88/08/22
رها
آسمان سرخالی
چشم سبز جنگل
تیره از بی خوابی
کاکل دشت چو دریا درهم
خیس خیس از شبنم
اسب ها بال افشان
لخت در این وادی
شیهه و جست و گریز و آرام
شادی و آزادی
شادی و آزادی
88/08/16
چه بگویم؟
چه اشک ریزان رفتنت را زندگی کردم.
چه اندوه وار پیش چشمم خندیدی
چه اندوه وار سر به زیر انداختم.
بوی تو گرفته ست این شهر
از حضور تو اما خالی.
چه اندوه وار در نقاب ناشناسی، از تو گذشتم.
که تو ندیدی
نه شناختی
و راه کلام بر من بستی.
چه بگویم
چه بگویم از تو که مرا سوزاندی
گرچه به خشمت سوختم و ساختم.
چه بگویم جز سکوت چشم هایم
چه بگویم به عادت های تازه
به تو را دیدن ها با غریبه
چه بگویم ای دوست!
نه فراری
نه قراری
نه چاره یست مرد بیچاره را
تو را تنها به بوسه باد می سپارم
که قرارم به بادی ماندنیست.
پی نوشت:
شنبه - درماشین برگشت از دانشگاه - تمساح!
88/07/13
ساز و آواز
بر خدشه پنجه
سوزش آفتاب از سویی
رنگ ترانه
بر منشور ذهن خلاق
هزاران طیف
ناگزیر
لب گشودن به آواز
می خواند می خواند
می نالد
و گاهی دست بر لای سفیدی مو می کشد
مرا چه گذشت؟
از کجا رانده شده
شاید این جایگاه، برتر
شاید درد و رنج، برتر
شاید اگر بر زیر یک سرو
یا بر بالین یک رود
شاید خوشی، یک ضررست.
چه نالیدن ها چه سستی ها
چه سعادتمند دنیا را، ما را
می خواند می خواند
می نالد...
88/07/05
شهر من
پروانه دوش به دوش کبوتر
بر خرده سنگ ها بوسه می زند
و دانه ها
به زیر سنگینی سنگفرش
انتظار باران می کشند
در شهر من
قدرت پیاده ها
به بلندی گام های نگاه است
و کناری، جای هیچ سواری نیست.
شهر من
در هیاهوی جمعه بازار
از رونق رنگ ها افتاده است
چون رونق نفس در پی نفس
فاصله انگشت ها را دستی پر نمی کند
دفتری از شعر دلدادگی و احساس پر نمی شود
و قلم به آتش کشیده می شود
قلم کشیده می شود
قلم دود می شود
و قلم به زیر قامت پا خاموش می شود.
شهر من
از سرودهای ملی لبریز
لب شهروندان به تمسخر لبخند
در شهر من
لحظه بارش باران دلها بارانی ست
غم و غصه عجیب در کوچه خیابانش می پیچد...
88/07/05
یک لحظه دلخوشی
این عابری که از نیمکت گذشت؟
یا این بید مجنون که ناخواسته سایه بر من افکنده است؟
چه کسی می داند؟
از دل خسته من
از حس من
از اشک لحظه های دلتنگی
چه کسی می داند؟
حالت چطور است؟
چه کسی پرسید؟
از من؟ یا که در گفتگو با دل خسته خویش؟
من در میان این حجم اندوه
یک لحظه خوشی را
طنز شکست تو می بینم *
و قهقهه های درون خود را
با نجوای اشک ریزان همراه می کنم
من برای خودخواهی خود
تو را سُخره می گیرم.
پی نوشت:
* منظور از "تو" عابر گذر کرده ست.
88/07/02
نامه ای که شاید هرگز نرسد
نیمکت سوخته ای
عمری لنگ بر سطحی صاف
صاف صاف
خنده های شرم
پابند لرزش های دست
امروز باران نا به هنگام بارید!
وجدان معذب پستچی در هیاهوی شهر پیچید
در کنجی نامه ای جا ماند
نامه ای که شاید هرگز نرسد.
