهم پاچه ي شلوار جيني را بالا بزنم و از رودي عبور كنم كه سالهاست ميان
من و خويشتن فاصله انداخته است و هربار طغيان تر از پيش تنها انتظار
را براي من به ارزاني داشته است. انتظار تا زمان گل آلود شدن . كه شايد بتوان
در گل آلودش خره اي چيد !
من امروز اعتراف مي كنم كه در همين خط و با آخرين نقطه به پايان رسيدم .
87/07/09
دوش
ديشب پدرم فحش مي داد – مادرم حرف مي زد و خواهرم دوست داشت لحظه اي كر باشد !
ديشب دندان هايم را دو بار مسواك زدم و بعد از آن دو گاز به كلوچه ي لاهيجان
ديشب ديروقت فهميدم كه مي شود خدا را در مشت نگه داشت و خالي بازي نكرد
ديشب باد اين پهلو آن پهلو شد
ديشب در پارك ٬ دود بود ٬ سيگار بود ٬ انسان بود
ديشب در پارك ٬ پلاك و مين و ايمان بود
ديشب كوچه بود و يك خش خش جارو
ديشب شب بود ٬ شبگير بود
ديشب ترس ٬ ديشب مرگ ٬ ديشب فرياد
ديشب شوق ٬ ديشب كودك ٬ ديشب سينه ي مادر
ديشب پليس بود ٬ دزد بود ٬ قاتل بود
ديشب نماز بود ٬ شراب بود ٬ زنا بود
ديشب ريا زود خوابيده بود براي صبح
ديشب تواضع در زير مهتاب بود
ديشب دنيايي بود
حيف – حيف كه من خوابم برد !
87/05/15
توفیق در تاریکی
... و خداوند اديسون را آفريد و بوسيله او چشم جهانيان را به جمال برق روشن گرداند
انرژي هسته اي حق مسلم ماست
و بر سر نماز دعا مي كنيم كه خدايا سر اين سريال برق نرود
آمين
جمله ها جسته و گريخته بر زبانم جاري مي شوند . به دنبال كدام كلمه مي گشتم که
تمام مغرم را زير و رو كردم ٬ الله اعلم .
هر جه بود ٬ فرصتي پيش آمده در تاريكي كه مي توانست نصيب هر جانداري گردد .
پس قلم را در تاريكي چرخاندم و بقاياي تنه ي درخت از ياد رفته را اينگونه سياه كردم :
باغ هايي به رنگ سبز
خاكي جاندار
و جوانه اي پر اميد
اين همه قشنگي از آن دنياست
اين همه خوبي براي زندگي ست
و زندگي جاريست
و كه گفت زندگي سخت است
و اگر سخت است ٬ زيباست
نقطه هاي شروع
تلاش هاي پرنده ي كوچك براي پرواز
حس جاذبه در دل سيب
ورم شكم خرگوشي
همه از آن زندگي ست
و زندگي از آن گل و لاي چسبيده به كف چكمه ي كشاورز
بازگرد
بازگرد به طبيعت
بازگرد به فرياد بركه ي آرام
87/04/07
واژه های قشنگ قشنگ
نخند آقا/خانم . آرامش کلمه ای جدیست و خنده اش از جدیت زیاد است اما تو نخند . چون این بار می خواهم خوب گریه کنی و نه به مشکلات من و یا اینکه فلانی آمد و آتش زد بر جانم و رفت و یا پول ندارم زن دارم بچه دارم چند سر عائله دارم و یک تاکسی فرسوده و دیگر هیچ !
می خواهم بنشینی روبرویم ، من در دستم کاغذی باشد و بر روی آن بزرگ بنویسم آرامش و تو زار زار بر آن گریه کنی و می خواهم اشک هایت را پاک نکنی و نگهشان داری که اگر روزی آب هم قطع شد رقبت کنیم اشک های خود را با ناله های شبانه روز سودا سازیم و قدری بر زخم های چند شب مانده نمکی بپاچیم و بر سر سفره شام پارچ پارچ نوش جان !
آسایش ؟!
باز که خندیدی مخاطب ! مهم نیست بخند تا که شاید خنده بر هر درد بی درمانی جز سرطان ریه درمان باشد . حالا هی برو سیگار بکش !
یک لحظه ..!
آ . داشتم فکر می کردم به اینکه چه کلمات زیبایی داریم که هیچ وجود خارجی ندارند !
دیشب خواستم با مادرم در مورد مرگ عده ای در فلان جا بر اثر فلان حادثه را بزنم که تا یکم به دو نرسید حرفم را با بی رحمی قطع کرد و گفت : حرفو عوض کن ! حرف عروسی بزن !؟
و من در آن لحظه احساس کردم که دلم می خواهد که چقدر بگیرد .
