وب ديواري
....دیواری کوتاه برای جای پا
88/02/07
پرسش مبهم
فکر خوابی شب به شب
می رباید خواب از چشمان من
فرم تصویر نگاهی
دل من را می کُشد
می برد تا سر به حد انتظار
تشنه برمی گرداند از چشمه دوست
که چقدر دلتنگم!
و تو می دانی و خود نیز بیشتر
طعم بودن یا نبودن می چشی
طعم ترش قهوه ای مانده
طعم خاکستر شدن های گذشته
***
دو راهی های انکار
روبرو امواج هولناک
هر دم فکر پیش آمدن در سر
تمام حسی ست که می شود دریافت
و ابهام سوالی که هیچگاه پرسیده نشد
من که هستم؟ اینجا کجاست؟
پی نوشت:
حقیقت این است:
مدتیست که دگر حسی نیست! خلسه ای مبهم هیزم بر آتش ابهامم می ریزد.
دیگر طعم تلخ هیچ قهوه ای شیرین نیست! زندگی را شیرین نمی کند.
دیگر هیچ دیواری نیست، حتی وب دیواری
نوشته شده توسط نويسنده
در 11:35 | لینک ثابت
•