88/07/02
تاریخ گذشته ها
موج کهنه ای از تشعشع
چون گداخته های سرخ
ملتهب از فوران درون
در پس خطوط چین و چروک
هم ردیف من
فریادهای نابه هنجار تو
توهین بی تناسب بر لبان تو
نگاه تو
چه زیبا می شوی وقتی که خورشید چهره افروخته ات را می سوزاند
دستان تو در ایما و اشاره
چه ایجاز شگرفی در هوا دارند
چه اخم شیرینی
چه گام های استواری
هم ردیف من
جای خای تو!
چه بد اقبال شده است این دل!
نامرد دیده، چه عشوه ها دارد بر سر یک قطره اشک
گر ببارد چه منت ها بر سر
ای صبور دل ای صبور دل
تو را چه حاصل از پی عشق
تو را چه لایق، جز شرمساری
عذر تقصیر ای بی گنه دل ای بی گنه دل
روزی محزون از دیری وصال
دگر روز ز بهر فصل فراق
ای صبور دل تو را چه حاصل
پایین نگاهت
چشم ها به دهانت خیره
گوش ها همه به فرمان تو
تو شاخه ای بردار
ما می بوییم
تو بریز
ما می نوشیم
مست می شویم
باده به دست می شویم
خراب
88/06/22
حرف نفهمیده ، انتظار نابرآورده
بنام کسی که اول است، بی پایان. و سرانجام است از ابتدا
بنام کسی که باورش کردم زمانی که تنگدست شدم و فراموش، حین گشادگی
بنام زیبایی و تنهایی که برازنده اوست و یکتایی که جز او تاب هیج زیبنده نیست.
بنام آفرینده ماه، ماه من
و اکنون بی ضمیر تملک. رها
به حرمت تلاش های من به حرمت کلام من و به حرمت حرف هایی که فهمیده نشد و به حرمت فهمی که نفهمید. به قدرت منطق، به سلطه احساس، به ضعف من به ضعف من..
چه درک بزرگی برای درک یک روز تازه اما بی تو لازم است. چقدر گیج و گنگم در این ساعات!!
تازه می فهمم پدری که آزگار سالی که کودک خود را به دندان گرفت و با مراعات گندم دهانش نهاد تا به بار نشستن نهال خود را دید، از دستش داد. چه زخم عمیقی برداشته است. و من اندک زمانی اندک مکانی و جزء دلواپسی در مقام آن پدر را چه ناتوان در پیله خود پیچیده ام!!
" چه سخت به دستت آوردم.... چه راحت رفتی!! "
چه بوی آشنایی در وجودم پیچیده است. بوی الرحمن! همه آینده بلوری من درست وسط ظهر پی عمود آفتاب پیش چشمان مبهوتم ذوب شد.آب شد. اشک شد و از دریچه ی نگاه من بارید. مُرد.
کلام در دهانم خشکید، دستانم لرزید ، گام هایم سست شد ، ...
و شاید نه!
خنده ای از سر شادی سر دادم ، از سر ذوق سرم گیج رفت و زمانی گنگ و مبهوت ماندم ٬ از سر شادی زبانم بند آمد ، دستانم در پوست خود نمی گنجید و هی می لرزید ، ...
تو چه فکر می کنی ؟ حرف دل من چیست؟
پی نوشت:
غافلگیرمان کرد / آسمان؟ شاید / آن زمانی که شکوفه می رفت تا نمنمک بوسه بر شاخه زند / و بذر برکت در شالیزار جا خشک کند / ناگاه / غافلگیرمان کرد / دختری از آسمان بارید! / دختری به سان ماه
بارش ات بی پایان و نصیبت جنگل انبوه، خرم و سبز
88/04/18
من در دوردست
نور در دوردست
خوش به حال سایه هامان
چقدر نزدیک اند.
88/03/09
دشواری ساده
از نگاهت می گذرم
ساده بر رویم می خندی
خنده ساده ات را می فهمم
دستانم را می گیری
بر چشمانت می کشی
انگشتانم چه ساده اند
نگاهت چه ساده میان چشم ها می گریند
چه ساده درگیر دشواریت شدم!
