تبليغاتX
وب ديواري

88/06/11

اسکوداران

 

نوشته شده توسط نويسنده در 18:18 |  لینک ثابت  

88/01/15

گرفتار تکرار

فردایی که منتظرش بودم

دیروز آمد/آرام و ناگاه

کوتاه از نظرم رد شد

و پنداشتم

 حادثه ای در گذر پشه ایست نوبر بهار!

.

.

بُعد زمان عجب بحث غریبی ست

که پس اش آرزوست و پیش اش خاطره

.. و امان از حال

پی نوشت:

یک دور کامل به دور خورشید زدیم.

وب دیواری هم.

و به دور خودمان کامل.

سرمان گیج رفت.

حافظه ها کندتر شد.

نوشته شده توسط نويسنده در 20:8 |  لینک ثابت   • 

87/12/19

تنیده

شده ام مرد مومیایی

در عذاب جاودانگی

تکه پاره، در پس چندین قرن

پیچیده میان پیله ی تنهایی..

نوشته شده توسط نويسنده در 21:56 |  لینک ثابت   • 

87/12/09

هفت مسجد

مسجد اولستارخان

فوج فوج جمعیت - ضربان قلب در ازدحام - آیا این همه گرفتار؟ معتقد؟ دیندار؟

آرایش غلیظ - بوی عطر، آکنده

درب مسجد در حال لرزه است. ردیف به ردیف انسانهایی هستند که می روند و می آیند!

زن و دختر - پسر و مرد همه و همه - درهم - در حال دینداری!

به کل یادم رفت چه می خواستم ازت.

 

مسجد دوم ستارخان

اه و باز شلوغی - شکرت از این همه بنده ی خوب خوش تیپ

بنده = داف؟

به من ربطی ندارد. درون انسان مهم است! فکر- قلب - احساس- روده!؟

راضی ام به رضایت. پارسال هرچه خواستم ، دارم.

 امسال همان رضایت تو را در آن گونه که می خواهی من باشم/اه هل نده . تمرکزم بهم خورد.

- درتو بزن زود برو پایین بابا!!!!

 

مسجد سوم ستارخان

همیشه ی خدا این خیابان شلوغ بوده. چه تو مادیات - چه تو معنویات.

داشتم می گفتم: می خواهم ازت برای عمو و دایی و خاله ... خوبی و آسایش روح و جان

برای ... خوشبختی

برای....

خودمم که خودت خوب می دانی...

 

مسجد چهارم امیرآباد

نفسی راحت تر - سوره حمد - شکرت. الحمدالله.

هنوز در حال پخش شکلاتم:   - بفرمایید خانم.

                                       - ممنون. قبول باشه.

 

مسجد پنجم میدان فاطمی

هنوز شکرت. یاد یکی از دوستانم می افتم. خدایا کمکش کن!

طفلی متولی مسجد از این همه تق تق در .

دخترکی گوشه مسجد با کش مو زلفهایش را می بندد!

چقدر بنده ی گرسنه داریم ما! زنی مشت می کند و ۸-۷ تایی شکلات برمی دارد.

مسجد به صرف شیرینی و شکلات.

هنوز کنج مسجد شمع هایی هستند که روشن مانده اند.

توکل به خدا

 

مسجد ششم میدان فلسطین

قدرت بنده خدا عجب مسجدی بنا کرده !

مرگ بر اسرائیل/درود بر غزه

شکلات ها از مسجد قبل تمام شد.

- خانم بفرمایید کیسه خالی شکلات!

- مرده شورتو ببرن، لوس .

خدایا چی بگم! همونایی که تو مورد ۲و ۳ گفتم. هنوز نظرم همونه دیگه .

خلوت تر - آرامش بیشتر - سوره حمد

 

مسجد هفتم خیابان طالقانی

شمع های روشن

دست کودکی در حال تعارف شیرینی

فقط نگاه - سکوت

چه زود تمام شد!

