تبليغاتX
وب ديواري

88/06/24

بازاشتباهنویسی

۸

-  تق تق

- كيه؟

- منم. مامانتون

- كدوم مامان ؟

- اه ! مامان ديگه . مگه چندتا مامان دارين؟!

- اوووووو خيلي مامان جوني مادر جون مادربزرگ مامامي مادر ترزا ماما...

- خيلي خوب. من  من مادر جونم

- جون يا جوني؟

- اه . جوني

- از اينجا رفتن. دو ماه ميشه .

- كي؟ كجا رفته؟

- مگه جنس نمي خواي ؟ رفتن! آمار خونه درآومده بود، رفتن يه جا ديگه. گفته بودن به مشتريا آدرس دادن. چيزي بهت نگفتن؟

- هان؟ چيزي؟ مشتري؟ ببخشيد اينجا مگه پلاك 23/123 نيست؟

- اين پلاك قديمه. الان شده 32/132 از سركوچه بشماري ميشه 23/123 اما از ته كوجه 32/132

- پس حپه انگوراينا از اولم اينجا نبودن ديگه، نه؟

- گرفتي مارو؟ بالاخره ما نفهميديم حپ ميخواي يا آبكي ؟

- هان؟! هيچي بيخيال . بهتر برم رژيم بگبرم . يكم شكم آوردم.

نوشته شده توسط نويسنده در 21:53 |  لینک ثابت   • 

88/01/19

last smoking

۷

خیره به میز می شوم. از پله ها پایین می آیی. مقابلم می نشینی. دست دراز می کنی و پاکت را برمی داری و آخرین سیگار آن را بیرون می آوری. میان لبهایت گیر می دهی و شعله فندک را مقابلش می گیری.

یاد بوسه هایت می افتم. نمی دانم لبهای من را بیشتر دوست داشتی یا فیلتر سیگار.

مثل همیشه اولین پک، عمیق و پر احساس چشمانت را شهلا می کند.

گفته بودی دوستت دارم!

دود آرام از انحنای حفره های دماغت خارج می شود. دهانت را باز نمی کنی.

"سکوت تنهاترین کلمه در زبان توست." فریاد می زدی و این را می گفتی.

چشمانت را می بندی و پک دیگری به سیگار می زنی. قطره اشکی از گوشه چشم راستت بیرون می زند و به سرعت از صورتت پایین می آید.

زیاد آرایش می کردی. آنقدر لک داشت که مجبور بودی مدت ها وقت بگذاری.

دود را با عصبانیت از دهان بیرون می دهی.

دیگر دوستت نداشتم. دوست داشتی باور نکنی.

نگاهی به سیگار می اندازی. به عنوان آخرین پک کوتاه و سطحی دود را سریع بیرون می دهی.

می گفتی: متنفرم ازت.آدم نیستی.یه عوضی اشغال!

دستانت می لرزند و تظاهر می کنی آرام هستی. سیگار را بر روی شیشه میز خاموش می کنی. می ایستی. کیف خود را برمی داری.

گفته بودی اگر روزی بروم، بی خداحافظی!

بر می گردی. پشت به من می کنی و آرام آرام خارج می شوی. صدای قدم ها دور می شوند.

 

نوشته شده توسط نويسنده در 13:54 |  لینک ثابت   • 

87/11/01

وجدان - ( قسمت سوم )

۶۳

... جلو آينه ايستاد. به چشمانش خيره شد. اين اولين بار بود كه خودش را در آينه مي ديد و نه موهايش و حتي آرايش صورتش! باور نداشت كه چشم ها نمي توانند دروغ بگويند. دروغگوي خوبي نبود اما به صداقت چشم ها هم اعتماد نداشت كه اگر داشت براي گفتن حرف هايش به صادق اينقدر مضطرب نبود.

چكمه اش را پوشيد و از پله ها پايين رفت. در را باز كرد. بعد از مدت ها انتظار٬ بالاخره برف غافلگيرش كرده بود. تا مچ پايش مي توانست حضور بلورهاي سفيدي كه به هزار مكافات از دست آلودگي هوا نجات يافته بودند را حس كند. قدم زدن در ميان اين دانه هاي سفيد به او حس تجربه ي زندگي نو مي دادند. حس اينكه همه ي دنيا با تمام زشتي و كثيفي در زير سفيدي برف چون نوشيدن معجون حيات بخش٬ زندگي تازه گرفته اند و فرصت خوب شدن را مي طلبند. او نيز به دنبال همين شروع دوباره بود. اما شروعي بر پايه ي دروغ و كتمان را نمي پسنديد. به همين دليل سخت تصميم خود را گرفته بود كه با صادق حرف بزند.