88/02/23
دوباره از نو
از نو شروع شدي!
دل انگيز من. از نو مي بينمت، پشت پرچين آن ديوار كاه گلي
كه حس من ست. بويش عطر من، جنس جوهره من
و فضايش دنياست!
كه تو دنياي مني.
از نو در آغوشم، گرماي وجودست وجودت
و نور در شكست انحناي گونه ات، سرد مي شود – يخ مي زند
آب مي شود و جاري.
و دلهره من كه تو گرياني و دلت خون.
چه تلخ حسي ست دوري از برق نگاهت
دوري از خط لبخند بر چهره تو!
از نو مي خواهمت. كه خواستن توانستن است.
و توان من در خواستن توست.
...
پی نوشت:
می بایست می بود که نشد!
87/12/19
بازی روزگار..
دور می شوم
به کنارت می آیم
فاصله می گیری
به گوشه ای می رویم، یک جهت
گرفتار محیط دوار می شویم!
تو تنها و برای تنهایت من را
من تنها و فکر چاره در سرم تو را
فریاد ... فریاد ...
87/12/19
همه رقم دود

پی نوشت:
گفت قلیان زمن جان بکاهد!
گویم جانم به فدایت
نظرت راجع به سیگار چیست؟!
87/12/02
happy birthday card
فکر فکر فکر
نظری به نظرش نمی رسید!
مگر می شود بی دست نوشت؟
مثل همیشه رعشه ای ریتم وار داشت.
با دستی لرزان،قلمی به رنگ نارنج در دست گرفت و داخل کارت شروع به نوشتن کرد:
تولد
بهترين دليل نگاه است
نگاه يك خالق به دنيايي از مخلوق
و يك مهلت است
تا به تولد ديگري
بشريت٬ سالگرد اين لطف را هرگز فراموش نخواهد كرد
و من هم تبريك آن را
تولدت مبارك
پی نوشت:
خودکار با بی رحمی تمام سر به ناسازگاری نهاد !
سر خط تمام شد.
کارت را پاره نمودم و یکی دیگر،بی دست خط برایت فرستادم.
پیروز باد ۲ اسفند
87/11/19
داستان یک عشق
يادش بخير. چه روزي بود. چقدر خوشحال بوديم. مي خنديديم٬راه مي رفتيم٬ از هم مي گفتيم. من از تو٬ تو از من. اون روزي كه تازه من و تو باهم آشنا شديم. يادت هست توي پارك٬ روي نيمكت چي بهت گفتم؟ گفتم :
مي تپد قلبم
گويي آهنگ تو را كرده ست
به گمانم امروز
پيش روي اين گل زيبا
حس خاصي٬ شايد
عشق
بهترين معنا
حيف حيف حيف كه اون روزاي خوب به برق و بادي گذشتن و ميونه ي ما شد شكر آب! تو كم كم عصبي شدي و من حتما تقصير كار. داد مي زدي٬ بهونه مي گرفتي و ... حسابي شده بودي يه آدمه ديگه. كم كم داشتم ازت مي ترسيدم. هر وقت مي ديدمت كلي استرس و اضطراب و ناراحتي! كلي جنگ و دعوا. واي واي واي كه چه روزاي بدي بود. يه روز كه حسابي قاطي كرده بودم٬ داد زدم :
انگاره از انگاره ها مي ترسم
از تو
از واژه ها
از هم زيستي نيش و كنايه ها
از لحظه لحظه زنده و مرده شدن مي ترسم .
آره. به قول تو شايد تقدير اين بوده .تقديري كه به دست ما تغيير كرد. صبح زود يك روز پاييزي! زنگ زدي و گفتي كه هرچي بوده و بود تموم شد. ديگه نه من نه تو و نه اين رابطه ي من با تو! آخ كه چقدر دلم شكست. گفتم باشه. هرچي تو بگي. فقط مي خواستم قبل از رفتنم آرزويي بكنم. نمي دونم چطور شد كه گوشي رو برداشتم و برات نوشتم :
باغت آباد
چرخت در گردش
بركتت افزون
دلت٬ پر ز هوس چيدن شقايق ها
و فكرت همچو بيد مجنون
واژگون
سايبان نيمكت خوبي و احسان .