... هنوز دوست دارم

نوشته شده توسط نويسنده در 10:54 |  لینک ثابت   • 

87/12/08

نشست

چهار چرخی که می چرخند

روی زمینی به دور خورشید

خیال باطل سکون

محاط جوجه های دور سر

اسیر تیپ و تاپ لایت موزیک

اتوبوس

روی گونه هایش عقده بوسه های مادریست

و یا دختر

وقتی از پله هایش قدم می کَنَد کم کم

حالی به حالی* می شود

پشت شیشه های گه گرفته اش

باران است

شاید برف

یا گاهی عبور کوه و جنگل

دریا

دشت،کویر

و این طرف جدار، چند چشم

ردیف به ردیف خیره

غم زده، حیض، حریص، بینا

 

پی نوشت:

* نشخوار شده از ف.فرخزاد

 

نوشته شده توسط نويسنده در 23:53 |  لینک ثابت   • 

87/11/24

هجرت مرغ مهاجر

نوشته شده توسط نويسنده در 7:47 |  لینک ثابت  

87/11/20

اختلال

زمين لرزيد

           در پي غرش آسمان

ابرها گره خورده

             شاخسار باغستان در تكاپو

دامن گل گلي دختركي

         ميان پنجه هوس باز باد

ظرافت خلقت پاي لختي٬ پيدا

                                 دخترك از دست رفت

صبح فردا

           تيتر روزنامه ها:

                                آزمايش باد مصنوعي با موفقيت انجام شد!

نوشته شده توسط نويسنده در 23:41 |  لینک ثابت   • 

87/11/18

داغ دیده

نامرد كف كفشم!

مورچه را ديد و له كرد

آن كه جفتش در 20 سانتي آن طرف تر

چشم اميدش به برگشت يار بود

و چه سخت است له شدن عزيزان پيش چشمانمان!

نوشته شده توسط نويسنده در 23:9 |  لینک ثابت   • 

87/10/10

حرکت

نوشته شده توسط نويسنده در 0:11 |  لینک ثابت  

87/10/03

پشت سرم هست..

پشت سرم نگاهي ست

پشت سرم صدايي بر آسفالت داغ شبنمي خط مي اندازد

پشت سرم امتداد دو خط موازي ٬ متنافرست

پشت سرم فضا

به اندازه ي سه حرف٬ دو صدا

جايي گرفته است به وسعت منظره ايي در قاب عكس

تنهاي تنها

دستي لطيف

از پشت سر به شانه ام مي زند

به شانه ام مي خورد

از پشت سر

دستي لطيف

و مي گريزم

تند تند

با تمام وجودي در حال دويدن

با اميدي

شايد ٬ از پشت سر خود را لمس كنم

نوشته شده توسط نويسنده در 23:6 |  لینک ثابت   • 

87/09/30

اتوبوس

 


حضور در میان صخره هایی پرشیب         چند تراکتور وامانده

طرح اتوبوسی در حال گذر

و خورشیدی غروب کرده


 

نوشته شده توسط نويسنده در 8:47 |  لینک ثابت   • 

87/09/30

آخرا

چند دمي مانده ست در سينه ام

 ثانيه اي نيست دگر...

 لحظه ،همين فرصت بازدم است

 

 

 

نوشته شده توسط نويسنده در 8:38 |  لینک ثابت  

87/09/29

كنتراست...!

نوشته شده توسط نويسنده در 15:41 |  لینک ثابت  

87/07/14

شبدار

همه هستي ام را يك شب بعد از يك شام لذيذ فندك زدم -  سوزاندم

دو سه پيك از كهنه شراب

و دودي به سفيدي لباس يك قديسه

اينك ٬ من و تو و قصه ي خانه ي خالي

صعود و نزول بدن تراشيده - عريان

و ثانيه هاي تند با عقربه هاي شهوت انگيز

 

قلبي با شتاب

فكر از پيش تر متمركز – تر

و دماي بدن در نهايت حرارت

استرس حكم فرماست !

حركت قطره عرقي بر پشت كمر

لرزش صدايي كه آرام آرام رو سوي فرياد مي رود

و نهايت ٬ ارگاسم !

 

خستگي از جنس يك كوهنوردي در قله هاي شهوت

خستگي از جنس بار يك گناه

و خدايي كه در آن كنج اتاق

از اول ماجرا نظاره گر بود

آن را نديدي

و اعتقادي كه از مجراي خود پرتاب نمودي

بيخيالي؟ شايد !

چه شب يلدايي

به ٬ عجب احيايي

و هنوز قرآني كه بر سر طاقچه است

 

موذن با احتياط مي گويد:

الله اكبر

خدا بزرگتر است

نوشته شده توسط نويسنده در 2:33 |  لینک ثابت   • 

87/07/09

آناتومی تو ، سرحال !