-      اينجا چيكار مي كني تو؟!!! چرا با ماشين نيومدي - به خدا كارا مي كني تو! سرما مي خوريم دختر. پاشو حداقل بريم  يه كافه اي چيزي  اونجا حرف بزن.

-     نه تورو خدا. هوا به اين خوبي. راه مي ريم قدم مي زنيم  من حرف مي زنم سرما يادت ميره.

-     آخه اين چه جورشه من نميدونم !!!

-     اينقدر غر نزن صادق! بزار تمركز داشته باشم. حرف هايي كه مي خوام بزنم خيلي مهمه. حداقل واسه من! پس خواهشا جدي بگير و كمكم كن راحت بگم.

-     وااا ! خوبي تو؟ 

-     گوش كن. حدودا ده سال پيش بود كه من با پسري به ...

و در تمام طول صحبتش نگاهش را از جلوي پاي خود برنمي داشت. گويي از برف ها انرژي مي گرفت و هر لحظه كه پيش مي رفت بر تصميمي كه گرفته بود مصمم تر مي شد. به طوري كه تمام داستان گذشته اش را براي صادق تعريف كرد و حتي نام و فاميلي و مشخصات آن پسر را هم از ياد نبرد.

وقتي به كلمات آخر صحبتش رسيد٬ نفس هايش به شماره افتاد. مي ترسيد بعد از اتمام حرف هايش چگونه به چشمان صادق خيره شود. لحظه اي سرش را چرخاند. كسي در كنارش نبود. با تعجب به عقب خود نگاه كرد. ده قدم عقب تر صادق دو زانو برزمين افتاده بود و آرام آرام شانه هايش بالا و پايين مي رفت. قطره هاي اشك او برف هاي جلوي چشمش را به سرعت آب مي كردند و در دل زمين مخفي مي شدند. صادق در حال گريه كردن بود!

سكوت آزاردهنده اي دردل شلوغي شهر در گوش آنها مي پيچيد. گويي لحظه اي زمان ايستاده بود. چه در ده سال قبل و چه در اكنون! صادق به آرامي سرش را بالا آورد. با حالت گريه پرسيد:

-     گفتي اسم اون پسر چي بود؟

-     چي ؟

-     اون پسر. اسمش چي بود؟

-     آرمان. آرمان وطني.

و انگار با تكرار اين اسم زخم هاي صادق عميق تر مي شد و گريه هايش جان تازه مي گرفت.

-     حدودا ده سال پيش بود كه من و آرمان تو دانشگاه با هم آشنا شديم و بعدها فهميدم با يك كوچه اختلاف ٬ بچه محل هم هستيم.

و در حالي كه گريه هايش را مي خورد ادامه داد:

-     آرمان پسر شري بود اما ته دلش مهربون بود. معتقد نبود ولي به اعتقادهاي مردم احترام مي گذاشت. نمي دونم چي شد كه يه روز نشست و با من درد و دل كرد. گفت كه با يه دختر دوست شده. گفت كه فنچه - بچه س! اما خيلي خوشگل و خوش اندامه. گفت دختره دوسش داره. از اون عشق هاي بچگانه. گفت دعوتش كرده خونش. مي گفت پدر مادرش پولدارن. منم بهش گفتم خري اگه ولش كني. همون روزي كه رفتي خونش كارو تموم كن. عجب شانسي داره تو پسر!!

باد صورت خيس صادق را لرزاند. آب دهانش را به سختي قورت داد و گفت:

-     چند روز بعد وقتي آرمان رو تو دانشگاه ديدم٬ اصلا خوب به نظر نمي رسيد. صورت آشفته و نگراني داشت. دليل اين ناراحتي پرسيدم. تعريف كرد كه تو اتاق دختره چي كار كرده. گفت كه چطور اختيار خودشو از دست داده و عصمت و پاكي اون دختر رو زير سوال برده. گفت كه نمي خواست اين كارو بكنه ولي اصلا تو حالت عادي نبوده. آرمان داشت مثل يه بچه گريه مي كرد و من فقط دلداريش مي دادم. مي گفت كه نمي دونه چيكار مي خواد بكنه و اصلا چه بلايي سر اون دختر مي ياد. من٬ من٬ منه خر بودم كه به آرمان گفتم اون دخترو بپيچونه. اين من بودم كه وجدان آرمان رو ساكت كردم. اين منه بي وجدان بودم كه راهنماييش  كردم. من بودم كه ..