87/11/15
باران لب بوم
من آن نقاشم
كه نقش مي كند باورش را
گوشه ي بن بست دنيا
پول آب و رنگ طرح خود را گدايي مي كند
مي خرد احساس
مي كشد ابراز
مي فروشد به عابرهاي تنها
به خرد قيمت
به اندك پول
به يك بوسه
يك خم ابرو
من٬ آن نقاشم
كه نقش خود را روي بوم دختر همسايه مي بيند
رنگ را از قاب رهايي مي كند
جان به پرواز مي دهد
تا به افلاك مي رسد
و نهايت مي شود باران
مي چكد كم كم
نقش ها را مي زند برهم
خيس مي گردد ماهي تشنه
زنگ مي زند در زندان
مي گريزد گرگ زخمي
آب مي نوشد ريشه ي شيطان
پاك مي گردد ظاهر زشتي
من آن نقاشم
پيشه ام نقاشي ست
باران٬ قطره اي از اشك ام
بي امان مي بارد
و لب بوم من از خشكي ترك مي خورد
پی نوشت:
- مغزی که قفل شود، احساس کمکی نمی کند.
- شعر ادامه داشت. اما ...
87/10/24
اینجا/آنجا
بوي بودن گرفته است در و ديوار
كسي اينجا بود!
كسي كه او را فهميدم
و نفهميدم
كي رفت؟
كي گريخت؟
كدام سو؟
كسي اينجا بود
با بالي به عظمت روح فرشتگان
چشمي به صداقت پاكي
و دلي مهربان
كسي كه او را درك كرد
قدرت درك شاپرك
شناخت
نسترن هاي باغچه ي همسايه
و ديد
چشم هاي دل ساقه ي گل
كسي اينجا بود
كه رفت و پرگشت
با من و بي من
كه فهميد
سهم هركس همان شاخه گل رازقي ست
نه كم و بيش
و قدر احساس
اندازه ي حس نزديكي او
كسي اينجا بود
كه اكنون نيست
و شايد جايي ست
كه كسي آنجا هست
كه نفهميده او را دوست مي دارد
عاشق اش است
و برايش از ليلي فرهاد سخن مي گويد
كسي اينجا بود
كه من اكنون امروز
در پي اش نيستم
از آسمان و زمين
از يك به يك بلورهاي برف
از صخره و دشت
از جا پاي نشسته در خاك
از جاده شنيده ام
كسي اينجا خواهد آمد
از تبار جاي ديگر
كه مرا نفهميده دوست مي دارد
عاشق ام است
و برايم سخن ها مي گويد..