آخر شادامادی که ماهانه بی ارزش تومن می گیری و در فلان جا آباد حاشیه تهران خانه ای اجاره ای از جنس حلب داری تجویز می کنم اینجانب نویسنده که به همراه بانو بروی و سرت را بگذاری زمین و بمیری که به خدا شرف دارم بر این زندگی .
حالا برو زیر کولر گازی هی به آرامش و آسایش بخند .
87/02/03
ايران اله ايران بله !
ديشب داشتم يه فيلم مي ديدم كه ساخت 2008 هاليود بود كه تازه يه دو هفته ست رو پرده اومده .
تازه فهميدم كه نه خدا رو شكر كپي و دزدي فرهنگي فقط به ايران ختم نمي شه بلكه همه گيره .
حالا ديگه پي شو نگرفتم ببينم كه كار يه ايراني بوده يا غير ايراني ؟!!!
ما ايراني ها از اون قديمم تو كار كپي رايت بوديم . اونم بدون اجازه .
زمان كوروش و داريوش كبير هم كپي خيلي باب بوده . خود همون جوون مرد كبير – داريوش اول – هم وقتي داشت تخت جمشيد رو الم مي كرد تو كار ستوناش از آشوري ها ويوناني ها كپي زده بوده يه چيز شيكي داده بود بيرون كه هر كي ميخ ميشد عمرناش مي فهميد كپي شده اس.
اما ديگه بسه . چقدر كپي ؟ پس فكر خودمون چي ميشه ؟
تا كي بايد از ويندوز و سيستم عامل فرنگي استفاده بشه ؟
به نظر من تو اين سال كه سال نوآوري و شكوفايي نهادينه شده بهتر بريم رو پا خودمون واسيم و همه شكوفا شيم . هر كي تو هر زمينه اي . به دانشجو و نخبه و مخترع برنمي گرده .
مثلا همون سوپر گوشتي محل ميتونه با گوشت كيلو 10000 تو من شكوفا بشه و يه نوآوري بكنه .
چرا راه دور بريم . همين خودروي ملي . نهايت نوآوري . بنزين گرون ميشه خودرو هم گرون ميشه .
يه معادله برگشت پذير . يه شكوفايي بي سابقه .قيمت پرايد در ايران با قيمت مدل جديد بنز در آلمان يكيه .
اين يعني چي ؟ يعني خوداتكايي . خود درماني .
اونوقت يه عده عوضي خود فروخته ي وطن فروش اونور آب رفتن شبكه زدن نه كه چشم ديدن اين همه شكوفايي رو ندارن هي ميگن ايران اله ايران بله !
آخه بي شعورا شما چي ميدونيد اينجا چه خبره ؟
شماها اصلا كارهاي زيرساختيه ايجا رو ميبينيد ؟ اينقدر زير ساختيه كه ما خودمونم نمي بينيم .
زير ساخت تر از مترو . مي فهميد ؟
شما ها اصلا ميدونيد نقدينگي اينجا چقدره ؟ اصلا تا حالا تو عمرتون 5000 تو ماني رو ديدين ؟
اصلا مي دونيد نوسازي بافت هاي فرسوده تهران 180 سال طول ميكشه ؟
اصلا ميدونيد همون بافت فرسوده هم گير نمي ياد ؟ گير بيادم متري 3 4 ميلي يونه
شماها چه ميدونيد ؟ ما داريم شكوفا ميشيم . ماها داريم به معتمدينمون راي ميديم .
ما ها داريم عراق رو شكوفا ميكنيم .
اصلا ولشون كن . نمي فهمن كه .
به اميد روزي كه همه ي اين شبكه هاي اون ور آبي برن زير آب كه الهي همه دستگاه هاشون زنگ بزن ديگه صداشون در نياد هي بگن ايران اله ايران بله !
87/01/31
حقیقت همیشه تلخه ؟
باور خيلي از حقايق سخته . شايد اين جمله كه حقيقت هميشه تلخه درست باشه . شايدم نباشه . كي ميدونه ؟
شايد واسه كسي كه يه عمري تو يه رويا زندگي كرده باور كردن واقعيت٬ حقيقت زندگيش سخت باشه .
مطمئنا خيلي از آدمها هستند كه در طول روز در طول زندگيشون در حال جنگيدن هستن .
يه عده از اينها هم هستند كه با حقيقت مي جنگند .
روزهاي پر آشوبي مي يان و ميرن . خيلي وقتا اينقدر درگير اين آشوب ها مي شيم كه احساس مي كنيم غرق در آرامشيم . اون وقت اگر يه روز بفهميم كه اين آرامش نبوده و تنها يك اشتباه لفظي بوده٬
اونوقت كه حقيقت تلخ ميشه .
تازه مي فهميم اوه اوه يه عمره چي بوديم و چي فكر كرديم .
