87/11/01
وجدان - ( قسمت سوم )
قسمت اول
حال و هواي خوبي داشت. لبخند از گوشه ي لبش بيرون نمي رفت. مثال كودكان گرد خود مي چرخيد و با عروسك هاي دوران كودكي اش حرف مي زد٬ بازي مي نمود٬ از دليل خوشحالي اش مي گفت و تك تك آنان را مي بوسيد. در همين حس و حال بود كه تلفن همراهش زنگ خورد. با سرعتي باورنكردني خود را به گوشي رساند و به محض اينكه فهميد صادق است٬ دكمه سبز را فشار داد.
- سلام عزيزم
- سلام خانم. چطوري؟ چه خبر؟
- سلامتي. خوبم. كجايي؟
- اومدم يه سر شركت يه برگه رو بايد تحويل مي دادم.
- آها.
- آماده شو تا 1 ساعت ديگه ميام دنبالت يه چرخي بزنيم.
- باشه٬ منتظرتم.
- Ok. پس مي بينمت
چه روز خوبي داشت. باور هم نمي كرد روزي به اين زيبايي را در زندگي تجربه كند. با سرعت هرچه تمام تر به سمت كمد لباسهايش رفت.
- اين نه٬ اينكه اصلا٬ اين يكي رو ! مثل الويه وا رفته . اين..؟! آاااا . آره همين خوبه.
و در حالي كه انگار يكي از مانكن هاي شوي لباس باشد در عرض چند ثانيه لباس خود را عوض نمود. به سمت لوازم آرايش خود رفت و با چند وسيله ي ساده چنان خود را زيبا نمود كه قابل تشخيص با قبل نبود. تجربه ي زيادي داشت. از 12 سالگي با اين لوازم بزرگ شده بود. بعد از آن به سراغ جعبه ي جواهراتش رفت. اين طرف آن طرف نمود و به دنبال گوشواره هايي كه پدرش در جشن تولد 15 سالگي به او داده بود گشت.
پس از لحظه اي جستجو خشك اش زد. به يك باره تمام شوق و شوري كه در تك تك اعضاي بدنش شفاف بود به مصيبتي سخت ناگوار تبديل گشت. پوست صورتش از زير خروارها ماده شيميايي رنگ گچ به خود گرفته و دنيا لحظه اي برايش تنگ تر از سلول انفرادي شده بود. يادش آمد كه پول گوشواره ها را خرج بازگرداندن عفت خود كرده است. خرج تعمير و بازسازي پرده ي پاكدامني! در سن 16 سالگي و طي يك رابطه احساسي كه بعدها به آن رابطه ي بچگانه مي گفت٬ دست به ريسك بزرگي زد و پاكي خود را صرف چند دقيقه هوس نمود. شايد هم تقصير گردن آن پسر باشد كه با حرف هايش او را راضي كرد و اكنون خودش بي هيچ نشانه و لك و ننگي با يك قديسه زندگي مي كند و حتما چند فرزند ريز و درشت هم دارد.
اما او كه نمي تواند خود را گول بزند. خود نيز آن روز راضي به اين تصميم بود. و بعدها بدون هيچ پيگيري دقيقي از طرف والدين توانست دروغي به شكل گم شدن گوشواره ها تحويل آنان بدهد! و شايد هم تقصير گردن والدين باشد.
در گيرودار خاطرات تلخ گذشته بود كه ناگاه زنگ در به صدا آمد. نامزدش صادق بود...
قسمت دوم
... سراسيمه خود را جمع و جور نمود و سرويسي را كه پدرش در 16سالگي او برايش خريده بود به بدن آويخت.
در راه دائما فكرش در گذشته جستجو مي كرد. بي حواسي او سرانجام صادق را به صدا درآورد:
- كجايي..؟ اصلا حواس بود چي گفتم؟
- هان! نه. هيچ جا- بيخشيد . چي گفتي؟
- ميگم امروز هوا خيلي سردتر از ديروزه. نه؟
- آره ٬ خيلي!
از خدا مي خواست روز هرچه زودتر به پايان برسد و به خانه برگردد. اصلا حوصله و تحمل كس ديگري را نداشت. ديگر حتي حوصله خودش را هم نداشت!
در تمام طول روز فكر و حواسش در عوالم گذشته سير مي كرد و ديگر آن حس و حال اوليه براي گشت و گذار را نداشت. شب وقتي به خانه برگشت٬ فرصتي پيدا كرد تا نگاهي از دور به خودش بياندازد٬ راجع به كارهايش تصميم درستي بگيرد.