87/10/05
مناجات نامه
آنقدر بزرگواري كه باز بر من مي تابي
سرافكنده تر از هميشه
خود را در ميان قطره اشكي غرق مي كنم و در برابرت سرازير مي شوم
پرده هاي ضخيم پنجره را كشيده ام
روزنه ای می یابی
در اين محيط كه صدها هزار لامپ روشن نموده ام
باز خود را بر من مي تاباني !؟
تو همان نوري كه چشم ها را نمي زند
تو طيفي٬ لطيف و زيبا
***
از دور مي بوسمت
با لبي كه نامت را از ياد برد
و تو يادش بودي
كه زمين خورد٬ بلندش كردي
تكانديش
پاره گي هایش را وصله كردي
صورتش را شستي
و چون تميز گشت
باز تو را از ياد برد
كجاست جايي كه از لطف تو در امان باشد؟
بار به قصد كجا ببندم كه تو نباشي ؟
سرافكنده تر از هميشه ام
رهايم نمي كني ؟
87/07/21
خیس خیس از لبخند
راس ساعت اول مهر
در خیابانی همه از جنس لطافت
هم قدم می شوم با کودکانی یک دست
یک رنگ
پاک و معصوم
یک روز رویایی
کودکی دست در دست پدر
کودکی دست در دست مادر
کودکی کیف به پشت
مقنعه به سر
کودکی خواب آلود
از پس مهمانی شب
کودکی حس ۷ ساله شدن
حس غرور
و تمام دنیایش
لقمه ها و میوه هایی
لا به لای دفتر مشق ، کتاب علوم
و دو دلی
بر سر خوردن یا نخوردن
یک روز پاییز مهری
لحظه ای که زمین را آسمان خیس می کند
حضور معصوم هایی با دست کوچک ، شاید
حس التفات بارانی خدا را برانگیخت
بارانی با قطره های نور
در میان دنیای تاریکی
قطره هایی همه از جنس شکوه
قطره هایی همه از جنس پرستش
قطره هایی گریان از رانده شدن
از زمینی شدن
همرنگ فاضلاب شدن
قطره هایی پر از افسوس
از رسیده شدن
و کاش کال ماندن
قطره هایی پر از لعنت
بر قانون جاذبه
بر بی رنگی زمین
بر سر من
که منی دلتنگ
منی مملو از اشک
به رنگ جدایی
به رنگ تنهایی
به رنگ قطره های بارانی
منی هم قدم با کودکان یک دست
یک رنگ
پاک و معصوم
در یک روز دلپذیر پاییزی
87/04/12
انتهای یک نگاه
تپش های توهم
فراری ز احساس
نگاهی پر تلاطم
رقص یک واژه زیبا
در میان فاصله ها
صدای دود و آتش
سرانجام نامه ی ما
تو چه خوش می گفتی
قسمت است جدایی ما
و در این بین خدایی
شاکی از بازی ما
زیر آبشار محبت
با یک چتر مشکی دیدم
منتظر ایستاده بودی
رو به سمت روشنی ها
رفتنت پایان غم بود
رفتنت پایان تردید
رفتن تو شکل تازه
به این زندگی بخشید
87/02/15
برای تو نوشتم
اين شعر اگر شعر باشد ٬ براي توست ;
.................................... .....................................
.................................
.....................................
...............................
......................
..................................
............................
...............................
.................................................................
...............................
....................................... و دوست دارم
87/02/15
شاید دیگه ..! چه میدونم
گاهي شايد لازم است از آنكه هستيم خارج شويم
شايد لازم باشد كات بديم و پشته صحنه زندگي را خوب ورانداز كنيم
آيا از نقش خود راضي هستيم ؟
آيا از گروه و عوامل راضي هستيم ؟
واقعا چطور مي شود نقش خود را دوست داشت ؟
من امروز خسته ام . يك خسته ي به تمام معني ! ديگر تحمل هيچكس و هيچ چيز را ندارم .
مي خواهم كات بدم . مي خواهم شايد يك فنجان چاي بخورم . شايد به فضاي باز و چند نفس عميق نياز دارم .
اما ٬ اما هيچ كس راضي به كات نيست . من دارم خورده مي شوم . من دارم از دنيا سير مي شوم .
خيلي تلخ هست زماني كه احساس كني به آخر خط صفحه ي آخر زندگي رسيدي !
نه پولي داري كه دفتر جديد بخري و نه مي تواني نوشته هايت را پاك كني !
اين جملات هم مي تواند آخرين كلمات يك نفر باشد كه خودكشي كرده و هم مي تواند كلماتي براي
آغاز يك شروع دوباره باشد . چه مي دانم ؟ من سرانجام چه مي شوم و چه مي كنم .
ديگر حتي سفر هم كاري از دستش بر نمي آيد برايم !
شايد دلم مي خواهد چند زماني گم شوم .
دور از همه . هيچ آشنايي نباشد. نه مادري نه پدري و نه دوستي . هيچ كس .
هيچ آدمي نباشد . مي خواهم خودم هم نباشم .
از دست خودم هم خسته ام . حالم بهم مي خورد از بس خودم نبودم . از بس گم كردم خودم را .
از بس به ظاهر خنديم و در دل گريان و نالان .