واژه ي قانون جنگل رو همه شنيديم. اينكه بكش تا كشته نشي . بخور تا خورده نشي . براي ادامه ي بقا بايد از همه چيز گذشت . از احساس . از عاطفه . و از خيلي كلماتي از اين قبيل .
خود تو هم خوب ميدوني كه پاي اين قانون مثل خيلي چيزهاي ديگه به شهر به تمدن و به فرهنگ انسان ها هم كشيده شده . صبح كه از خواب پا ميشم و پا به بيرون ميذاريم تا خود شب كه بر مي گرديم شاهد اعمال همين قانون هستيم . همه رو دزد مي دونيم . با همه مي جنگيم . توهم توطئه داريم .باور اينكه سرش كلاه بذار تا سرت كلاه نذاشته . كلاهتو بچسب تا باد نبرده يا هر كلاه برداري ديگه .
آره .
نگو نه كه خودتم خوب ميدوني اين يه حقيقته . شايد يه حقيقت تلخ . شايدم شيرين.
هرچي كه هست يه حقيقته .پس الان باورش كن تا ديرتر نشده .
خيلي ها هم سعي كردن سنت شكني بكنند و يه جورايي وضع رو عوض كنن .
اما نه اونايي كه كلاه ميذارن و نه اونايي كه كلاهشون برداشته ميشه ٬ نه اونايي كه مي خورن و نه اونايي كه خورده ميشن ٬ نه اونايي كه پيروز ميشن و نه اونايي كه شكست مي خورن هيچ كدومشون حوصله ي اين سنت شكني رو ندارن . عادت كردن .
پيروز ها – خورنده ها – كلاه گذارا كه هيچ وقت راضي به تغيير وضعيت نيستن . چون به اين جمله ي
تا دنيا به كام است بايد زندگي كردن اعتقاد دارن .
اونايي هم كه بازنده هستن – خورده شدن – كلاهشون برداشته شده مثل بدبخت هاي دوره ي فوداليته بر اين باورن كه حتما خواست خدا در اينه و اين تقديرشونه . براي همين صداشون در نمي ياد .
پس
اگه تو يه روز خواستي اين سنت شكني رو بكني قبلش بدون جزو كدوم گروهي و بعد به عاقبتش فكر كن اينكه چه راه سختي خواهي داشت .
اما بدون همه و همه دلشون يه تغيير مي خواد . همه منتظرا .
87/01/25
بازنده
بي تفاوت از كنار همه عبور مي كرد . اصلا برايش اهميت نداشت اين آدم هاي خاكي چه مي خواهند . به چه فكر مي كند . از كجا مي آيند و به كجا مي روند . از چه كسي مي گريزند و در پي كيستند..png)
روزها برايش همه يك رنگ شده بود . او نيز مثل همه مي دانست آسمان در هر كجاي دنيا همين رنگ است .
ديگر همه رنگ ها و زيبايي ها رنگ خود را از دست داده بودند. ديگر حتي بوي غذا هم او را فريفته نمي كرد . دوست داشت ساعت ها راه برود . گويي در حال فرار كردن از خويش بود.با قدم هاي سنگين خود يك به يك مغازه هاي شلوغ و پر زرق و برق را رد مي كرد و به اين مردم بي خبر از همه جا تنها يك نگاه را ارزاني مي داد. ديگر حتي نوع و مدل ماشين ها هم برايش تفاوتي نداشت . برايش فرق نمي كرد كه اكنون زير ماشين ريوي جايزه بانك تجارت خوابيده است يا ماشين پرايد از دم قسط يك مسافركش بدبخت .
ديگر ساعتها جلوي سوپر گوشت محل نمي نشست تا با چشم هاي ملتمسانه انتظار به رحم آمدن دل صاحب مغازه را بكشد. او نيز مي دانست گوشت كيلويي 10000 تومان است . او نيز مي دانست تورم سال به سال كه نه ماه به ماه رو به افزايش است . و هم چنين مي دانست خصوصي سازي يعني سرگرمي . افتخار ملي يعني شعار . خود اتكايي يعني بازي سياسي . . او از اينكه با دويست سيصد هزار تومان در ماه نمي شود زندگي كرد با خبر بود . او مي دانست براي خوب زيستن در اينجا بايد گوش هاي دراز داشت .
از همه چيز با خبر بود . او همچنين مي دانست اولين گربه اي نيست كه عشقش را از دست داده است . اما تمام ناراحتي هايش از اين بود كه چرا نزديك ترين دوستش به او اين كار را كرده است. چرا از صداقتش سوء استفاده شده است. چرا به بازي گرفته شده است .اما چه فايده كه اين حرفها هم ديگر عشقش را به او باز
نمی گردانند.