بلورهاي برف آرام آرام به زمين مي نشستند. مه غليظي دوردست را فراگرفته بود. سرما تا مغزاستخوان مي پيچيد و گريه ي مردي سكوت را به زانو درآورده بود.                  

پايان

 پي نوشت:

کل داستان را در" ادامه مطلب" مطالعه فرمایید.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط نويسنده در 14:2 |  لینک ثابت   • 

87/10/14

وجدان - ( قسمت دوم )

۶۲

... سراسيمه خود را جمع و جور نمود و سرويسي را كه پدرش در 16سالگي او برايش خريده بود به بدن آويخت.

در راه دائما فكرش در گذشته جستجو مي كرد.  بي حواسي او سرانجام صادق را به صدا درآورد:

-    كجايي..؟ اصلا حواس بود چي گفتم؟

-    هان! نه. هيچ جا- بيخشيد . چي گفتي؟

-    ميگم امروز هوا خيلي سردتر از ديروزه. نه؟

-     آره ٬ خيلي!

از خدا مي خواست روز هرچه زودتر به پايان برسد و به خانه برگردد. اصلا حوصله و تحمل كس ديگري را نداشت. ديگر حتي حوصله خودش را هم نداشت!

در تمام طول روز فكر و حواسش در عوالم گذشته سير مي كرد و ديگر آن حس و حال اوليه براي گشت و گذار را نداشت. شب وقتي به خانه برگشت٬ فرصتي پيدا كرد تا نگاهي از دور به خودش بياندازد٬ راجع به كارهايش تصميم درستي بگيرد.

گاهي خود را مقصر مي دانست و با خود مي گفت كه: رفتار من عين نامردي و دروغ است.عين خيانت. خيانتي كه مي تواند ساليان سال طول بكشد و شايد تا لحظه مرگ! و در اين لحظات به ياد خوبي هاي صادق مي افتاد و اينكه چرا بايد چنين جوان پاك و معصومي كه انتظار همسري پاك را خواهد داشت و حقيقتا انتظار به جايي است٬ گير دختري كثيف و دروغ گو بيافتد؟ چرا بايد پاكي او خرج دختري هوس باز شود؟

و گاهي از خود رفع اتهام مي نمود و با استدلال هاي ريز و درشت خود را تبرئه مي كرد و مي گفت:  اصلا چه لزومي دارد دختر و پسر تا قبل از ازدواج نسبت به يك فرد خيالي متعهد باشند؟ انسان تا قبل از ازدواجش متعلق به خودش است ٬ كمااينكه بعد از ازدواج نيز متعلق به خود است و فقط قدري متعهدتر به چيزي يا كسي مي گردد. متعهد به حقله اي دردست و يا خطي در شناسنامه!  از كجا معلوم صادق هم در گذشته كاري نكرده باشد٬مگر اصلا مي شود در اين زمونه زندگي كرد و پاستوريزه ماند؟ مگر پسر پيغمبر است؟ چه لزومي دارد او نسبت به 10 سال بعد كه قرار است مثلا با فلان كسي مثل من ازدواج كند٬ از پيش متعهد باشد!

و مي گفت و مي گفت و با وجدان خود ساعت ها كلانجار مي رفت.

ساعت 10 صبح بود كه چشمانش آرام آرام باز شد و آن را از روي عقربه هاي ديواري فهميد. خود را به پهلو چرخاند و دستش را به سمت تلفن همراهش دراز نمود. نگاهي انداخت٬ يك پيامك داشت:

-    سلام به روي معصوميت و سفيدي برف هاي صبحگاهي

صبح بخير گلم! چشمانت كه باز شد٬ نگاه پاكت را به آن سوي پنچره ها بيانداز.

ياقينا پيش چشم قديسه اي چون تو آب خواهند گرديد!

به سرعت خودش را به سمت پنجره ي رو به كوچه انداخت و با عجله پرده را كنار زد. دنيا پيش چشمش يك دست سفيد شده بود. سفيده سفيده سفيد! برف همه جا را پوشانده بود.