گاهي خود را مقصر مي دانست و با خود مي گفت كه: رفتار من عين نامردي و دروغ است.عين خيانت. خيانتي كه مي تواند ساليان سال طول بكشد و شايد تا لحظه مرگ! و در اين لحظات به ياد خوبي هاي صادق مي افتاد و اينكه چرا بايد چنين جوان پاك و معصومي كه انتظار همسري پاك را خواهد داشت و حقيقتا انتظار به جايي است٬ گير دختري كثيف و دروغ گو بيافتد؟ چرا بايد پاكي او خرج دختري هوس باز شود؟
و گاهي از خود رفع اتهام مي نمود و با استدلال هاي ريز و درشت خود را تبرئه مي كرد و مي گفت: اصلا چه لزومي دارد دختر و پسر تا قبل از ازدواج نسبت به يك فرد خيالي متعهد باشند؟ انسان تا قبل از ازدواجش متعلق به خودش است ٬ كمااينكه بعد از ازدواج نيز متعلق به خود است و فقط قدري متعهدتر به چيزي يا كسي مي گردد. متعهد به حقله اي دردست و يا خطي در شناسنامه! از كجا معلوم صادق هم در گذشته كاري نكرده باشد٬مگر اصلا مي شود در اين زمونه زندگي كرد و پاستوريزه ماند؟ مگر پسر پيغمبر است؟ چه لزومي دارد او نسبت به 10 سال بعد كه قرار است مثلا با فلان كسي مثل من ازدواج كند٬ از پيش متعهد باشد!
و مي گفت و مي گفت و با وجدان خود ساعت ها كلانجار مي رفت.
ساعت 10 صبح بود كه چشمانش آرام آرام باز شد و آن را از روي عقربه هاي ديواري فهميد. خود را به پهلو چرخاند و دستش را به سمت تلفن همراهش دراز نمود. نگاهي انداخت٬ يك پيامك داشت:
- سلام به روي معصوميت و سفيدي برف هاي صبحگاهي
صبح بخير گلم! چشمانت كه باز شد٬ نگاه پاكت را به آن سوي پنچره ها بيانداز.
ياقينا پيش چشم قديسه اي چون تو آب خواهند گرديد!
به سرعت خودش را به سمت پنجره ي رو به كوچه انداخت و با عجله پرده را كنار زد. دنيا پيش چشمش يك دست سفيد شده بود. سفيده سفيده سفيد! برف همه جا را پوشانده بود.
گويا تمام شب كه او با خودش درحال جنگ و جدال بود٬ برف آرام آرام و بي دغدغه درحال پوشاندن دنيا بود. نگاهش را به سمت درختان چرخانيد. شمايل يك آدم برفي بزرگ به خود گرفته بودند. جدول هاي كنار٬ ديگر يك در ميان سياه و سفيد نبود. و آسفالت خيابان خط تعقيب سواره ها٬ عابرها و حتي گربه ها را دربرداشت. شئي زير درخت نگاهش را دزديد. قدري در آن موشكافانه تر شد. سرانجام فهميد كيسه ي زباله اي كه ديرهنگام به دست همسايه پر شده بود٬ زير خروارها برف دفن شده و از دست گربه هاي برف ديده در امان مانده است.
بلند با خودش تكرار كرد: كيسه ي سياه زباله زير سفيدي برف!
سرش را به سمت گوشي خود چرخاند و پيامك صادق را بارديگر خواند.
معصوميت! پاكي! قديسه؟
و اين دفعه به ياد حرف هاي شب خود افتاد ...
قسمت سوم
... جلو آينه ايستاد. به چشمانش خيره شد. اين اولين بار بود كه خودش را در آينه مي ديد و نه موهايش و حتي آرايش صورتش! باور نداشت كه چشم ها نمي توانند دروغ بگويند. دروغگوي خوبي نبود اما به صداقت چشم ها هم اعتماد نداشت كه اگر داشت براي گفتن حرف هايش به صادق اينقدر مضطرب نبود.
چكمه اش را پوشيد و از پله ها پايين رفت. در را باز كرد. بعد از مدت ها انتظار٬ بالاخره برف غافلگيرش كرده بود. تا مچ پايش مي توانست حضور بلورهاي سفيدي كه به هزار مكافات از دست آلودگي هوا نجات يافته بودند را حس كند. قدم زدن در ميان اين دانه هاي سفيد به او حس تجربه ي زندگي نو مي دادند. حس اينكه همه ي دنيا با تمام زشتي و كثيفي در زير سفيدي برف چون نوشيدن معجون حيات بخش٬ زندگي تازه گرفته اند و فرصت خوب شدن را مي طلبند. او نيز به دنبال همين شروع دوباره بود. اما شروعي بر پايه ي دروغ و كتمان را نمي پسنديد. به همين دليل سخت تصميم خود را گرفته بود كه با صادق حرف بزند.