به قول يكي كه زماني خيلي دوست داشتمش :(( خسته شدم از بس براي اين و آن بودم ))
شايد !
87/02/08
صدای پای آب می آمد...
از دور
از نزديك
مي آمد و از كنار نگاهم مي گذشت
و من بي هيچ واكنشي
تنها ي تنها نظاره گر رفتنش بودم
صدايش ٬ زمزمه گر نغمه ي جدايي
و آن سنگ دل فقط مي رفت
شايد مي دانست ماندنش جايز نيست
شايد مي دانست بماند گند مي زند
هر چه بود و هرچه مي دانست
به هيچ وقفه اي ٬ مي رفت
كاش مي فهمیدم٬ من هم بايد بروم
من هم بايد جاري شوم
* * * * *
در وجودش نهاده بود صدف
مي رفت و مي رفت كه به دريا رسد
اين بود نهايت خوشبختي اش
* * * * *
بيا پرده ي آخر نمايش را قدري متفاوت باشيم
بيا و تو بمان و نرو
بشو بركه اي زلال
من هم بشوم پل
شايد يك روزي بگذرد زوجي بر فراز من و تو
* * * * *
دست ممتد تماشاگران
87/01/12
ربط
ساز و صدا باهم رابطه دارن. كسي هم نمي تونه منكرش بشه.
چشم و نگاه باهم رابطه دارن.
حرف و دهن .
.
.
.اما من و تو چي ؟
باهم رابطه داريم ؟
اصلا كسي هست كه بخواد منكرش بشه ؟
ميدوني چيه ؟
من عاشق اون واو بين من و تو ام
اون تنها چيزيه كه منو به تو ربط ميده
من دوست داره ما بشه

خيلي هم سعي كرده
اما
نشد
اشكال نداره
ايشاالله دفعه بعد
يه من جديد
يه تو جديد
اما
اميدوارم همون ما قديم
اوني كه نشد كه بشه
87/01/11
چن خط
شايد روزي برسد كه باور كنم من هم مي توانم بنويسم
بنويسم از تو
از خدا
از دل
از خود
آن روز حتما مي نويسم كه تو هم مرا ترك كردي
و
رفتي سوي دل خويش
و من
بي دل ماندم
با يك دنيا دروغ به غير
در همچون روزي خواهم نوشت از خويشتن
از آن كه دادم از دست
زيرا جايي خوانده بودم كه
در راه رسيدن به تو بايد از جان از خود گذشت
و من گذشتم و تو نيز گذشتي
تو مرا نديدي
من بودم در كنارت ولي تو چشمانت را بستي
رو سوي جاده كردي
با چشم نم زده
و من
هيچكس نپرسيد و تو
هيچكس نديد
حتي خود من
·
بيا لحظه اي خودخواه نباشيم
نه من نه تو
بيا از خود دور شويم
از يك نگاه ديگر ببينيم
بيا قضاوت كنيم
يكي ظالم يكي مظلوم
نمي دانم شايد دو مظلوم
يا دو ظالم
روزها را به خاطر بياور
روزهايي كه تو در خاطره ها بودي و من هم
تو در خاطره هاي گذشته
و من در خاطره هاي نبوده
آري تو كه نمي داني
در خيالم خيالاتي برايت داشتم
دنيا بود و تو بودي
همه با بودنت بودن و بي بودنت هيچ
گويي خلقت هنوز آغاز نگشته
تو نفهميدي و حتي نخواستي بداني من ..
هيچ
·
چرا دنيا اينگونه ست
چرا در خوشي نگراني پايان آن است
ولي در غم شادي پاياني هرگز
گلم
چرا هاي زيادي برايم باقي ست
جوابي نمي خواهم
فقط
دو گوش براي شنيدن
جز خدا چه كس مي شنود
اي كاش اي كاش مي توانستم عاشق خدا باشم
براي عشق نخست بايد معشوق را فهميد
بايد او را با دل لمس كرد
حيف كه من خيلي كوچكم و تو خيلي بزرگ
اما
دوستت دارم