گويا تمام شب كه او با خودش درحال جنگ و جدال بود٬ برف آرام آرام و بي دغدغه درحال پوشاندن دنيا بود. نگاهش را به سمت درختان چرخانيد. شمايل يك آدم برفي بزرگ به خود گرفته بودند. جدول هاي كنار٬ ديگر يك در ميان سياه و سفيد نبود. و آسفالت خيابان خط تعقيب سواره ها٬ عابرها و حتي گربه ها را دربرداشت. شئي زير درخت نگاهش را دزديد. قدري در آن موشكافانه تر شد. سرانجام فهميد كيسه ي زباله اي كه ديرهنگام به دست همسايه پر شده بود٬ زير خروارها برف دفن شده و از دست گربه هاي برف ديده در امان مانده است.

بلند با خودش تكرار كرد: كيسه ي سياه زباله زير سفيدي برف!

سرش را به سمت گوشي خود چرخاند و پيامك صادق را بارديگر خواند.

معصوميت! پاكي! قديسه؟

و اين دفعه به ياد حرف هاي شب خود افتاد ...

نوشته شده توسط نويسنده در 23:33 |  لینک ثابت   • 

87/10/08

وجدان - ( قسمت اول )

۶۱

حال و هواي خوبي داشت. لبخند از گوشه ي لبش بيرون نمي رفت. مثال كودكان گرد خود مي چرخيد و با عروسك هاي دوران كودكي اش حرف مي زد٬ بازي مي نمود٬ از دليل خوشحالي اش مي گفت و تك تك آنان را مي بوسيد. در همين حس و حال بود كه تلفن همراهش زنگ خورد. با سرعتي باورنكردني خود را به گوشي رساند و به محض اينكه فهميد صادق است٬ دكمه سبز را فشار داد.

-   سلام عزيزم

-   سلام خانم. چطوري؟ چه خبر؟

-   سلامتي. خوبم. كجايي؟

-   اومدم يه سر شركت يه برگه رو بايد تحويل مي دادم.

-   آها.

-   آماده شو تا 1 ساعت ديگه ميام دنبالت يه چرخي بزنيم.

-   باشه٬ منتظرتم.

-   Ok. پس مي بينمت

چه روز خوبي داشت. باور هم نمي كرد روزي به اين زيبايي را در زندگي تجربه كند. با سرعت هرچه  تمام تر به سمت كمد لباسهايش رفت.

-   اين نه٬ اينكه اصلا٬ اين يكي رو ! مثل الويه وا رفته . اين..؟! آاااا . آره همين خوبه.

و در حالي كه انگار يكي از مانكن هاي شوي لباس باشد در عرض چند ثانيه لباس خود را عوض نمود. به سمت لوازم آرايش خود رفت و با چند وسيله ي ساده چنان خود را زيبا نمود كه قابل تشخيص با قبل نبود. تجربه ي زيادي داشت. از 12 سالگي با اين لوازم بزرگ شده بود. بعد از آن به سراغ جعبه ي جواهراتش رفت. اين طرف آن طرف نمود و به دنبال گوشواره هايي كه پدرش در جشن تولد 15 سالگي به او داده بود گشت.

پس از لحظه اي جستجو خشك اش زد. به يك باره تمام شوق و شوري كه در تك تك اعضاي بدنش شفاف بود به مصيبتي سخت ناگوار تبديل گشت. پوست صورتش از زير خروارها ماده شيميايي رنگ گچ به خود گرفته و دنيا لحظه اي برايش تنگ تر از سلول انفرادي شده بود. يادش آمد كه پول گوشواره ها را خرج بازگرداندن عفت خود كرده است. خرج تعمير و بازسازي پرده ي پاكدامني! در سن 16 سالگي و طي يك رابطه احساسي كه بعدها به آن رابطه ي بچگانه مي گفت٬ دست به ريسك بزرگي زد و پاكي خود را صرف چند دقيقه هوس نمود. شايد هم تقصير گردن آن پسر باشد كه با حرف هايش او را راضي كرد و اكنون خودش بي هيچ نشانه و لك و ننگي با يك قديسه زندگي مي كند و حتما چند فرزند ريز و درشت هم دارد.