وجودش سراسر لطف و محبت بود لذا هيچگاه حس انتقام را در خود نپروراند. اما از طرفي هرگز فراموش
نمي كرد كه هميشه بهترين اشغالها براي عشقش بود. زير بهترين ماشين جاي عشقش بود و از همه مهم تر در دل پاك ترين گربه جاي عشقش بود .
روزها و ساعت ها به سرعت مي گذشتند و او هر لحظه نحيف تر و ضعيف تر از پيش به راهش ادامه
مي داد. ....
87/01/12
پیاده روی
امروز داشتم تو خيابون راه مي رفتم مثلا – پياده روي – مي كردم كه چشم به سيستم نوين حمل و نقل عمومي خودمون – BRT – افتاد كه چقدر ؟ زيبا ملت شهيد پرور رو كه با لباس هاي نوو عيد رهسپار ديد و بازديد شده بودند انتقال مي داد. ذره اي كه دقت را در ايستگاه كردم ديدم اووووووو ملت فرهنگ نشين ما زدن شيشه هاي ايستگاه مجهزانه رو پايين آوردن و ان قريب است كه شيشه خرده پاي مردمي كه به تازگي از پاي صندوق هاي راي آمده اند را آش و لاش كند .
همون لحظه بود كه دلم خيلي گرفت و تصميم گرفتم برم سينما .
قبل از اينكه بگم تو سينما چي خبر بود و اصلا چكار كردم و چي شد بگذاريد ذاتا واژه نا معلوم الهويه" سينما" رو بشكافم كه چي بود و چي شد و اصلا عموما يعني چه ؟!!
در صد و اندي ( منظور خواننده غريبه خيزه غريبه دوست غريبه نشين نيست ) سال پيش تقريبا در زمان قجرهاي صفت دوست بانويي بود ديدني چون مهتاب در شب چهاردهم !
از حيث زيبايي او را هيچ كم و كاسي نبود چه بسا اضافه هم داشت.
بطوري كه هيچ جوان عذب اقلي ( اذب اقلي – عزب اقلي شايدم اصلا اظب اغلي) نبود كه او را نديده باشد و برود شهرفرنگ تماشا !
از همين رو ؟ خانواده ي دخترك تصميم گرفتن براي كاهش بار ترافيك وقت و همچنين براي كسب رزق حلال افضل من الشير مادر روزهاي پنجشنبه و جمعه دخترك بانو را به اكران عموم قرار دهند.
نام دخترك بود سيما
و محلي كه دخترك به ديد عموم هويدا مي نمود را نهادند سيما نما
و چيزي كه زمان قديم بسيار باب شده بود كه از باب زيادي خز شده بود اين بود كه سرته واژه ها را هم مي آوردند و بنابر اين ؟ نام محل براثر استعمال زياد به سينما چرخيدن كرد .
لازم به ذكر تذكر است كه ديدن سيما بانو دخترك فقط به رخ بسنده مي نمود و بس . و لهذا خواننده هاي راست فكر كج فكري من حقير الجثه را بخشيده باشند انشالله و خيرا حافظا.
اين بود تاريخچه سينما بانو .
حالا ما 2000 تومان وجه نقد مملكت اسلامي ايران كه88888 \98 نفر درصد از مردم وقت به آن راي آري دادند را داديم تا فيلمي مجازي بر روي پرده كه با قدرت فيزيك و لنز و عدسي و ... ترتيب داده بودند ببينيم كه بماند جز منه چشم پاك ذات سفيد خدا دوست خدا ترس خدا پرست و عده اي كور و كر و لال و كچل كسي نبود كه فيلم را ببيند و با بغل دستي اش و يا چه بسا بغل دست هايشان كارهاي اعوذ بالله چه بگويم نكند ؟!!!
تيپ ها بماند هركدام يك سيما بانو .
از لحاظ حجاب هم بايد بگويم خدايا شكر كه گشت ارشاد الي البهشت پايگاه در سينما نداشت و شد حتي براي لحظاتي بهشت و حوري و نهر جاري و راني هولو را تجربه كنيم و زير سايه درختان سرسبز بر روي صندلي تكيه نهاده و شكر رب بجاي آوريم.
از سينما كه اومدم بيرون شب شده بود و مردم شب خيز به خيابان ها هجوم نهاده بودند و قربونش برم خيابان ولي عصر ( عج ) پر از مردم ريز و درشت و كوتاه و بلند بود كه بي صبرانه فرج آقا را در خيابانش به انتظار مي كشيدند و خود را براي فرج آن امام بزرگوار معطر كرده و سرمه با خاك كويش به چشم كشيده بودند و بخاطر تاخير در فرجش گيسوان خود را پريشان نموده بودند.
من كه در اين بين ديدم نمي توانم اين شور و حماسه ي همه گير را تحمل كنم سريعا رو سوي خانه كردم و در راه هزاران بار خود را شماتت كردم كه آخر تو را چه به پياده روي