چراغ دلت روشن - نهر روانت جاری - بیشه زار احساست سرسبز

نوشته شده توسط نويسنده در 16:4 |  لینک ثابت  

87/06/11

ایست مغزی

مغز من اکنون

بوی سربی می دهد قدری

که تو  ی تک سرنشین عمری

حس بویایی مرا دستخوش دم و بازدم کردی

و رفتی

نوربالانه

سوی آینده خویش

مغز من اکنون

بر سر دستکاری تاریخ انقضاء گندیده است

نوشته شده توسط نويسنده در 15:0 |  لینک ثابت   • 

87/05/22

روزنی که آفتاب،از آن به درون می آید

نوشته شده توسط نويسنده در 11:37 |  لینک ثابت  

87/05/06

زن

من اینک

لب پنجره

زنی را دیدم

که در این بی آبی

 با شلنگی کوتاه

حیات خود را زیر و رو می کرد

و به دنبال لکه ای ننگ

ساعت ها لایه باغچه ها می گشت

تا که سیبی از درخت افتاد

و زنگ در صدا کرد

 

 

نوشته شده توسط نويسنده در 18:11 |  لینک ثابت   • 

87/04/25

به همین سادگی

  • چشمانم را نور باز کرد
  • گویا پرده در خواب است!
  • دست در لای افکارم کشیدم
  • خمیازه از ته دل
  • من دلم دوش می خواهد با قطره های اشک
  • امانم ده
  • بگذار ، لقمه ی نان و پنیر
  • بگذرد از کشاکش هستی من
  • پول تو جیبی !
  • واژه ای وابسته
  • من کجا خواهم رفت ؟
  • از کجا آمدم و امروزم چیست ؟
  • بندهای کتانی را در تابستان محکم تر کردم
  • آه ، یادم افتاد
  • امروز ، سینما ، نیم بها

 

نوشته شده توسط نويسنده در 1:49 |  لینک ثابت   • 

87/04/12

آن..

       آتش آن نیست که از شعله او خندد شمع                       آتش آن است که در خرمن پروانه زدند

نوشته شده توسط نويسنده در 0:40 |  لینک ثابت  

87/03/26

توقع بیجا

انتظار داشتم ديروزي كه گذشت يك روز كاملا متفاوت باشد .

يك روز كه هم آسمان و هم زمين شكلي دگر باشند .

آسمان آبي تر از هميشه و زمين با نشاط تر از قبل .

انتظار داشتم هيچ پرنده اي از خواندن باز نماند همچون هيچ انساني از لبخند .

انتظار داشتم همه با هم مهربان باشند .

انتظار داشتم همه با من مهربان باشند .

انتظار داشتم همه من را متفاوت از روزهاي ديگر نگاه كنند .

انتظار داشتم ...

.

اما بايد بگم ديروزي كه گذشت يك روز كاملا عادي بود .

شايد عادي تر از بقيه روزها

هوا همچنان گرم و سوزان – زمين پر از بي رنگي

انسانها همچنان پر دروغ

چشم ها كينه دار

برق همچنان در حال رفتن

تورم همچنان بالا

گراني همچنان بي داد

تهمت همچنان به را

گشت ارشاد همچنان فعال

جوانان همچنان بيكار

و احساس همچنان درگير

...

.

اي كاش هركس ، روز تولدش ، اين توقع را داشت

اي كاش همه ، روز تولد ديگري ، توقع او را برآورده مي كرديم

چه دنياي زيبايي                          چه دنياي رويايي

تعجبي نيست !!           هر تصوري كه امكان پذير نيست .

بگذاريد به حساب دل خوش نويسنده

تمام

نوشته شده توسط نويسنده در 0:31 |  لینک ثابت   • 

87/03/18

قلم من

نوشته شده توسط نويسنده در 2:15 |  لینک ثابت  

87/03/13

کیسه ای آشنا

مرد نارنجي پوش

مثل هميشه

سر لحظه

دير كرد !