اما او كه نمي تواند خود را گول بزند. خود نيز آن روز راضي به اين تصميم بود. و بعدها بدون هيچ پيگيري دقيقي از طرف والدين توانست دروغي به شكل گم شدن گوشواره ها تحويل آنان بدهد! و شايد هم تقصير گردن والدين باشد.

در گيرودار خاطرات تلخ گذشته بود كه ناگاه زنگ در به صدا آمد. نامزدش صادق بود...

نوشته شده توسط نويسنده در 12:27 |  لینک ثابت   • 

87/08/25

سیگار

۵

پک عمیقی به سیگار خود زد. منتظر خروج دود از دهانش بودم. چند ثانیه ای گذشت. آرام آرام و با تمانینه دود را از دهان و بینی خود خارج کرد. چای را در نعلبکی ریخت و بعد از یکی دو فوت با شکرپنیری که در دهان داشت خورد. صبر کردم تا در آرامش کامل آتش را به فیلتر سیگار نزدیک کند. سیگار را به پایان رساند و ته مانده ی آن را با نفرت عجیبی که از فشار در انگشتان دستش معلوم بود ، در زیرسیگاری همیشگی اش حسابی چلاند و دود حاصل از آخرین پک را از بینی خود خارج نمود. لذتی از کشیدن نمی برد ولی توانایی ترک آن را هم نداشت. ۵۰ سال زمان کمی نبود برای عادت کردن. وقتی کار خود را به اتمام رساند تصمیم گرفتم جملاتی  که از مدت ها پیش در ذهن خود زیر و رو کرده بودم را بیان کنم. گوش هایش سنگین بود. فریاد زدم: جواب عکسات اومده پدرجان. دکترا می گن مشکل ریوی داری! نگاهی با ریشه هایی از لیخند بر من زد و گفت : دکترا واسه خودشون میگن. چیزی حالیشون نیس.     و من سالهای سال پس از مرگ او نیز ، هرگز نتوانستم کلمه سرطان را بر زبان بیاورم.

 

نوشته شده توسط نويسنده در 17:45 |  لینک ثابت   • 

87/07/17

اشغال

 ۴

-  هرجا كه تونستيد پياده ميشم . چقدر تقديم كنم ؟

-  400 تومن

از قبل 400 تومان كنار گذاشته بودم و حدس هم مي زدم كه 50 تومان بيشتر به خاطر يك تيكه مسير كه حوصله پياده رفتن نداشتم بگيرد. درب تاكسي را بستم و كيف خود را از دوش آويزان كردم. ميدان آزادي مثل هميشه شلوغ ٬ كثيف و پر از هرج و مرج بود.هر وقت گذرم به اين سمت مي افتاد دلهره و استرسم بيشتر مي شد. به طور كل فضاي شلوغ من را به فردي مضطرب و دستپاچه تبديل مي كرد. از همان ابتداي مسير و از همان لحظه ي پياده شدن از ماشين ٬ بوي تعفن خاصي به مشامم خورد كه انگار در ميان خروارها كيسه ي زباله و اشغال گيرافتاده بودم. عادت نداشتم براي هر اتفاق و تغيير فضايي دست به بيني خود ببرم و جلوي آن را بگيرم و معمولا سعي مي كردم با فكر جلوي بو كشيدن را بگيرم. نگاهم را به اين سو و آن سو دواندم و در پي كيسه هاي زباله و اشغال گشتم. ولي خبري نبود. مسافت كمي را گذراندم و بر سر يك چهاراه رسيدم. همچنان بوي بد حس مي شد. بي صبرانه منتظر چراغ سبز پياده رو بودم ولي انگار چراغ هم آن روز قصد اذيت من را داشت. مثل ساير عابرين از لاي ماشين ها گذشتم و چند خودرويي را هم  مجبور به ترمز كردن نمودم و بالاخره به آن سوي چهارراه رسيدم. شلوغي فكر من را به طور كل مختل كرده بود و هر لحظه من را مضطرب تر مي كرد. بعد از چند قدم باز متوجه بوي بد شدم! ديگر شدت عصبانيتم به اوج خود رسيده بود. شروع كردم به زمين و زمان بد و بيراه گفتن :

-  اينم با اين مملكتشون . بوي گند همه جارو برداشته . پول دارن بدن به لبنان و عراق ٬ اما يه ذره خرج همين تهران كوفتي نمي كنن . اينم شد شهر . مثلا خير سرش پايتخته ...