- اينجا چيكار مي كني تو؟!!! چرا با ماشين نيومدي - به خدا كارا مي كني تو! سرما مي خوريم دختر. پاشو حداقل بريم يه كافه اي چيزي اونجا حرف بزن.
- نه تورو خدا. هوا به اين خوبي. راه مي ريم قدم مي زنيم من حرف مي زنم سرما يادت ميره.
- آخه اين چه جورشه من نميدونم !!!
- اينقدر غر نزن صادق! بزار تمركز داشته باشم. حرف هايي كه مي خوام بزنم خيلي مهمه. حداقل واسه من! پس خواهشا جدي بگير و كمكم كن راحت بگم.
- وااا ! خوبي تو؟
- گوش كن. حدودا ده سال پيش بود كه من با پسري به ...
و در تمام طول صحبتش نگاهش را از جلوي پاي خود برنمي داشت. گويي از برف ها انرژي مي گرفت و هر لحظه كه پيش مي رفت بر تصميمي كه گرفته بود مصمم تر مي شد. به طوري كه تمام داستان گذشته اش را براي صادق تعريف كرد و حتي نام و فاميلي و مشخصات آن پسر را هم از ياد نبرد.
وقتي به كلمات آخر صحبتش رسيد٬ نفس هايش به شماره افتاد. مي ترسيد بعد از اتمام حرف هايش چگونه به چشمان صادق خيره شود. لحظه اي سرش را چرخاند. كسي در كنارش نبود. با تعجب به عقب خود نگاه كرد. ده قدم عقب تر صادق دو زانو برزمين افتاده بود و آرام آرام شانه هايش بالا و پايين مي رفت. قطره هاي اشك او برف هاي جلوي چشمش را به سرعت آب مي كردند و در دل زمين مخفي مي شدند. صادق در حال گريه كردن بود!
سكوت آزاردهنده اي دردل شلوغي شهر در گوش آنها مي پيچيد. گويي لحظه اي زمان ايستاده بود. چه در ده سال قبل و چه در اكنون! صادق به آرامي سرش را بالا آورد. با حالت گريه پرسيد:
- گفتي اسم اون پسر چي بود؟
- چي ؟
- اون پسر. اسمش چي بود؟
- آرمان. آرمان وطني.
و انگار با تكرار اين اسم زخم هاي صادق عميق تر مي شد و گريه هايش جان تازه مي گرفت.
- حدودا ده سال پيش بود كه من و آرمان تو دانشگاه با هم آشنا شديم و بعدها فهميدم با يك كوچه اختلاف ٬ بچه محل هم هستيم.
و در حالي كه گريه هايش را مي خورد ادامه داد:
- آرمان پسر شري بود اما ته دلش مهربون بود. معتقد نبود ولي به اعتقادهاي مردم احترام مي گذاشت. نمي دونم چي شد كه يه روز نشست و با من درد و دل كرد. گفت كه با يه دختر دوست شده. گفت كه فنچه - بچه س! اما خيلي خوشگل و خوش اندامه. گفت دختره دوسش داره. از اون عشق هاي بچگانه. گفت دعوتش كرده خونش. مي گفت پدر مادرش پولدارن. منم بهش گفتم خري اگه ولش كني. همون روزي كه رفتي خونش كارو تموم كن. عجب شانسي داره تو پسر!!
باد صورت خيس صادق را لرزاند. آب دهانش را به سختي قورت داد و گفت:
- چند روز بعد وقتي آرمان رو تو دانشگاه ديدم٬ اصلا خوب به نظر نمي رسيد. صورت آشفته و نگراني داشت. دليل اين ناراحتي پرسيدم. تعريف كرد كه تو اتاق دختره چي كار كرده. گفت كه چطور اختيار خودشو از دست داده و عصمت و پاكي اون دختر رو زير سوال برده. گفت كه نمي خواست اين كارو بكنه ولي اصلا تو حالت عادي نبوده. آرمان داشت مثل يه بچه گريه مي كرد و من فقط دلداريش مي دادم. مي گفت كه نمي دونه چيكار مي خواد بكنه و اصلا چه بلايي سر اون دختر مي ياد. من٬ من٬ منه خر بودم كه به آرمان گفتم اون دخترو بپيچونه. اين من بودم كه وجدان آرمان رو ساكت كردم. اين منه بي وجدان بودم كه راهنماييش كردم. من بودم كه ..
بلورهاي برف آرام آرام به زمين مي نشستند. مه غليظي دوردست را فراگرفته بود. سرما تا مغزاستخوان مي پيچيد و گريه ي مردي سكوت را به زانو درآورده بود.
پايان