شايد ساعت ها

دست در دست هم

قصد فريب را داشتند

هرچه بود ، مادر

كيسه را بيرون نهاد

صدايي آمد

من فراخوانده شدم

***

درگذر از يكايك پله ها

بوي بد فرصت فكر كردن را ربود

***

چشمان گربه لحظه اي برقي زد

گره محكم تر شد

خودرويي آمد

درب خانه را بستم

مرد نارنجي پوش

با صدايي آشنا

بازمانده ي جنايت ها را مي برد

و من در اين فكر بودم

او چه مي داند كاغذي مچاله مي برد

يا چند پوست خيار

نوشته شده توسط نويسنده در 1:34 |  لینک ثابت   • 

87/03/09

هوا گرفته بود

هوا گرفته بود

 ابرهاي تيره آسمان را تاريك كرده بودند

نه ماهي در آسمان بود و نه خورشيد

 ناگهان آسمان برقي زد و در پي آن همه منتظر صدايي بودند

صدايي آمد

 آرام آرام   قطره قطره  شروع به باريدن كرد

 به لحظه اي رسيد كه زير لبه ي ساختمان ها و تابلوها خشك و غير از آن خيس خيس شده بودند

 يك به يك بر روي شيشه خودروها برف پاكن بود كه بالا مي رفت

 پياده ها به تكاپو افتادند

 دست ها بر سر رفت

 مرد روزنامه فروش پيش از همه از غرش آسمان حدس خيسي روزنامه ها را مي زد

 از پشت پنجره ها دست انساني بود كه لبه ي پرده را كنار مي زد

 دل ها شادتر شد

 و دلي هم بود كه غمگين باشد

 هر كه از خيس شدن مي ترسيد ، خيس شد

 در آن طرف خيابان كسي دست كس ديگري را به گرمي مي فشرد

 ناگهان شاعر بيشتر شد

 كودكي با لبخند " باز باران با ترانه " مي خواند و پدر را مهربان تر مي كرد

 لحظه اي آرام شد – لحظه اي كم تر شد و دگر كم كم  هيچ نباريد آسمان

 برف پاكن ها از شيشه اي بالا نرفتند  

حركت پياده ها آرام شد

 در پشت شيشه ها كسي نبود

 دلها سخت تر شد

 مرد روزنامه فروش  ديگر حرف آسمان را باور نداشت

 

نوشته شده توسط نويسنده در 8:35 |  لینک ثابت   • 

87/01/26

کجایی...؟

به دنبال دورترين نورها مي دوي

در پي چيستي؟

يا از كه مي گريزي؟

از تاريكي مي ترسي؟

عاشق نوري؟

يا آنكه مي خواهي وزن كم كني؟

.

.

.

هرچه و هرچه دليلت باشد مهم نيست

مهم اينست كه تو هستي

نفس مي كشي

گرچه هوا آلوده است

اما

تو سالمي. يا دوستار سلامتي

راستي

مي دوني امروز چه روزيه ؟

امروز يه روز جديد يه فرصت جديد يه مهلت ديگه براي تو

امروز هنوز نفس مي آيد و مي رود هنوز نبض مي زند هنوز چشم مي بيند

امروز تو هستي منم هستم ما دوتايم پس خيلي كارا ازمون برمياد

پاشو پاشو كه سخت كار داريم . ميخوام كولاك كنيم

 

امروزت مبارك عزيزم

نوشته شده توسط نويسنده در 11:2 |  لینک ثابت   • 

87/01/11

خدایا, تو خودت مواظبم باش کار دست خودم ندم

خدایا

تو در همه جا هستی

اما نمی دانم چرا فقط وقتی که سر رو به آسمان می کنم از تو خجالت می کشم

خدایا

من نمیدانم چرا اینگونه ام

یک ویروس کوچک من را از پا در می آورد اما باز مغرور می شوم و در مقابل بزرگی چون تو قد الم

 می کنم و تو هستی که با متانت هرچه تمام تر با بزرگی خود فقط نظاره گر من هستی

خدايا

هيچي

شكرت

 

نوشته شده توسط نويسنده در 4:9 |  لینک ثابت   • 

87/01/11

بازی تمومه

زندگی را خیلی ساده می گرفت

فکر می کرد همیشه هست همیشه صبحها که از خواب برمی خیزد آفتاب به او می تابد

فکر می کرد همیشه شبها با مهتاب به اوج احساس می رسد

اما نمی دانست روزی فراخواهد رسید که دیگر زنده نیست

او برای همچین روزی هیچ برنامه ای نداشت

جوانی و شادابی همه ی واقعیت ها را از ذهن او دزدیده بودند

مرگ سراغش آمد

بدون آنکه در بزند

نوشته شده توسط نويسنده در 3:58 |  لینک ثابت   •