و گفتم و گفتم و گفتم تا به اينكه به درب خانه اي رسيدم كه قسمت اعظم آن شيشه كاري شده و از نوع شيشه رفلكس بود. طبق معمول نگاهم به سمت شيشه ي رفلكس شده كه حالا به علت نور خورشيد به آينه اي سبز رنگ تبديل شده بود برگشت و براي چك كردن زيبايي خود و حالت موهايم در شيشه دقت كردم. چيز عجيبي چشمان من را به خود دوخت و حركت قدم هاي من را آرام تر و آرام تر كرد تا جايي كه به طور كامل ايستادم و با تعجب بسيار به شيشه نگاه كردم! بعد از چند لحظه به خود خيره شدم. تازه فهميدم كه يك اشغال بيشتر نيستم.

نوشته شده توسط نويسنده در 12:22 |  لینک ثابت   • 

87/07/01

لطافت طبیعت

۳

فضاي مه آلودي را تصور كن كه در آن ابرها از كنار گوش تو بي هيچ كلامي مي گذرند. فضايي كه تا رسيدن به خدا راهي نمانده است. آهسته آهسته و با چشماني تعجب زده گام برمي داري و دست عقل خود را به علامت حس تجربه بر اين فضاي لطيف مي كشي ! گويي در خلاء در حال رقصيدن هستي و چنان كه اگر از خود خارج شوي و به خويشتن بنگري ٬ بر مرتبه تعجب تو بارها و بار افزوده خواهد شد. فضايي بكر كه هر مخلوقي را بر سر ذوق مي آورد و چشمان هر بيناي دلي را به اوج تماشا مي كشاند.

و صدا ٬ صدايي كه فراتر از موسيقي نام دارد و تفكر نوشتن هر نت آن ٬ آرام و قرار را از وجود هر موسيقيدان قهاري ربوده است . تفكري خام ٬ كه خود نيز بر آن نيك واقف اند. اما حس وسوسه است كه چون بر وجود آدمي رخنه كند ٬ رهايي از آن ناممكن مي شود.

در اين هياهوي ناگه گرفته ٬ تصوير قورباغه اي بر روي تخته سنگي ٬ در ميان سياهي چشم تو نقش مي بندد. در هر دفعه از باد شدن گلوي قور به ياد آرغ هاي پدر بعد از خوردن نوشابه اي گازدار مي افتي و در شگفتي كه اين حس گازدار بودن چه حس لطيفي ست.

نوازش نسيمي ٬ فكر لبخند را در تو مي پروراند !  و مي خندي . خنده اي كه تمام وجود تو با آن همگام است. خنده اي كه تو را حتي اگر بزرگترين ستمگر تاريخ باشي ٬ مهربان مي كند ! خنده اي كه تعجبي ست به عظمت تاريخ بر خنده هاي گذشته !

و در اين بين صداي عجيب و آشنايي سر تو را بي اختيار برمي گرداند و لبخند با شكوهت را به جمع شدن دعوت مي كند. اسب سفيد و زيبايي را مي بيني كه ايستاده ايستاده علوفه مي خورد. و صدا باز تكرار مي شود. صدايي كه شايد بارها به آن خنديدي و يا با آن حس راحتي را عميقا درك نمودي ٬ ولي اين بار در كمال تعجبي كه مگر اسب ها هم مي گوزند! و در اين تعجب سخت دستگيرت مي شود كه علوفه ها هم باددارند!

و در ميان لطافت طبيعت صد برابر لطيف تر مي شوي و به خود مي باوراني كه گويي تازه متولد شده اي . تولدي از دامان طبيعت !

نوشته شده توسط نويسنده در 22:34 |  لینک ثابت   • 

87/04/16

واقعيت ها < داستانی >

۱

از نفس افتاد . دیگر نمی توانست قدمی بردارد . مطمئن شده بود که گمش کرده است . اما با این حال ، لحظه ای را در شکاف یک کوچه، پنهان وار استراحت کرد . زخم پای چپش امانش را بریده بود . لحظه ای نفس عمیق کشید و درد را قورت داد . چشمانش را برهم گذاشت. در خیال خود پدرش را به خاطر آورد.

: پسرم ، هیچ وقت از واقعیت فرار نکن !

ناخودآگاه اشك بود كه با عرق صورتش آميخته شد و از چانه اش چكيد و بر روي شلوارش نقش دايره بست . لحظاتي گذشت و نفس هايش به حالت عادي برگشتند . از جايش بلند شد و به سمت خيابان حركت كرد .


۲

اون روز خيلي سرحال بودم و تا خانه ي آقاي آلن را دويدم . در راه تصورات جالبي در مورد خانواده آلن داشتم . تصوراتي كه اغلب براي مشتريان خود در نظر مي گرفتم . پلاك ۲۴ ، يك خانه ي ويلايي بود كه ظاهري مرتب داشت . زنگ در را زدم و ظاهر خود را چك كردم . مدتي گذشت اما كسي در را باز نكرد . تصميم گرفتم دوباره زنگ بزنم كه ناگهان در باز شد و خانمي ميانسال در مقابل من ظاهر شد و خودش را خانم آقاي آلن معرفي كرد . اليزابت با رفتار گرمش به من نشون داد كه مي تونم بيشتر احساس راحتي بكنم . در مسير راهرو به سمت نشيمن ، تمام جزئيات خانه را در ذهنم ثبت كردم . براي من مهم بود كودكي كه قرار است من از او نگهداري كنم در چه محيطي بزرگ مي شود. دماي هواي داخل خانه با شومينه اي كه كنج نشيمن قرار داشت كنترل مي شد . اتاق جرج در طبقه بالا قرار داشت و با راهنمايي اليزابت به من نشان داده شد. پس از گذراندن ۸ پله به دري چوبي تزيين شده با نقاشي هايي كه منصوب به جرج بود روبرو شديم. از اليزابت خواستم قبل از در زدن بگذارد من نقاشي ها را نگاه كنم . در تمام نقاشي ها تصويري از كودكي در حال گريه كردن وجود داشت با اين تفاوت كه رنگ لباس كودك در نقاشي ها تغيير كرده بود. اغلب اين رنگ ها از توناليته ي زرد بود . حدسي در مورد درونگرايي جرج زدم اما تصميمي در موردش نگرفتم . قبل از هرچيز مي خواستم با خودش روبرو شوم. اليزابت بعد از معرفي ما بهم اتاق را ترك كرد. حدسم تا حدودي درست بود . جرج پسري آرام ، متين ، حرف گوش كن و به دور از هرگونه نا به هنجاري و طغيان بود. آرامي او به حدي بود كه مي توانست نگران كننده باشد. اما تنها نكته اي كه تجربه جرج را از ديگر تجربه هايم منحصر مي نمود تصورات جرج در مورد سرراهي بودنش بود. باور جرج هفت ساله در اين بود كه پدر و مادر اصلي او در شش ماهگي او را تنها گذاشته اند و در جلوي همين خانه رهايش كرده اند. در ابتدا فكر مي كردم ريشه ي اين تصورات يا از طريق دوستانش و يا تاثيرات فيلم هاي تلوزيوني مي باشد و دوست دارد خود را متفاوت از ديگران نشان دهد. براي همين تصميم گرفتم او را از اين تصور غلط دور كنم و حس افتخار به همچنين پدر و مادري را در او تقويت كنم. اما عصر آن روز ، زماني كه از جرج خداحافظي كردم و در نشيمن لحظات پاياني را با اليزابت مي گذراندم متوجه علتي بزرگتر شدم. پر مشغله بودن اليزابت و آقاي آلن باعث شده بود كمتر به جرج توجه كنند و اغلب محبت خود را با خريد عروسك و وسايل بازي به او نشان مي دادند. عوض كردن پرستارها ، نبردن جرج به مسافرتهايي كه براي هر كودكي در اين سن لازم است ، حس سردي او را نسبت به اين پدر مادر برانگيخت . به طوري كه براي آرامش جرج ، اليزابت و آقاي آلن تصميم گرفته بودند با تصورات ساخته ذهن او كنار آمده و او را فرزند خوانده خود تلقي كنند. شب وقتي كه داشتم خانه ي آقاي آلن را ترك مي كردم ، در تنها برخوردي كه با او داشتم به او گفتم

: آقاي آلن ، زندگي يك سناريوي واقعي ست و ما همه بازيگراني هستيم كه براي بازي دعوت شديم . 

به فرزندت بياموز هيچگاه از واقعيت فرا نكند

نوشته شده توسط نويسنده در 2:30 |  لینک ثابت   •